فرزاد موتمن  در گفت‌وگو با « نوآوران»

فیلمنامه خوب نمی‌خواهند

فرزاد موتمن تحصیلات آکادمیکش را در آمریکا گذرانده و در همان دوران هم بسیاری از کتاب‌های فانتزی و علمی-تخیلی را خوانده است. در واقع او جزو معدود کارگردانان سینمای ایران است که به ژانر فانتزی و علمی-تخیلی علاقه دارد. مدت‌ها پیش بود که از او پرسیدم چرا خودش دست به کار نمی‌شود و فیلمی فانتزی نمی‌سازد. البته او قبلا در فیلم«جعبه موسیقی» تلاش اندکی در این زمینه کرده بود اما نه آنقدر که کافی به نظر برسد. موتمن معتقد بود که باید درباره این موضوع در وقت مناسبی مفصل‌تر صحبت کرد که بالاخره زمان آن فرا رسید. هر چند که در نهایت مشخص شد او این روزها در حال نوشتن فیلمنامه‌ ایست که از دنیای فانتزی و تخیلی به دور نیست.

  1. ۴ ماه قبل
  2. ۱
فرزاد موتمن
نوآوران -

 

شما فکر می‌کنید ژانر تخیل، فانتزی یا حتی سورئال فقط مخصوص کودکان هستند؟ چون بیشترین تلاشی که تا به حال در این زمینه در سینمای ایران صورت گرفته برای کودکان بوده است.

نه واقعا اینطور نیست. تخیل در همه فیلم‌های خوب وجود دارد. بگذارید در این مورد مثالی بزنم، «ساتیاجیترای» در دهه 50 فیلم «دنیای آپو» را می‌سازد. در آن زمان در هندوستان ممیزی‌های خاصی وجود داشت. در آن فیلم هم صحنه ای وجود داشت که روز بعد از ازدواج آپو را نشان می‌داد و فیلمساز نمی‌توانست شب زفاف را نشان دهد. اما او می‌خواست بگوید که چنین اتفاقی افتاده است و البته شخصیت زن را هم نمی‌توانست نشان دهد. جیت رای این صحنه را اینطور نشان می‌دهد که آپو از خواب بیدار می‌شود به بالش بغلی اش نگاه می‌کند و می‌بیند که همسرش نیست، او به بالش دست می‌کشد و سنجاق سری از زیر آن مشخص می‌شود. او به سنجاق نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. کارگردان به این روش همه چیز را به ما می‌گوید بدون آنکه چیزی را نشان دهد. ما استفاده از عنصر تخیل بدین شکل را در سینمای ایران نداریم. آنچه داریم، عربده، فحاشی،‌ چیزهای بسیار رو و گل درشت است. همه این مسائل مرا به یاد اولین دیالوگ فیلم«با زبان»گدار می‌اندازد که می‌گوید: «آن کسی که نمی‌تواند تخیل کند به واقعیت متوسل می‌شود.»

پس چرا کارگردانی مثل شما که تالکین می‌خواند و به داستان‌های فانتزی یا علمی-تخیلی علاقمند است، سعی نمی‌کند فیلمی در این زمینه بسازد؟ البته در فیلم«جعبه موسیقی» که یکی از شخصیت‌هایش فرشته بود، تلاشی داشتید اما بعد از آن اتفاق دیگری نیافتاد.

کمی سخت است اگر بخواهیم بگویم آثار تالکین تخیلی هستند. او بیشتر افسانه تعریف می‌کند. به نظرم تخیلی حتی فقط افسانه نیست و شامل سینمای واقع‌گرا هم می‌شود. این آن چیزی است که در سینمای ما مفقود است. فقط این نیست که فیلم تخیلی یا فانتزی نداریم، ما حتی در فیلم‌های واقع‌گرایمان هم تخیل نداریم. در حالی که نئورئالیسم ایتالیا مملو از تخیل بود؛ حتی «رم، شهر بی‌دفاع» یا «زمین می‌لرزد» که هیچ بازیگر حرفه ای نداشت، تخیل داشتند. سینمای ما کاملا فاقد تخیل است.

