جعفر والی در گفتگو با نوآوران از ماجرای فیلم سفر سنگ و تنگسیر و بهروز وثوقی گفت:

ذات بازیگری در بهروز وثوقی نخواهد مرد

همان بلایی را که سر فردین آوردند سر بهروز هم می آوردند.

  1. ۴ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
ذات بازیگری در بهروز وثوقی نخواهد مرد
نوآوران -

مهدی وزیربانی:بهروز وثوقی بی شک یکی از ماندگارترین بازیگران تاریخ سینمای ایران است، بازیگری که حتا با پایان اجباری تاریخ ایفای نقشش به لحاظ سیاسی در سینمای ایران همچنان یکی از کاریزماترین بازیگران تمام تاریخ سینمای ایران تا کنون محسوب می شود، روایت بهروز وثوقی و مردم، روایت دلداگی و حضور در متن منقرض ناشدنی عامه ی مردم است او به بهترین شکل جای خودش را حتا در این نسل از مخاطبان سینمای ایران باز کرده است و کار را به آنجا رسانده که پس از سی و هشت سال دوری اجباری اش از وطن پرویز پرستویی لب به سخن می گشاید و از او حضورش در وطن سخن به میان می آورد و صراحتا می گوید که بهروز وثوقی دشمن این مردم نیس از سوی دیگر حتا مهمترین رقیب او در سینمای پیش از انقلاب یعنی «سعید راد» در جشنواره ی فجر از بهروز وثوقی یاد می کند و اشتیاق به حضور بهروز در ایران را  باید در اشتیاق مردمی که به قامت برای این رفتار کف زدنند باید جستجو کرد. بهروز وثوقی بی شک هرگز از تاریخ سینمای ایران با هیچ قدرتی قابل هاشور خوردن نیست و این جریان را حتا سیستم حاکم بر فرهنگ این کشور در تمام ادوار با پوست و گوشت خود حس کرده است. افترای نزدیکی او به دربار و اشرف پهلوی با هیچ سند و مدرکی هرگز ثابت نشد و این ماجر پس از سالها هنوز گریبان دوستداران این بازیگر بزرگ تاریخ سینمای ایران را گرفته است. از سویی دیگر و در یک جریان جداگانه اسفندیار منفرد زاده چندی پیش با انتشار یک کلیپ مسعود کیمیایی کارگردان سینمای ایران را در پشت صحنه ی فیلم « سفر سنگ » متهم به این می کند که عده ای از فیضه قم در آن شرایط سیاسی کشور در پشت صحنه ی فیلم مذکور حضور پیدا می کنند و روند اصلی فیلم را تغییر می دهند اینها بخشی از مباحثی است که من با جعفر والی بازیگر برجسته ی سینما و تئاتر ایران در میان گذاشتم و اینک پیش روی شماست:

شاید برایم جالب باشد که در ابتدا از شما بژرسم چرا حضور جدی شما در تئاتر و سینما کمی کم رنگ شده است و این نمی تواند به سن و سال و شرایطی از این دست مربوط باشد شما چه پاسخی دارید؟

من سال گذشته یک نمایشنامه جدید  ارائه دادم که محترمانه آن را رد کردند!  «آی بی کلاه آی با کلاه » غلامحسین ساعدی بود این نمایشنامه که عرض می کنم. امسال هم مدت دو ماه است که من یک پیس فرستادم که دو نفر پرسوناژ هم بیشتر ندارد ولی هنوز جوابی به من ندادند

منظور شما این است که ما در دوران دولت تدبیر و امید هم تغییری به لحاظ فرهنگی مشاهده نمی کنیم نسبت به دولت نهم و دهم؟

من پارسال یک سفر داشتم به همراه وزیر و معاونانش که به مناسبت روز جهانی تئاتر انجام شد  و بعد آمدم تهران که دوباره دعوتم کردند که  برای اختتامیه به مشهد بروم من با اینها خیلی حرف زدم و کار به جایی رسید که آقای جنتی وزیر ارشاد گفت: «وقتی آقای والی حرف می زند من تنم می لرزد » اما این حرفها برای من که هنوز ثمری نداشته است.

شما در حوزه ی تئاتر با بزرگان بسیاری کار کردید و از آنها بازی گرفتید مثل علی نصیریان، عزت الله انتظامی و داوود رشیدی اما یک نفر وجود دارد که ما خصوصا پس از انقلاب خیلی کمتر از او سخن به میان آورده ایم در حالی که او به اعتقاد بسیاری یکی بازیگران خوب حوزه ی تئاتر و بعد سینمای ما بوده است و منظورم خانم فرزانه تائیدی است در مورد همکاری با فرزانه تائیدی برای ما صحبت کنید.

