یادداشتی به احترام رضا یزدانی که برای کوچه های مرده تهران می خواند

او صدای بچه های اعماق است

رضا یزدانی خواننده ای خاص است که از دل عامه ی مردم برخاسته است و همیشه بلور صدایش در خیابانهای شهر می شکند...

  1. ۴ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
اوصدای بچه های اعماق است
نوآوران -

نوشتن درباره ی «رضا یزدانی» را دوست دارم. درباره ی صدای مردم، صدای خیابانهایی که حالا خیلی وقت است خودش را در پشت بامهای قدیمی اش گم کرده است. از لاله زار که عبور می کنم انگار صدای اوست که لای کوچه های مرده ی لاله زار دارد با من می آید،قدم می زند و زمزمه می کند. مسعود کیمیایی یک روز به من گفت: «لاله زار صبح با لاله زار عصر فرق می کند!» و این تغییر و تفاوت انگار در همان خاطراتی است که در بغض ذهنِ آقای کارگردان هنوز قدم می زند و همین نوستالژی است که می آید و در صدای رضا یزدانی می شود گرگ و میش همان خیابانی که درونش قدم می زد و به دیدار «عباس جوانمرد» و تماشاچی هایی می رفت که خودش را درونشان خلاصه ای از گذشته می دید. رضا یزدانی را دوست دارم! و این را با صراحت می نویسم، حالا هر چقدر که به او نقد کنند، هر چقدر از روحیه ی او با تمارض حرف بزنند من رضا یزدانی را دوست دارم! به اعتقاد من هنرمندان بزرگ همیشه با اخلاقیات خاص خودشان پیرامونِ در حال تکرارِ خودشان را هاشور می زنند مثل «شاملو»، مثل «ابراهیم گلستان» مثل خیلی هایی که همیشه برای ما بزرگ می مانند و این بزرگی را در انزوای کلماتی بدست آورده اند که برای ما همیشه  پنهان است.

 چیز غریبی برای من نیست که برخی مدام برای یزدانی چیزهایی می نویسند که از او و نگاه و خصلتش دور است اما در این نقدها این ما هستیم که تقابل صدای او را با شمایل رخت بربسته ی موسیقیِ مردم درک نمی کنیم. او را اولین بار چهار سال قبل دیدم قبل از کنسرتش در برج میلاد و برای گفتگو به دیدارش رفتم رضا با خوشرویی مرا پذیرفت و با اینکه من خبرنگار تخصصی موسیقی نبودم مرا تحمل و پذیرایی کرد. همانجا بود که با او درباره ی «کودکان کار» و خانه ای در محله ی  «پاسگاه نعمت آباد» که این کودکان را در خود جای داده حرف زدم و از او خواستم اگر کاری می تواند برای آنها انجام بدهد و باور نمی کردم که او به ما گفت: «صدای من متعلق به همین بچه هاست و من حاضرم با گروهم بیاییم و برای آنها یک اجرای اختصاصی بگذاریم به این شرط که هیچ خبرنگاری آنجا نباشد و اجرای ما در سینه هایی که انجا هستند به یادگار بماند!» آدمهای زیادی را می شناسم که در پوسترهای روی دیوار خیلی از خانه ها الگوهای بی دریغ روزهای خاطرات بسیاری دیگر بوده اند اما وقتی آنها را از نزدیک دیدم از خدا می خواستم کاش این خود شیفته های از مردم دور را هرگز نمی دیدم و در همان پوسترهای بی جان روی دیوار برایم در حد یک چهره ی متفاوت باقی می ماندند! اما قضیه ی آدمهایی مثل: «رضا یزدانی»، «محمد شمس لنگرودی»، «سیمین دانشور»، «محمود دولت آبادی» و چند تن دیگر به معنای واقعی کلمه با دیگران فرق می کرد و در این میان رضا یزدانی از همه جوانتر بود و روح بزرگی که از چالش های بزرگ دوران زنده گی اش با او بود که هرگز او را دچار دگردیسی ابلهانه نکردهاست . من نوشتن تکنیکی درباره ی  صدای رضا یزدانی را می سپارم به دوستانی که در حوزه ی موسیقی تخصص ویژه دارند اما یادمان نرود یک هنرمند تنها در صدا و کلمه و سکانس نیست که بزرگ می شود و داشتن یک روح بزرگ و درک نیازهای اجتماعی جامعه مهمترین چیزی است که باید یک هنرمند را از «محدودیت» به «محبوبیت» برساند که رضا یزدانی تمامی این فاکتورها را با خودش دارد و نقد بی منطق او یعنی نقد صدای پر تپشِ قلبِ مردمی که در کنار صدای رضا یزدانی باز یافت نوستالژی های خودشان را دوباره در تن و روح گمشده ی خیابانهای ذهنشان تکرار کرده اند. برای داشتن صدایی مثل رضا یزدانی در حقیقت ما باید چندین دهه به حسرت بنشینیم اما ما مردمی هستیم که همیشه برای نداشته هایمان روضه می خوانیم و با داشته های خودمان جنایت می کنیم. من رضا یزدانی را دوست دارم و پای این دوست داشتن همیشه ایستاده ام و تاوانش را هم با اشتیاق می پردازم چراکه او صدای بچه های اعماق است!