بله، تالکین از افسانه‌ها و شخصیت‌های فولکور انگلیسی برای نوشتن مجموعه «ارباب حلقه‌ها» کمک می‌گیرد اما شما فکر نمی‌کنید که ما هم دارای چنین افسانه‌های هستیم؟ البته نه به آن شکل اما به هر صورت منابعی در اختیار داریم.

ادبیات ما اصولا روی خوشی به تخیل نشان نداده است. از عطار که به خاطر سیمرغ اش بگذریم، دیگر چه اثری را به یاد می‌آوریم؟ شاهنامه، آنهم شاهنامه‌ ای که دو دیو دارد که به نظرم هیچ‌کدامشان ایرانی نیستند. البته در شاهنامه ما اسطوره‌هایی داریم که با اسطوره‌های بین‌المللی مطابقت دارند. مانند عبور سیاوش از آتش که به داستان حضرت ابراهیم شباهت دارد.در «کلیله و دمنه» هم حیوانات مانند انسان‌ها رفتار می‌کنند. بنابراین ادبیات ایران در زمینه تخیل بسیار محدود است.

اما ما قصه‌های عامیانه‌‌ای داریم درباره غول‌ها و شاهزادگان که حتی علی حاتمی هم یکی از آنها در فیلم«حسن کچل» به تصویر کشیده است. با این حال حتی از آنها هم استفاده چندانی نمی‌کنیم. یا حتی فکر می‌کنم می‌توانیم از «هزار و یک شب» هم به عنوان یک اثر ایرانی نام ببریم چون در آن زمان بغداد جزو ایران بود.

بله ما متل‌ها عامیانه بسیار داشتیم اما در سینمایمان بسیار کم به طرف آنها رفته ایم. انگار مانعی وجود داشته است. اما در مورد «هزار و یک شب» به نظرم به سختی می‌شود آن را یک متن ایرانی قلمداد کرد. شخصیت خود «شهرزاد» ایرانی است اما قصه‌هایی که تعریف می‌کند ایرانی نیستند. هر چند که بسیار خوب است اگر ما از بافت داستان‌های «هزار و یک شب» یاد بگیریم و استفاده کنیم.

به غیر زا تالکین دیگر چه کتاب‌ها یا داستان‌های فانتزی و تخیلی خوانده اید؟

من عاشق فرهنگ کالت هستم و از قصه‌های سطحی و عامیانه بسیار لذت می‌برم. «باراکولا» را هم خوانده ام که داستان یک زن خون‌‌آشام است.این قصه فضای تالکینی دارد.

به نظر شما چرا ما از ساخت فیلم‌هایی در این ژانرها گریزان هستیم. چون امکاناتش را نداریم؟ امکاناتی مثل جلوه‌های ویژه دیجیتالی یا این‌که اصلا درست است ما بخواهیم با چنین امکاناتی فیلم‌هایی شبیه به هالیوود بسازیم که خودشان بسیار بهتر می‌سازند یا این‌که ما باید براساس هویت خودمان به سمت سینمای تخیلی یا فانتزی پیش برویم؟

