مسعود کیمیایی در گفت و گو با نوآوران

" من و اسفند! "

مهدی وزیربانی/ روزنامه نگار مسعود کیمیایی را وقتی خیلی کوچکتر بودم می شناختم فیلمهایش لای چادری که روی ویدئوهای ژاپنی با مارکهای متفاوت پیچیده می شد دست به دست می چرخید یادم هست وقتی قیصر را دیدم هشت ساله بودم و فردای آن روز چاقوی آشپزخانه ی مادر بزرگم را دزدیدم و رفتم وسط میدان اتحاد نازی آباد و برای حاج رسول برائتی رجز خواندمو دست آخر پس گردنی خوردم و با شلواری خیس شدم : مهدی چاقو کش! که لقب تمسخر آمیز من بود و حتا حالا هم بچه های نسل بعدی میدان اتحاد مرا به این نام می شناسند. واقعیت این است که کیمیایی با فیلمهایش نوستالژی عجیب چند نسل از بچه های ایران است و این رسم الخطی از شخصیت اوست که هاشور نمی خورد و حتا سر سخت ترین منتقدانش نمی توانند آن را نادیده بگیرند.

  1. ۲ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
" من و اسفند! "
نوآوران -

مهدی وزیربانی/ روزنامه نگار

مسعود کیمیایی را وقتی خیلی کوچکتر بودم می شناختم فیلمهایش لای چادری که روی ویدئوهای ژاپنی با مارکهای متفاوت پیچیده می شد دست به دست می چرخید یادم هست وقتی قیصر را دیدم هشت ساله بودم و فردای آن روز چاقوی آشپزخانه ی مادر بزرگم را دزدیدم و رفتم وسط میدان اتحاد نازی آباد و برای حاج رسول برائتی رجز خواندمو دست آخر پس گردنی خوردم و با شلواری خیس شدم : مهدی چاقو کش! که لقب تمسخر آمیز من بود و حتا حالا هم بچه های نسل بعدی میدان اتحاد مرا به این نام می شناسند. واقعیت این است که کیمیایی با فیلمهایش نوستالژی عجیب چند نسل از بچه های ایران است و این رسم الخطی از شخصیت اوست که هاشور نمی خورد و حتا سر سخت ترین منتقدانش نمی توانند آن را نادیده بگیرند. به منزل مردی می رفتم که در قامت فیلمساز و شاعر و داستان نویس برای من ترجمه شده بود و علاقه ی او به موسیقی چیزی بود که می توانستی در فیلمهایش جستجو کنی. برای دیدنش به کوچه ای نزدیک موزه ی سینما رفتیم. حرف زدن با خاطره هایت همیشه سخت است، نوشتن برای آنها سخت تر، وقتی آمد مثل شخصیت رضای فیلمهایش خاکی بود، شریف و بی آلایش دلم آرام گرفت و یادم رفت به او بگویم قیصر مرا در نازی آباد به پس گردنی می خوردن رساند و حالا مدام به آن روزها می خندم.

*در جایی خواندم که نوشته بودید اولین بار در زنده گی تان با شعر گلچین گیلانی بود که خودتان در وادی هنر بازیافتید و بعد صادق هدایت که کتابهایش را از کتابفروشی نزدیک چهارراه سیروس اجاره می کردید، واقعیت این است که حتا هوش شما در شناختن موسیقی مدرن به اندازه ای بود که برای اولین بار در فیلم رضا موتوری پای فرهاد مهراد را به سینمای موج نو ایران باز کرد. مسعود کیمیایی از کجا و چگونه با نوشتن به طور جدی آشنا شد و بعدها به کیمیایی فیلمساز، شاعر و نویسنده تبدیل شد که در کافه نادری کنار شاملو و نصرت و بیژن الهی نشست؟