من نمایشنامه ها را که می خواندم با توجه به اینکه از نزدیک بچه ها را می شناختم و به قدرت و توانشان در برخی موارد آشنایی داشتم از آنها بازی می گرفتم و اگر به کارنامه ی کاری من توجه داشته باشید من در آن دوران از تمام بازیگران اداره ی تئاتر به خوبی بازی گرفته ام. یادم می آید که خانم فرزانه تائیدی در تئاتر پنجره و سیسیل و مکتب پدران برای من بازی کرد و من آن نقش های متفاوت را مناسب فرزانه ی تائیدی می دانستم و او هم عالی بازی کرد و از اینکه شما بعنوان یک جوان ژورنالیست به یاد فرزانه تائیدی هستید خوشحالم می کند خیلی وقت است که من با چنین روزنامه نگاری مواجه نشده ام. باید بگویم فرزانه تائیدی به حق بازیگر بزرگ و خوبی بود اما باید این نکته را هم بگویم که در تئاتر باید آدمها را واقعا در جای خودشان قرار بدهی تا بتوانند آن بازی مورد نظر را ارائه بدهند و من سعی کردم از فرزانه تائیدی در جای خودش بازی بگیرم من می خواهم اینجا از  خانم جمیله شیخی و خانم صفوی هم یاد کنم که به حق بازیگران نادری بودند و در نقش خانم های پر سن و سال یا نقش مادر بسیار خوب رفتار می کردند. به خاطر دارم نمایشنامه ای بود به نام عروس که من دو سال به خاطر خانم صفوی این نمایشنامه را در کشوی میزم گذاشته بودم تا خانم صفوی سرش خلوت شود و بیاید برای من بازی کند.

همان نمایشنامه ای که فریده فرجام برای شما نوشته بود؟

بله دقیقا همان نمایشنامه که در آن خانم صفوی نقش «عذرا خانم بند انداز» را بازی می کرد و او این نقش را به خوبی حفظ بود و بسیار عالی بازی می کرد. حتا در نمایشنامه ی «گاو» که من به روی صحنه بردم ایشان حضور داشت.

نمایشنامه ی گاو را شما پیش از آنکه مهرجوئی تبدیل به فیلمش کند به روی صحنه برده بودید درست است؟ چون تاریخ ساخت فیلم گاو آقای مهرجویی دقیقا سال 1348 است...

من سال 1346 بود که برای اولین بار گاو را به روی صحنه بردم

آیا غلامحسین ساعدی هم در این اجرا کنار شما بود؟

بله غلامحسین ساعدی هم کنار من بود خاطرم است که به ساعدی گفتم این «عزادارن بیل» را پیس می کنم که او به من گفت: «می خواهی استخر را چه کنی؟» گفتم تبدیل به چاه آبش می کنم که به من گفت: «جعفر جان بنشین و خوب تنطیمش کن» و من هم نشستم تنظیمش کردم به اسم ساعدی و او متن را خواند و خیلی هم خوشش آمد و یک جای متن هم بریم نوشته است: «مراتب فوق تائید می شود» و من این متن را بردم پیش دکتر فروغ و آنجا خواندم و آقای دکتر فروغ معتقد بود که این پیس بسیار ضعیف و بی معنی است و به هر حال او رئیس اداره ی تئاتر بود و آن موقع ما 400 تومان به نویسنده می دادیم و آقای دکتر فروغ لطف کردند و به 250 تومان تعدیلش کردند چون به نظرش پیس بی ارزشی بود از مبلغش کم کرد و من مابقی را از جیب خودم دادم که جلوی ساعدی خجالت نکشم. تمام آن آدمهایی که در فیلم بازی کردند از تئاتر من به آنجا آورده شدند مثل پرویز فنی زاده، علی نصیریان، عزت الله انتظامی و بقیه ی دوستان.

شما هم در این فیلم حضور داشتید در نقش «کدخدا»...

بله هر چه گشتیم که یک پیرمرد در نقش کدخدا پیدا کنیم کسی نیامد که بازی کند و این شد که من نقش کدخدا را بازی کردم.