شکل گرفتن سینمای فانتزی در ایران بسیار پیچیده است. به این دلیل که ما سابقه ادبی آن را نداریم که بخواهیم از این نوع فیلم‌ها بسازیم. برای همین به طرف تقلیدی احمقانه از کارهای آنان کشیده می‌شویم. هیچ ابرقهرمانی در ایران جواب نمی‌دهد. چون ابرقهرمانان یا قهرمانان از دل شرایط عینی بیرون می‌آیند. مسلما شرایطی عینی در اروپا یا آمریکا وجود داشته که باعث شده است براساس آنها، قهرمانان یا ابرقهرمانان به وجود بیایند. واقعا درآکولایی وجود داشته است که حالا ابعاد اسطوره ای بگیرد. یعنی فئودالی خشن و سفاک بود که دهقانان را قتل عام کرد و به کنت خون‌آشام معروف شد. این چنین بود که این درام دست به دست شد تا به دست برام استوکر رسید و او «درآکولا» را آنچنان تخیلی نوشت. می‌خواهم بگویم پایه‌های عینی خلق چنین شخصیتی در ترانسیلوانیا از قبل مهیا بود. اسطوره‌ها از دل خود جامعه به وجود می‌آیند و ما به نحوی در ایران ارتباطمان را با افسانه‌ها کمرنگ و کمرنگ‌تر کردیم. من علت این اتفاق را نمی‌دانم و کارشناسان باید بگویند چرا ما در آثار ادبیاتمان با ابرقهرمانان، افسانه‌ها و اسطوره‌ها فاصله گرفته ایم. ادبیات ما رئالیست و واقعی است. البته نویسندگانی مثل «بهرام صادقی» داشتیم که آثارش بسیار تخیلی است یا مثلا« بهمن فرسی» که بسیار انتزاعی نوشته است. اما به آن شکل ما اسطوره‌ها را نداشتیم. اتفاقا جالب این است که غربی‌ها از اسطوره‌های ما استفاده می‌کنند و براساس آن فیلم می‌سازند. بسیار اتفاق افتاده که از میترائیسم استفاده کرده اند، مثلا در مجموعه فیلم‌های «بلید/Blade» با بازی «وسلی اسنایپ» چنین تجربه ای وجود دارد. اصلا شخصیت بلید در این فیلم‌ خود میترا بود. شخصیت که انرژی‌اش را از خورشید می‌گیرد و مانند او قربانی طلب می‌کند. می‌دانید که 7 هزار سال پیش عید ما در دوم تیرماه برگزار می‌شد چون بیشترین تابش نور خورشید در این روز وجود داشت. در این روز ما قربانی هم می‌گرفتیم،‌قربانی که از ناحیه قلب تیغ می‌خورد. شخصیت بلید هم از قلب قربانی‌هایش را مورد هدف قرار می‌داد. حتی در قسمت دوم این فیلم مجسمه گاو میترا در پشت سر وسلی اسنایپ قرار می‌گیرد. در فیلم‌های «پولانسکی» هم اشاره به آیین میترا بسیار اتفاق افتاده است. فیلم «تس/Tess»در یک معبد میترایی اتفاق می‌افتد، شخصیت تس لباس قرمز پوشیده است، چون میترایی‌ها قرمز می‌پوشیدند و ما می‌بینیم لکه خونی در پایین دامن او می‌‌افتد چون در این صحنه آدم کشته است و او هم در مقابل آفتاب و در معبد قربانی می‌شود. حتی در فیلم«دروازه نهم»پولانسکی که فیلم ترسناکش است هم در جلسه شیطان‌پرست‌ها می‌بینیم که در دو طرف پودیوم، دو مجسمه زوروان قرار گرفته است. زوروان هفت هزار سال پیش خدای زمان بود و البته بسیار طبیعی است که میترائیسم و شیطان پرستی را به هم نزدیک ببینیم. چون در این فرقه به دو نیروی خیر و شر اعتقاد داشتند، اصلا به این موضوع در قرآن هم اشاره شده است،  سلیمان به ملکه صبا می‌گوید تو آفتاب‌پرست هستی و بدان که این فرقه به شیطان مزین شده است. بنابراین من اصلا تعجب نکردم که پولانسکی زوران را در جلسه شیطان‌پرست‌ها قرار داده است. آنها چنین اشاراتی را می‌گیرند اما ما خودمان نمی‌توانیم از آنها استفاده کنیم. سال‌ها پیش قرار بود من فیلم«آفتاب پرست» را براساس فیلمنامه ای از شادمهر راستین بسازم. شادمهر 6 سال روی این فیلمنامه کار کرده بود. جلال ستاری، اسطوره‌شناس برای نوشتن  این فیلمنامه با شادمهر همکاری کرده بود. قصه آن از هفت هزار سال پیش شروع می‌شد و به تهران معاصر می‌رسید، از  حمله آریایی‌ها  به فلات ایران. می‌خواهم بگویم ما این اسطوره‌ها را داریم اما آنها به نحوی در تاریخ ادبیات ما کمرنگ شدند و به جایی رسیدم که حالا دیگر اثری از آنها نیست.

