داستانی از فرشته نوبخت

تپه های بادگیر

  1. ۳ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
تپه های بادگیر
نوآوران -

دو روز است که اینجا هستیم. تنهاجایی از همه دنیا که وقتی به آن میرسم احساسِ آرامش به معنیِ واقعی میکنم. اینجا راحت میخوابم. خوب فکر میکنم و هیچچیزی برایم مهم نیست. نه شیطنتهای پسرم که در آپارتمانِ کوچکمان در تهران مدام نگرانم میکند مبادا پیرزنِ طبقهپایانی را آزار دهد و نه گرما و آلودگی و گردوغبارِ هوای شهر که گاهی خستهام میکند. اینجا نگرانِ تلفن و اینترنت هم نیستم. رفتنِ آنتنها و قطعیِ وایمکس بیاهمیتترین اتفاقِ اینجاست و در عوضِ همهچیزهای نداشته، باد است. باد... بادهایی که مرا یادِ تپههای وودرینگهایتز میاندازد و آن درامِ عاشقانه سوررئال و چنان درها و دریچههای پشتِ پنجرهها را به هم میکوبند که خیال میکنم همین حالا روحِ کاترین ارنشاو از لای یکی از دریچهها پا در اتاقِ سردمان میگذارد و حتی گاهی حس میکنم صدای لرزان هیتکلیف را میشنوم که زمزمه میکند بیا تو عزیزم ... نترس ... بیا کاتی کوچولو ... و منِ دیوانه، میترسم اینطور وقتها. ترسی که مالیخولیاییوار دوستش دارم؛ که با ترسهای توی شهر فرق میکند. اینجا ترس از آدمها نیست که نمیدانی چه میکنند و چرا. تا مثلِ آدمی که تجربه مکررِ سیلیخوردنِ بیهوا و بیدلیل دارد، هر آن منتظر باشی و نگران و همهی لحظههایت پر از وحشت باشد. اینجا ترس از جانوران و ارواحِ سرگردان است فقط. ترسی که هرگز به حدِّ وحشت از آدمِ دوپا نمیرسد. جانوران و ارواحی که تو به حریمشان تجاوز کردهای... مثلِ ماری که با کلهی مثلثی و بدنِ زیبایش لای برگهای بزرگِ گلپَر برایت گارد گرفته است... مثلِ روحِ دختری که عاشقِ عموخسرو بوده و هر روز لبِ چشمه جایی همین نزدیکیها که عمه وقتی تعریف میکند با دست نشان میدهد و من هرگز نفهمیدهام دقیقا کجا، او را میدیده و چشم میدوخته در چشمهای قشنگش که وقتی تعریف میکند خیلی خوشگل بوده و من هرگز در هیچ زنی از زنهای سبزهرو و کمرویِ اینجا که پوستهای چغرِ  آفتابسوخته و چشمهای کوچکِ بیحالت و اندامهای تنومند و فربه دارند، نمونهاش را ندیدهام. انگار آن زیباییِ اثیری که مردی مثل عموخسرو را پاگیر کند که حالا نزدیکِ هشتادسال سن دارد و هنوز هم به نظرِ من جذاب و گیراست، فقط در بازگوییِ قصه عشقِ او است به  شهرزاد... حالا که مینویسم بهنظرم عجیب است که نامِ او شهرزاد بوده. عجیب است که عمه قصهاش را هربار یکجوری تعریف میکند که با بارِ قبلی فرق دارد. عجیب است که هربار که به سرزمینِ کوههای بلند و بادهای نفسگیر و شیروانیهای حلبی و مههای غلیظِ همیشگی با خاکِ سرخرنگ میآیم و میایستم در ایوان و چشم میدوزم به دور دستها، تنها زمینهای حصاربندی شده و مردهای کلاهبهسر را در حالِ شخمزدنِ زمینِ سخت نمیبینم. فقط کوههای رشتهای و تودههای مه‌‌ای را که هی بالا میآیند و باز شبیهِ دود گم میشوند نمیبینم. فقط صدای ماغِ گاوها و زنگولههاشان را نمیشونم. ... باد که میوزد و درها و دریچهها را به هم میکوبد مردی را میبینم که شبیهِ عموخسرو با آن قدِ بلند و دستهای بزرگ و چشمهای درشت هست و نیست. صدایی را میشنوم که دقیقا صدای او نیست و ناله دخترکی که شبیهِ هیچکدام از دخترها و زنهای این جا نیست. این چیست؟ گاهی در ایوانِ پشتیِ خانه که از همه بیشتر دوستش دارم و بسکه دوستش دارم همه دوستش دارند و خیال میکنند چیزی در آن هست که نمیدانند، می‌‌ایستم و زیرِ نورِ ملایم و مایلِ آفتاب که خیلی نادر است، به کلبهای که کسی در آن زندگی نمیکند، نگاه میکنم. جلوی کلبه پر از گزنه و گلپر و علفهای هرز است. بابونههای سفید و گلهای زردِ بوتههای زرشک همهجای آن را پوشاندهاند. آفتاب که میتابد، قاصدکها در فضا شناور میشوند و پروانهها دنبال هم میگذارند. مادرم میگفت هرکدامِ این قاصدکها حاملِ پیامی هستند. به پسرم میگویم اگر آرزویی داری برایِ اینها بگو. آوازخواندن را دوست دارد. پس با هم شعرِ قاصدک را میخوانیم و من به تصویرِ روبهرویم خیره میشوم. کلبهی خشتوگلی، با شیروانیِ حلبی و درها و دریچههای چوبی. باد میوزد و کمکم شدت میگیرد. جیرجیرِ دریچهها بلند میشود. پسرم خسته شده و میخواهد برود دنبالِ پدرش. میرود. خیره که میشوم ذهنم از جای خود حرکت میکند. مثلِ چرخدندههای ساعتی قدیمی که آرام و بیصدا در جای خود حرکت میکنند تا در هم قفل شوند و زمانی را که مرده زنده کنند. چیزی که میبینم با چیزی که میدیدم فرق دارد، حالا. نقطهی صفر همینجاست شاید. نقطهی تولدِ چیزی فراواقعی که فرزندِ خودِ واقعیت است. زایشی بکر و خام و قائمبهذات. از صدایِ کوبیدهشدنِ درِ ایوان به چارچوب به خود میآیم. پلک میزنم و دیگر چیزی را که میدیدم نمیبینم. ابرها همهجای آسمان را سیاه میکنند. پدر و پسر مشغولِ بستنِ دریچهها هستند. میخواهند برگردم داخل. صدای جیرجیر و ناله همه درها و دریچههای خانههای خالیِ منطقه درآمده. به خانه برمیگردم. همسرم میگوید هوا سرد است و باید دریچهها را ببندیم و بیآنکه منتظرم بماند به کارش ادامه میدهد. سعی میکنم بهخاطر بیاورم امروز چه روزی است. چند شنبه یا چندمِ چه ماهی؟ چیزی به ذهنم نمیرسد. مینشینم و به صدای هوهوی باد که خودش را به پشتِ دریچهها میکوبد گوش میدهم و به تلاشی که برای گذر از درزِ میانِ لته‌‌ها دارد و به چشمهای که باید جایی همین نزدیکیها باشد و به داستانِ بلندونیمهکاره‌‌ام که باید یکروزی، همینجا، در همینخانه تمامش کنم.