من به خوبی می دانم که شما ساعدی را بسیار دوست دارید و قطعا در تله تئاتر گاو نکته به نکته مسائل مورد نظر ساعدی را اجرا کردید من می خواهم سئوالی بپرسم که اگر دوست نداشتید می توانید پاسخ ندهید. آقای ساعدی آیا بر کار داریوش مهرجویی نظارت داشت؟ مهرجویی در این فیلم نگاهی متفاوت دارد که شاید در هیچ اثر او دیگر نمی توان آن را پیدا کرد. هوشنگ مرادی کرمانی یک بار به من گفت من از فیلم میهمان مامان راضی نیستم و متن خیلی فرق دارد با چیزی که تبدیل به فیلم شده و اگر مهرجویی فیلم گاو را خوب ساخته به این دلیل است که ساعدی بالای سرش بوده...

من یک مسئله را به شما بگویم وقتی فیلم گاو به روی پرده ی سینما رفت غلامحسین ساعدی آمد و نمایشنامه ی گاو را دوباره منتشر کرد به نظر شما به چه دلیل؟ به این دلیل که به نام کسی دیگر نباشد! البته آقای مهرجویی یک محبت کرد و این متن را تبدیل به فیلم کرد اما بعد از فیلم شدن دیگر کسی جز آقای مهرجویی صاحب این فیلم نبود و در تمام دنیا این فیلم نمایش داده شد و حداقل می دانم که کانال چهار بی بی سی در آن زمان این فیلم را باز زیر نویس انگلیسی پخش کرد و آقای مهرجویی در همان تاریخ ده هزار پوند به جیب زد! بعد یک شرکت فرانسوی بود که ایشان این فیلم را به آنها واگذار کرد و باز هم مبلغی بدست آورد و البته نوش جانش باشد اما اینکه ایشان مثلا مزد زحمات آقای انتظامی را داد و در انظار ادای او را درآورد واقعا مایه ی تاسف است. من یادم است که وقتی امام خمینی در تلویزیون اعلام کرد که فیلم گاو فیلم خوبی است رسانه ی ملی سه بار آن را پخش کرد و من به تلویزیون زنگ زدم که تکلیف این فیلم چیست؟ و پولش را به که دادید؟ که مهرجویی برای اولین بار آمد به خانه ی من و گفت این هست و آن نیست و گویا مبلغ چهل و پنج هزار توماان گرفته بود و گفت این را بخشیده ام به خانواده ی پرویز فنی زاده!! ما این فیلم را با دویست و هفتاد هزار تومان ساختیم که تلویزیون وقت هم به ما خیلی کمک کرد، در فیلم گاو تمام هنر پیشه ها جای خودشان حرف زدند و این خودش یک امتیاز برای این فیلم محسوب می شد و ما می خواستیم به این نتیجه برسیم که اگر این فیلم فروش خوبی کرد این سرمایه را دوباره جمع کنیم و فیلم دوم را بسازیم

تئاتر گاو برای شما چقدر هزینه داشت؟

بیست و چهار هزار تومان!

می خواهم صراحتا دوباره از شما بپرسم آیا این فیلم محصول تفکر داریوش مهرجویی بود؟

این فیلم را مهرجویی نساخت بلکه یک گروه منسجم ساخت

اما همه این فیلم را به نام آقای مهرجویی می دانند...

در مورد گاو یک مسئله ای پیش آمد، در اجرای پیس من هیچوقت انتظامی در طویله نمی رفت بلکه دم در طویله می نشست و دیالوگ می گفت که در فیلم اینطور نبود و خیلی مسائل فرق می کرد...من حتا اعتقاد داشتم وقتی انتظامی در کوچه های ده می دود و صدای گاو را در می آورد و مردم بیل به کوچه ها نگاه می کنند که صدای گاو را بشنوند او را گاو می بینند! انتظامی داخل طویله نمی رود و اول گاو می شود و بعد داخل طویله می رود و خیلی از مسائل دیگر اینگونه بود که خیلی به کار کمک می کرد و مورد نظر ساعدی هم بود اما مهرجویی نتوانست اینها را درک کند.

شما هم با «مسعود کیمیایی» کار کردید و هم با «امیر نادری» و «داریوش مهرجویی» اما اینجا نکته درباره ی مسعود کیمیایی و مشخصا فیلم «سفر سنگ» است که چندی پیش آقای «اسفندیار منفرزاده» در خارج از کشور یک ویدئو منتشر کرد خطاب به مسعود کیمیایی و در بخشی از آن گفت که در هنگام ساخت فیلم سفر سنگ که در شرایط انقلاب ایران در حال ساخت بود عده ای از فیضیه ی قم به پشت صحنه فیلم آمدند و با مشاوره و فشار آنها تو( مسعود کیمیایی ) فیلم را تبدیل به یک فیلم مذهبی کردی و به هیچ وجه جریان اصلی این فیلم مذهبی نبود و در آن قضیه تو تن به این مسئله دادی! شما یکی از نقش های مهم این فیلم را ایفا کردید آیا این مسئله صحت دارد و آقای کیمیایی در پشت صحنه ی فیلم سفر سنگ فیلمنامه را تغییر داد؟