چه اتفاقی افتاد که فیلم«آفتاب‌پرست» را نساختید؟

در بنیاد سینمایی فارابی به ما گفتند نسازید چون مردم را بیشتر به این فرقه‌ها کنجکاو می‌کنید. چون ما هنوز هم چنین فرقه‌هایی در ایران داریم که عموما ریشه‌های میترایی دارند و از کشورهای همسایه وارد ایران می‌شوند. این آمار 10 سال پیش است اما آنها معمولا سالی 6 یا 7 قربانی می‌گیرند.

فقط به این علت نگذاشتند آن را بسازید؟

نه فقط این موضوع نبود. به ما گفتند  که چرا شیطان در آخر داستان کشته نمی‌شود یا چرا شیطان جذاب و دوست‌داشتنی است. قرار بود نقش شیطان را رضا کیانیان بازی کند. ما هم گفتیم شیطان باید جذاب باشد تا بتواند گول بزند. اگر آل پاچینو در فیلم«وکیل مدافع شیطان» یا جانی دپ در «دروازه نهم» را ببینید متوجه می‌شوید که شیطان در آن فیلم‌ها هم جذاب و دوست داشتنی است. اصلا در ابتدای فیلم«دروازه نهم» جانی دپ ربطی به شیطان پرست‌ها ندارد و فقط ما می‌فهمیم که او یک کلاه بردار است که کتاب عتیقه واقعی را از قلابی تشخیص می‌دهد.در طول قصه او به شیطان پرست‌ها نزدیک می‌شود و در انتهای فیلم ما می‌فهمیم که او خود شیطان است اما حالا دیگر او را دوست داریم. در حالی که در ابتدای فیلم اینطور نبود. آنجا بود که متوجه شدم جانی دپ چقدر بازیگر عجیبی است. بسیار سخت است که کم کم منفی شوی و در عین حال دوست داشتنی باشی. در ضمن به آنها گفتیم که به هر حال آنطور که روایت می‌شود شیطان فرشته خداست. ما که نمی‌توانیم شیطان را بکشیم. اصلا قرار نیست کشته شود.

امکانات چطور؟ امکانات عامل اساسی در این قضیه نیست که ما به سمت ساخت چنین فیلم‌هایی نمی‌رویم. مثلا شما خودتان در فیلم «جعبه موسیقی» که از رامبد جوان به عنوان فرشته استفاده کردید،‌ از ویژوال افکت یا امکانات خاصی استفاده نکردید. اما در فیلم اینطور نشان دادید که فقط پسر، شخصیت اصلی قصه فرشته را می‌دیدید.

درست است، ربط چندانی به امکانات ندارد. انگار که مردم ما هم علاقه بسیاری به این نوع فیلم‌ها ندارند.

اما برعکس شما من فکر می‌کنم نسل‌های امروزی ما به شدت این نوع فیلم‌ها علاقه دارند. چون می‌بینیم که فیلم‌ها، کتاب ها و سریال‌هایی از این گونه را دنبال می‌کنند. مثلا دقت کرده اید که در سینما تک‌هایی که چنین فیلم‌هایی را نمایش می‌دهند چقدر بهای بلیط پرداخت می‌کنند تا فیلم‌های مورد علاقه شان را روی پرده ببینند. اصلا ما تاکنون نمونه موفقی اکران نکردیم که بخواهیم بفهمیم مردم به این گونه فیلم‌ها علاقه دارند یا بی‌علاقه هستند.

