برای عباس کیارستمی که آموخت که ما خودِ زندگی هستیم

مرگی در کار نیست

همه چیز از یک دلبستگی شروع شد. دلبستگی من به سینما و ساخت موسیقی برای فیلم. آن زمان با فرزندان عباس کیارستمی (احمد و بهمن) رفاقت نزدیکی داشتم.

  1. ۴ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
مرگی در کار نیست
نوآوران -

رفاقتی که در نهایت به خاطرات خوشی تبدیل شد که همه آن خاطرات، امروز به مثابه کلاس درس بزرگی است. خاطرم هست وقتی پیشنهاد ساخت موسیقی « تولد نور» برای آیین افتتاحیه فستیوال «لوکارنو» از سوی کیارستمی مطرح شد، در پوست خودم نمی گنجیدم. همه شور بودم و شعف از اینکه امکانی فراهم شده بود تا به کارگردان مورد علاقه‌ام اندکی نزدیک شوم. مردی که برای من تنها یک کارگردان نبود. پدری بود که بعدها دست مرا گرفت و به آهستگی به دنیای پر نقش و نگار سینما برد.
وقتی برای ساخت موسیقی «باد ما را با خود خواهد برد» با من تماس گرفت پای در زمین داشتم و سرم رو به آسمان، روحم را دنبال می کرد. گویی به همه آنچه که می خواستم رسیده بودم. به همه‌ی آن آرزوهایی که مدام مرا درگیر خود کرده بود؛ کی و چطور می توانم به کیارستمی نزدیک‌تر شوم؟
به دعوتش نشستیم و با هم فیلم را دیدیم. پیش‌تر قطعه‌ی «کاغذ پاره‌های من» را شنیده بود و خوشش آمده بود. وقتی « باد ما را با خود خواهد برد»  تمام شد از من خواست برای پایان‌اش یک موسیقی بنویسم. موسیقی‌ای که اصرار داشت مردم نه بتوانند آن را با سوت بزنند و نه حس غم یا شادی در پی‌اش باشد. همین یک جمله کفایت می کرد تا با تفکرات‌اش آشنا شوم. اما بعد از آن همکاری، باغ تازه‌ای در زندگی هنری من روییدن گرفت. همکاری‌های بعدی‌ام با دیگر بزرگان سینما همه به مدد چراغ اعتباری بود که کیارستمی اول بار به دستم داده بود. حالا دیگر آهنگساز جوانی بودم که به زعم همکاران کیارستمی، اندکی توانسته بود به او نزدیک‌تر شود.
 از آن روز مدام از او یاد گرفتم. آموختم نگاهم را در زندگی متوجه زیبایی‌ها کنم. زیبایی هایی که لذت زنده بودن را دو چندان می‌کرد. دو سال پیش وقتی اتفاقی همدیگر را در فرودگاه دیدیم به شیطنت گفتم ای کاش می‌گذاشتید در کارگاه‌های فیلم سازی‌تان حضور داشته باشم تا از شما یاد بگیرم. برایم فیلم‌سازی مهم نبود. مهم اندیشه‌ها و نگاه کیارستمی نسبت به زندگی بود که هر بار مرا تشنه‌ی آموختن می‌کرد. سینمای کیارستمی چنین است؛ به هر انسان صاحب فراستی شور زندگی می‌دهد. کیارستمی خودِ زندگی است. بی انصافی‌ است اگر بگوییم او فقط شاعرانگی داشت. درست‌تر است که بگوییم شاعرانگی هم داشت، چنان که طنز هم بخشی از کارش بود.
 می‌گفت زندگی به حدی جالب است که اگر اتفاقات‌اش را مو به مو در فیلم بیاوریم کسی باور نمی‌کند. از زندگی ایده و الهام می‌گرفت. خودش را به چند کتاب و موسیقی و فیلم محدود نمی‌کرد. موسیقی فیلم برایش موسیقی زندگی بود. وقتی در پایان اثرش موسیقی شروع می‌شد به مردم می‌گفت انگار فیلم تمام شده اما تازه موسیقی، زندگی‌اش را شروع کرده و چه کسی است که باور نداشته باشد فیلم‌های او خودِ زندگی بود. ما همه در زندگی مدام از این صحنه به آن صحنه می‌رویم و بازی می کنیم. زندگی همه‌ی ما یک فیلم بلند است. فیلمی که با مارش عزا خاتمه می یابد.حقیقت است که در زندگیِ واقعیِ هیچ یک از ما، موسیقی شنیده نمی‌شود. چنان‌که در فیلم‌های کیارستمی هم موسیقی، یا از رادیو پخش می‌شد و به متن می‌رسید یا از تلویزیون. زندگی حقیقی ما هم همین است. هیچ موسیقی‌ای در بک‌گراند دوران زیست ما وجود ندارد. اینجاست که سینمای کیارستمی خودش را معنا می‌کند؛ سینمای زندگی. اصلا مرگی در کار نیست. همه‌ی ما در جستجوی جاودانگی هستیم در عین حال که خود، جاودانه‌ایم. همه‌ی ما زندگی را می‌جوییم در حالی که زندگی در تک‌تک ما جریان دارد. کیارستمی به ما آموخت که ما خودِ زندگی هستیم و اتفاقات بر بستر ما چون رودی روان است.
حال او با باد رفته است، رفته به جایی که از آن آمده و رفتن‌اش  تنها یکی دیگر از اتفاقاتی است که بر بستر زندگی‌اش جریان دارد.عباس کیارستمی هنوز زنده است و زیبایی‌های زندگی را نظاره می‌کند.