نه به هیچ وجه، سفر سنگ قصه ای بود که پیشتر آقای «بهزاد فراهانی» نوشته بود و یک پیس به نام «سنگ و سرنا» نام داشت بعد این را داریوش مهرجویی خرید و تصمیم داشت که آن را تبدیل به فیلم کند که نشد و فیلم را کیمیایی ساخت. آن وقت یادم است که وقتی در یک سکانس بالا رفتم که قرآن را بدست بگیرم چیزی به ذهنم رسید که به مسعود کیمیایی در میان گذاشتم که وقتی اینها می خواهند از زیر قرآن عبور کنند فقط دست من دیده شود و قرآن که اینقدر آقای کیمیایی هیجان زده شد که تصمیم گرفت این کار را انجام دهد و من فرصتی نشد که از او به خاطر این انعطاف تشکر کنم و این کار الان انجام می دهم. نه به هیچ وجه یک چنین حرفی صحت ندارد برای اینکه من در متن ماجرا بودم و آن بخش مذهبی فیلم هم در فیلمنامه ی اولیه بود که من خواندم و پذیرفتم. حتا در آن فیلم در جایی که من کشته می شوم و قرار است مرا دفن کنند در به در دنبال قاری قرآن می گشتیم که بالای قبر من قرآن بخواند که چون کسی پیدا نشد خودم لباس پوشیدم و پشت به دوربین بالای قبر خودم قرآن خواندم! یعنی می خواهم به شما بگویم قضیه تا به این اندازه زنده و شاداب بود در پشت صحنه ی سفر سنگ. می دانید آدم وقتی سوپاپش می پرد گاهی به بدترین شکل می پرد و آقای منفرزاده هم سوپاپش پریده و باید کمی به فکر سوپاپش باشد و دیگران را ابله فرض نکند به هر حال منهای من خیلی ها پشت صحنه ی این فیلم حضور داشتند و ایشان فقط یک آهنگساز بود.

در مورد امیر نادری و فیلم تنگسیر دوست دارم سئوالی بپرسم، گفته می شود که در یکی از سکانس هایی که بهروز وثوقی می رود و در مغازه ی آن ارمنی پنهان می شود و همانجا با زنده یاد پرویز فنی زاده مواجه می شود بخشی از آن سکانس ها با فشار بهروز وثوقی حذف می شود چراکه پرویز فنی زاده با بازی درخشانش در واقع آقای وثوقی را محو می کند و این را ربط می دهند به اینکه بهروز به دربار پهلوی و شخص اشرف نزدیک بود و گاهی فشارهایی روی کارگردانها از این طریق وارد می کرد آیا درباره ی بهروز وثوقی حداقل در آن فیلم خاص که شما حضور داشتید چنین حرفی صحت دارد؟

اولا آقای نادری با تکنیک و روش خودش کار می کرد و سکانس ها را پشت سر هم می گرفت مثلن لوکیشن هایی که پشت هم در آن بازی وجود داشت را به هم نمی دوخت و این تکنیک آقای امیر نادری بود و او اعتقادی به اصطلاح به رج زدن نداشت یعنی الان اگر صحنه ی بازار است بازار را می گرفت و سکانس بعد اگر خانه ی فلانی بود می رفت و خانه ی فلانی را می گرفت او میخواست تداوم و تمرکز بازیگر به هم نخورد من شاهد بودم که «پرویز فنی زاده» روزها می رفت داخل آفتاب می نشست تا رنگ پوستش شبیه جنوبی ها شود در اینکه پرویز فنی زاده در کارش استثنایی بود شکی نیست او دقیقا استثنایی بود و من فقط یک بازیگر را دیدم که مثل او رفتار می کند و او کسی نیست جز سعید پور صمیمی. پرویز فنی زاده خاص بود و در آن فیلم خاطرم است که آقای «علی عباسی» تهیه کننده خیلی اذیت شد به خاطر برخی مسائل و اینها باعث می شد که به کادر فنی فشار بیاید

پس بهروز وثوقی در آن فیلم آنطور که می گویند تافته ی جدا بافته نبوده است؟

من با بهروز بیش از سه چهار فیلم بازی کردم او یکی از مطیع ترین و حرف شنو ترین بازیگران تاریخ سینمای ما بود یعنی او هر کاری را که کارگردان از او می خواست برایش انجام می داد و سعی می کرد به بهترین نحو هم انجام بدهد ما با این تعریفهای غلطی که از آدمها می کنیم کمی آنها را آلوده می کنیم. من در تمام مدتی که با بهروز کار کردم چنین رفتاری را از او ندیدم، اگر بازیگری چنین رفتاری داشته باشد یعنی دور کارگردان یک خط می کشد و امیر نادری کارگردانی نیست که اجازه بدهد حتا بهروز وثوقی دورش چنین خطی بکشد او کار خودش را می کرد و همه هم کارش را قبول داشتند.