بازهم تاکید می‌کنم به نظرم زمینه‌های عینی آن فراهم نیست. تماشاچی ما به شدت موضوع گراست و این بسیار لطمه می‌زند. می‌دانید سر همین فیلم«جعبه موسیقی» چقدر به من بد و بیراه گفتند؟ همه حرف‌شان هم این بود که چرا موتمن فیلم دینی ساخته است؟ چرا در انتهای فیلم شخصیت پسر می‌گوید: ببین آقا کی می‌آید. چرا اصلا اشاره به آقا شده است. تماشاچی ما موضوعی نگاه می‌کند. نگاه نمی‌کند که ببینید من تلاش کردم تا داستان امام زمان عج را در یک فضای امروزی، مدرن و شهری مطرح کنم و اتفاقا بچه‌های که در این فیلم توسط آقا انتخاب شده، بچه‌ایست که پدرش پزشک کراواتی است. اصلا متوجه نمی‌شوند که چه کاری در آن فیلم انجام داده ام، من می‌گویم امام زمان برای همه مردم است، حتی آنهایی که کراوات می‌زنند. برای همین طرفش نمی‌روم مگر آدم چقدر دوست دارد فحش بخورد؟! ما ظرفیت نداریم و زود درباره همه چیز قضاوت می‌کنیم. این گوشی‌های جدید هم که همه را تئوریسین کرده است. همه درباره همه چیز نظر می‌دهند، در حالی که دو جلد کتاب هم نخوانده اند. به همین دلیل به این نتیجه‌ رسیده ام که به زحمتش نمی‌ارزد.

اگر بخواهید جدای از شرایط فیلمسازی و امکانات، یکی از این قصه‌های فانتزی یا تخیلی را بسازید، کدام را برای کارگردانی انتخاب می‌کنید؟

باراکولا را می‌سازم چون علاقه خاصی به سینمای ترسناک دارم. به نظر من قصه‌هایی که دست‌مایه های ارزان و دم دستی دارند بهترین زمینه برای ساخت بهترین فیلم‌ها هستند. اصلا اینطور فیلم‌ها را بیشتر دوست دارم.

از فیلمنامه‌ای که هم اکنون در حال نوشتن آن هستید بگویید. این فیلمنامه رئال است؟

نه اتفاقا بسیار تخیلی است، ولی از جنس افسانه نیست یعنی تا حدودی هم می‌تواند باشد. چون زیربنای قصه آن «زیبای خفته» است. در واقع ایده اولیه آن از جایی آمد که یکی از هنرجویان دختری که دلش می‌خواست بازیگر شود ولی خیلی استعدادش را نداشت، یک شب به من زنگ زد و گفت که شصت تا قرص خورده و می‌خواهد خودکشی کند. قبل از آن هم شاهد دو سه مورد خودکشی از این دست بودم. این فیلم درباره جوان‌هایی است که پشت در بسته سینما می‌مانند و یک دنیا آرزو دارند. البته بعضی‌هایشان هم استعداد دارند اما شانس ندارند. برای همین به ذهنم رسید که فیلمی درباره آنها بسازم. از موراکامی هم چیزهایی به خاطرم آمد، داستانی داشت درباره دختری که می‌خوابد و دیگر بیدار نمی‌شود. به نظرم آمد او هم این داستان را از «زیبای خفته» گرفته است. قصه فیلم من هم درباره دختری است که قرص می‌خورد اما به خواب طولانی فرو می‌رود. او دو ماه می‌خوابد چون دنیا آنقدر برایش سنگین است که دلش نمی‌خواهد بیدار شود و از همین نقطه است که قصه ما شروع می‌شود.

فکر می‌کنم این جزو معدود دفعاتی است که شما فیلمنامه می‌نویسید، اکثر کارهایی که کارگردانی کردید فیلمنامه‌نویس‌های دیگری داشتند. چه اتفاقی افتاده است؟

