مخالفت غیر اصولیِ پرویز تناولی با لیبرالیسم

  1. ۴ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
مخالفت غیر اصولیِ پرویز تناولی با لیبرالیسم
نوآوران -

در این یادداشت، این‎که پرویز تناولی به‎دلیل شکایت خصوصی ممنوع الخروج شده است را فرض میگیرم که اتفاقن فرض دور از انتظاری هم نیست. طبق این فرض، اوضاع از آن قرار خواهد بود که: تناولیبا شکایت مجموعه‎ داری ممنوع الخروج شده که مدعی است میان او و پرویز تناولی،قراری مبنی بر معاوضه سه اثر از تناولی در جریان بوده است. این مجموعهدار به اعتبار پرویز تناولی، آثاری را که تناولی خواستار آن بوده را به وی تحویل میدهد و وعدهی تناولی برای ارسال آثار درخواستی مجموعهدار را شفاهن میپذیرد.حال در ابتدا لازم است از موضوع خارج شوم و پروبلماتیکِ این متن را جایی بیرون از زمینهی اصلی آن بنا کنم تا سپس اصطلاحن با دستانی پُر بدان باز گردم.

پس از پستمدرنیسم، چه دورانی ظهور خواهد کرد یا کرده است؟ برای روشنسازیِ تکلیف، خیلی طولش نمیدهم و در همین ابتدا، پرسش را بازنویسی میکنم: پس از پستمدرنیسم، چه دورانی ظهور کرده است؟ این دوران، برخلاف عقیدهی عدهیی، غیرقابل نامگذاری نیست که در اینصورت، دورانی خواهد بود عاری از مرزبندیها و هنجارها، تکثر دالها و بهتعویق افتادن مداوم مدلولها و یا بهصورت کلی میتوان گفت دورانی که همهچیز (مولفههای وضعیت مدرن و پست مدرن) را همزمان دارد و ندارد. خیر! دوران معاصر، متعینتر ازین حرفهاست؛ کارکرد اجزای آن نهدر گرو پیشآمدهای احتمالی بلکه تمامن سیستماتیک است و بااینکه همواره در معرض آسیبهای امر بیرونی قرار دارد ولی آسیب را نهایتن در خود فرو میبلعد و سیستم را ترمیم میکند. نام این دورانِ منظبت چیست؟ سوال را بهاتکای ژیژک و آلن بدیو، چنین پاسخ میدهم: دوران سرمایهداری. احتمالن پاسخ عجیبی نبودهست و بسیار بدیهی مینماید! و دراینجا لازم است بهتفاوت دوران سرمایهداری با وضعیت سرمایهداری اشاره کنم: وضعیت سرمایهداری، بدین شکل است که پول، نقش پررنگی دارد اما درانتها ارزشهایی همچون اخلاق را بهزیر سایهی خود نبرده است. دراینجا میتوانیم دههی هفتاد را دوران پستمدرن در نظر بگیریم و نقش سرمایه را در آن، همچون یک وضعیت فرض کنیم (که فرض باطلی هم نیست). خاتمی در سال 76، با وعدههایی پیروز شد که اکثرن انتزاعی بودند و او سرمایه (بهبود وضعیت مالی مردم، کاهش تورم و غیره) را دغدغه خود معرفی نمیکرد. ظهور احمدینژاد در 84 را میتوانیم آغاز دوران سرمایهداری در ایران بدانیم. وعدههای احمدینژاد را بهیاد بیاورید. او هنجارهای جمعی را فاقد اهمیت تلقی میکرد و اعطای پول به مردم را وعده میداد! حال قادر خواهیم بود بهسراغ پرویز تناولی برویم.