به معنای واقعی کلمه بعد از گذشت 38 از انقلاب ایران آیا می توانیم چهره ی یک هنرمند ناب مثل بهروز وثوقی را به عنوان یک معاند به مردم و حکومت در ذهنمان تصویر کنیم؟ من به همان حرف آقای پرویز پرستویی استناد می کنم که گفت:« بهروز وثوقی به هیچ وجه نمی تواند دشمن این مردم باشد». شما نظرتان درباره ی بهروز وثوقی چیست و اینکه شرایطی پیش بیاید که او به وطنش بازگردد و در کنار مردمش نفس بکشد

من چند مثال می زنم یکی «محمد علی فردین» یکی «ناصر ملک مطیعی» یا در فرم دیگرم «نصرت کریمی» و خیلی های دیگر که می توانستند خیلی کارهای مهمی بسازند و بازی کنند و اگر بهروز وثوقی در ایران می ماند قطعا با او همان رفتار می شد که با فردین و ناصر ملک مطیعی شد یا خیلی های دیگر مثل  گرشاسپ ، سپهرنیا و متوسلانی انجام شد و او مجبور می شد برود چلوکبابی بزند یا راننده تاکسی شود و یا مثل نصرت کریمی گل پرورش بدهد و بفروشد. این را صراحتا می گویم و حاضرم هر جایی هم تکرارش بکنم این رفتار باعث شد بخشی از فرهنگ سینمای ما به ابتذال کشیده شود و کسی را هم نداشتند که جایگزین این نسل درخشان بکنند. بهروز وثوقی یک بازیگر بسیار بزرگ و دوست داشتنی است و وقتی فیلمهایش را در تلویزیون کشورهای مختلف به نمایش می گذارند می بینیم که چه استقبالی از آنها می شود بهروز وثوقی ذات بازیگری در وجودش دارد و این ذات هرگز نخواهد مرد. من یک نمایشنامه آماده کرده ام که دوست دارم با بهروز به روی صحنه ببرم و در حال حاضر بدنبال یک تهیه کننده هستم که این کار را در خارج از ایران انجام بدهم. من در بزرگداشتی که در شهر تورنتو برای بهروز وثوقی برگزار شد یک پیام برایش فرستادم به این مضمون که تو در سینما رفیع هستی اما در تئاتر متاسفانه موقعیتی برای تو پیش نیامد که بتوانی خودت را نشان بدهی او به من زنگ زد و  اسم یکسری آدم را آورد که من نمی آورم و گفت اینها از من سوء استفاده کردند و آدمهایی مثل تو باید مرا به تئاتر بکشانند و نه دیگرانی که از من مدام سوء استفاده کردند و وقتی من این را از زبان خودش شنیدم گشتم دنبال نمایشنامه ای تک نفره و دو نفره که پیدایش کردم و فرستادم برای بهروز و او این متن را خواند و به من تلفن کرد و گفت:« وقتی این پیس را خواندم خیس عرق شدم» و یکی از آرزوهای من هم این است که بتوانم این پیس را با بهروز به روی صحنه ببرم البته در خارج از ایران.

اسم این نمایشنامه چیست؟

اسم این نمایشنامه دهلیز سکوت است و نویسنده اش یک نویسنده ی فرانسوی است و داستانش در امریکای جنوبی اتفاق می افتد و جریانش درباره ی یک استاد دانشگاه است که او را می گیرند و می برند به زندان و چیزهایی که می خواهند نمی گوید و او را داخل یک سلول می کنند و تمام رابطه اش را با دنیا قطع می کنند و برایش یک چراغ روشن است و او به مرور زمان را گم می کند... این یک پیس روانپریش است که من خیلی دوستش دارم و بهروز راست می گوید آدم وقتی این پیس را می خواند عرق می کند. من این توانایی را در بهروز می بینم که بهترین بازیگر تئاتر هم می توانست باشد.