وقتی فیلم سینمایی می‌سازم، قصه برایم اهمیت ندارد. چون قصه بخشی از فرهنگ است و من نسبت به فرهنگ بی‌علاقه هستم. خودم را هرگز آدم فرهنگی ندیدم و به فرهنگ تعلق ندارم. من آدم فرم هستم. جایی که تو می‌توانی ضد فرهنگ باشی. نمی‌نوشتم چون دست من ناقص است. سال‌ها پیش در یک بازی فوتبال ناقصش کردند. 30 سال پیش در حال ساخت مستندی درباره فوتبال بودم که چون به همراه پرسپولیس وارد ورزشگاه شده بودم و عده ای عصبانی بودند،‌ مرا به داخل شیشه هول دادند. برای همین دستم ناقص است و نوشتن برایم سخت است. اهل کیبورد هم نیستم، من کاملا قرن نوزدهمی هستم و همیشه می‌گویم اشتباهی در این قرن به دنیا آمدم. به لحاظ روحیه هم به  این عصر حاضر تعلق ندارم. من واقعا نویسنده نیستم و کارگردان هستم. علاقه ای هم به نوشتن ندارم. اما اگر در حال حاضر قلم به دستم گرفتم تا بنویسم به خاطر ناامیدی ام از فیلمنامه‌های ایرانی است. چه کاری باید انجام دهم وقتی که سالی 50 فیلمنامه می‌خوانم اما هیچ‌کدام ارزش ساخته شدن ندارد. در نهایت هم باید یکی از آنها را جلوی دوربین ببرم، اما  به جای آنکه فیلم بسازم دائم در حال رفع نواقص فیلمنامه هستیم. بنابراین به این نتیجه رسیدم اگر قرار است چنین فیلمنامه‌های بنویسند، خودم می‌توانم فیلمنامه‌ای بنویسم که نواقص کمتری داشته باشد. حتی بهترین فیلمنامه‌های ما معمولا شروع خوبی دارد چون آن را از جایی دزدیدیم اما در پرده میانی که می‌خواهیم آن را به خودمان نزدیک کنیم مشکل‌ها به وجود می‌آید. قصه هایش از مسیر درستی عبور نمی‌کند. اتفاق چندانی نمی‌افتد. اغلب فیلمنامه‌هایی که خواندم وقتی آنها را زندگی خصوصی خودم مقایسه می‌کنم متوجه می‌شوم که زندگیم به مراتب دراماتیک تر و تراژیک تر از آنچیزی است که می‌خوانم. شخصیت‌های ما معمولا ما به ازای بیرونی ندارند و منطقی نیستند. منطق درونی و بیرونی رعایت نمی‌شود و شخصیت‌ها مسیر تحول ندارند. ما دیالوگ نداریم. دیالوگی که زبانزد شود. صادق هدایت انتهای قصه «سه قطره خون» می‌گوید: «یارو آنجا افتاده بود و نفس کشیدن یادش رفته بود.» این اصطلاح، ضرب المثل شد. این را هدایت ساخت و از قبل وجود نداشت. هیچ دیالوگی از سینمای ایران تا به حال ضرب المثل شده است؟ من فقط به یادم می‌‌آید که بهروز وثوقی در فیلم«گوزن‌ها»گفت: «نمردیم و گلوله هم خوردیم.» دیالوگ خوبی بود و یادمان ماند. من این دیالوگ را برداشتم و در فیلم«باج خور» استفاده کردم که نیکی کریمی می‌گوید: «نمردیم و چاقوکش هم شدیم.» ما اصولا دیالوگ‌نویس نیستیم،‌ سابقه اش را هم در ادبیات‌مان نداریم.

علت نداشتن فیلمنامه خوب را چه می‌دانید؟

سنت ادبی موانعی سر راه ما هست. بخشی دیگرش به ممیزی برمی‌گردد به هر حال تاثیرگذار است. بخش دیگری اش هم به این برمی‌گردد که برای فیلمنامه هزینه نمی‌کنند. یکی دوسال است که می‌گویند فیلمنامه را گران کنید. ولی فقط با گران کردن فیلمنامه مساله حل نمی‌شود. باید وقت و پول برای فیلمنامه صرف کرد تا فیلمنامه خوبی از آب دربیاید. بخش دیگری اش این است که اصولا مدیریت‌های فرهنگی فیلمنامه خوب نمی‌خواهند. مثلا سیما فیلم وقتی تله فیلم می‌ساخت، عمد داشتند که فیلمنامه بد را جلوی دوربین ببرند و اگر فیلمنامه خوب به آنها می‌دادی، حتما رد می‌شد. من این موضوع را برای این‌که یک بار ثابت کنم یک سیناپس از فیلم«سگ ولگرد» آکیراکوروساوا ترجمه کردم. فقط اسم‌های ژاپنی را فارسی کردم و به سیما فیلم دادم. نگفتند چرا متن ایرانی نیست، گفتند درام ندارد.