با چه دیدگاه و رویکردی قادر خواهیم بود تناولی را برای تحویل ندادن آثارِ خود به مجموعهدار، محق بدانیم؟ احتمالا پستمدرنیسم پیشاسرمایه‎داری بهترین گزینه است؛ پستمدرنیسمی که به بازتبیین گذشته و حفظ ارزشهای موجود در آن اولویت میبخشد و خود آثار تناولی را میتوانیم نمایندهی قابل آن بدانیم. آنچه از پستمدرنیسم مد نظر دارم، تقلای ترحمبرانگیز متفکرین انسانگرا برای دفاع از انسان در برابر ارزش پول است. برای محق دانستن تناولی، علاوه بر مبارزه با سرمایهداری، بهتاکید بر فردیت هنرمند نیز احتیاج داریم که آن را میتوانیم در مدرنیسم بجوییم. بهعنوان مثال، کافکا درمعنای واقعیِ کلمه، صاحبِ آثار خود است و ازینرو حق دارد خواستار از بین بردن نوشتههایش باشد. اما در عصر حاضر، ثانیهیی که مولف، اثرش را با پول مبادله میکند، دیگر صاحب مادی آن نیست و حتی اگر روزی عقاید او دچار تغییر شود و بخواهد آن اثر را از بین ببرد، از لحاظ قانونی قادر بهانجام آن نخواهد بود. درواقع دراینجا مولف، هنرمند محسوب نمیشود بلکه صرفن دارندهی یک کالا (اثر خود) تلقی میگردد. حتی مفهوم مجموعهداری هم در پیوند با فرهنگ مصرفگرا (سرمایهداری) است: مجموعهدار، فرد ارزشمندیست چراکه دارندهی یکسری آثار است و این دارندگی، موقعیت اجتماعی او را افزایش میدهد. پس پرویز تناولی، نادانسته بر برتریت هنرمند پافشاری میکند چون خود را پدیدآورنده میشمارد نه یک دارنده. بدینطریق، او رابطهیی خدایگونه با آنچه را که خلق کرده است، مد نظر دارد؛ وضعیتی که در آن، ارزش سرمایه بهنفع خواستهی خالق اثر کنار میرود. تی.اس.الیوت عقیده دارد که برای لذت بردن از اثر هنری‏یی که عقاید مذهبیِ نویسنده در آن نمود یافته است، لازم نیست با عقاید او همسو باشیم بلکه مثلن برای خواندن آثار تولستوی، می‏توانیم برای ساعاتی فرض (فقط فرض) کنیم که مسیحی هستیم تا دریچهی انتقال تجربهی زیباشناختی اثر را بگشاییم. این عقیدهییست تمامن سرمایهدارانه! هنگامی که مخاطب، ارزش کالاییِ یک اثر را می‎پردازد، درواقع هزینهی نحوهی برخورد و طرز رفتار با مضمون آن اثر را پرداخته است. و در این لحظه است که هرمنوتیک مشروعیت مییابد! مخاطب میتواند آنا کارنینا را بخواند و از آن نتیجهیی بگیرد که مغایر با هدف تولستوی بوده است چراکه به‎دلیل پرداختن ارزش کالایی آن، اکنون او راجعبه اثر تصمیم میگیرد! شوبرت، قطعهی زیبایی دارد که ناتمام ماندهست و از قضا مشهورترین قطعهی اوست. اگر تا پیش از دههی هفتاد میلادی، عدهیی با ترس و لرز بسیار دست به تمام کردن این قطعه میزدند، حالا (در عصر سرمایهداری) هر پیانیستی خود را برای تکمیل کردن این قطعهی ناتمام، محق میداند و این عمل خود را حتی لطفی به شوبرت قلمداد میکند.

  اما راجع به پرویز تناولی نکتهی جالب دیگری وجود دارد: او در مبارزهی ناآگاهانه خود با لیبرالیسم، بر ضد اخلاق بورژوایی میآشوبد یعنی دقیقن همانچیزی که ساماندهی و منطقی جلوه دادنِ مرکزیت لیبرالیسم را بر عهده دارد. او قانونی را که بر پایهی سرمایهداری میزان شده است را نادیده میگیرد و آثار خود را به مجموعهدار تحویل نمیدهد چراکه تمایلی هیچ به این کار ندارد! حال با توجه به این تبیین، باز هم تناولی را بهخاطر تحویل ندادن آثار خود طبق قرارداد او با مجموعهدار، سرزنش میکنیم؟ پاسخ متغیر است و ناچار بودن ما در خو گرفتن به لیبرالیسم را متذکر میشود.