درست یادم نمی آید که از کجا شروع شد اما یادم هست هر آنچه را که بصورت جدی می دیدم را خودم می نوشتم و از همان بچه گی در تنهایی خودم بودم که می نوشتم اما مسئله زمانی برای من جدی شد که با ابراهیم گلستان ، احمد محمود و صادق هدایت آشنا شدم و البته کتابهای دیگری را هم که همه می خواندند را من هم می خواندم مثل دون آرام و ژان کریستوفر که به خاطر تعدد جلدهای آن بسیار هم خواندنش در ابتدا برای من سخت بود. بعدها فکر می کنم در 16 سالگی بود که برای اولین بار یک سناریو نوشتم و آن را بردم در سینما مایاک که آن موقع اسمش سهیلا شده بود و در آنجا داشتند اولین فیلم سینما اسکوپ ایران را با بازی آقای ناصر ملک مطیعی می ساختند من به اتفاق اسفند ( اسفندیار منفرد زاده ) رفتم و آن سناریو را به کارگردان آن فیلم که الان اسمش را به خاطر نمی اورم دادم و در واقع کاری کردیم که سازنده ی آن فیلم با عصبانیت دنبال منو اسفند کرد دلیلش هم این بود که ما به آنها گفتیم شما کار بلدنیستید و مزخرف می سازید و این شد که مجبور شدیم فرار کنیم این واقعه ی اولین نوشتن من بصورت جدی بود. بعد یک فیلم نوشت دیگری را نوشتم به نام واخورده ها که سعی کردم از آن فیلمی بسازم بعدها وقتی با ساموئل خاچیکیان آشنا شدم او به من گفت که به من سناریو بده و اینکه گفت دستی در دیالوگ ها ببر و من همین طور پیش آمدم تا در دوره ی احمد رضا احمدی که اصل شاعر بود و بیژن الهی و یک مقدار دورتر نصرت رحمانی و بعدها احمد شاملوی عزیز، در حقیقت این دوره دوره ای بود که در آن حتا نعمت حقیقی هم شعر می نوشت که یکی از تصنیف هایش را مرحوم گیتی پاشایی خواند. در واقع من هیچوقت سعی نمی کردم شعر بنویسم اما در دوره ای قرار داشتم که مدام با شاعران و نویسندگان بزرگی نشست و برخاست داشتم و پیوسته مشغول مطالعه بودم دوره دوره ای بود که کافه نشینی در آن رواج شدیدی داشت و اینکه عصرها بنشینیم و رفقا را ببینیم خیلی باب بود و کافه نادری هم مهمترین کافه ای بود که ما آنجا دور هم جمع می شدیم، باید این را بگویم مهمترین چیزی که من به آن اشتیاق داشتم این بود که فقط می خواستم فیلم بسازم و حواسم در پی هیچ چیز دیگری نبود و البته شما درست می گویید موسیقی در من خیلی جریان داشت که متاسفانه نتوانستم درست به آن بپردازم البته وضعیت اقتصادی هم در این مسئله خیلی دخیل بود. یادم هست من یک گیتاری را می خواستم بخرم که سال دقیقش را به یاد نمی آورم، پنجشنبه عصر بود که من از فروشنده پرسیدم:« قیمتش چند است» و او پاسخ داد:« 9 تومان!» من گفتم:« 8 تومان!» فروشنده پاسخ داد: «نه نمی شود»، من هم گفتم: «آخر من فقط 5 تومان همراهم دارم این را بگیرید بقیه اش را حتمن می آورم!» فروشنده پاسخ داد: «نه نمی شود برو و همه ی پول را یکجا بیاور» که من هم گفتم:« باشد!» فروشنده به یکباره از من پرسید:« چرا تا به این اندازه بدنبال این گیتاری؟» و من هم همینطور بی خودی در حالی که نوجوان بودم به دروغ گفتم: «آخر من زرتشتی هستم! »و فروشنده بلافاصله گفت: «گیتار را ببر» و من هم بردم و شنبه اش برگشتم و پولش را دادم و گفتم: »من مسلمانم !( خنده )» از آن به بعد بود که دیگر با آن گیتار معمولی ام زنده گی می کردم البته باید این را اضافه کنم که من بصورت علمی ساز نزده ام و همین مقداری را هم که بلدم خودم در واقع پیدا کرده ام معمولن آکوردها را روی گیتار پیدا می کردم. من موسیقی زیاد گوش کردم خیلی زیاد یعنی دوره ای که شاهین فرهت که معروف به این بود که هر قطعه ای را می گذاشتند می گفت که چه موسیقی است و متعلق به چه کسی است من در جلسات خانگی او مرتب شرکت می کردم و با انواع موسیقی بیشتر آشنا می شدم.

*پس از بهمن 57 برای سینمای ایران فصل تحولات بسیاری بود و کار کردن برای بسیاری از بازیگران وفیلمسازان بسیار سخت و حتا ناممکن شد در این دوره بسیاری جلای وطن کردند و حتا شروع جنگ و تاثیرات آن زنده گی در ایران را برای بسیاری سخت کرد و دست به مهاجرت زدند اما با تمام این مشکلات شما هرگز وطن را ترک نکردید و ماندید و برای نسلهای بعد از خودتان با تمام مشکلات فیلم ساختید به صراحت از شما می خواهم بپرسم این وطن چه چیزی در درون خودش برای شما داشت که هرگز آن را ترک نکردید؟

شما وقتی عاشقید یعنی یک حس قوی به معشوقه تان دارید و شاید به نظر بیاید مانعی هم وجود نداشته باشد که از آن دور بمانید حتا شاید اتفاق بیافتد با این عشق مشکل پیدا بکنید با این عشق قهر بکنید و هر چیز دیگر، رابطه ی من با ایران و وطنم هم همینطور است من عاشق ایرانم تو شاید با وطنت مشکل داشته باشی اما نمی توانی با قلبت دوستش نداشته باشی و همیشه و در همه جا با ان در حال زند گی کردن هستی و نمی توانی از آن دور باشی من هر وقت از ایران دور بودم بیشتر از دو سه ماه نتوانستم دوام بیاورم و برگشتم و می خواهم همین جا نفس بکشم و کار کنم حالا با مشکلات می شود به صورتی کنار آمد اما با بی وطنی نمی شود.

*نویسنده، شاعر، فیلمساز و عاشق موسیقی اینها از شخصیت هنری شما مختصاتی را ساخته است که برای هر کدامش باید یک ساختاری را قائل شد در این ساختار عادتهای نویسندگی و خلق هنر در هر کدام از این رشته ها می تواند متفاوت باشد مثلن عادتی که کیمیایی فیلمساز در نوشتن فیلمنامه دارد با عادت نوشتاری کیمیایی داستان نویس و شاعر چقدر فاصله و تفاوت دارد؟

همه اش از یک آتشفشان است با گدازه هایی به هم پیوسته، ببینید وقتی چیزی در درون شماست نمی توانید از آن جدا شوید کوره های مختلفی که در درون شماست به یک اندازه گرما دارد و مواجهه ی شما با آن یکسان است و همه چیز در شما زنده و پویاست همین کوره و گرماست که گاهی کیمیایی فیلمساز می شود و فیلمنامه و سناریو می نویسد و گاهی کیمیایی شاعر و داستان نویس که قصه و شعر می نویسد. خودش است که فکر می کند و خلق می کند و این خود اصلن جدا از خود دیگر نیست.

*در دیالوگهای محاوره ای که در فیلمهایتان می نویسید محور زبان و گویش که وابستگی شدید به زبان فارسی و ایرانی بودن دارد مشهود است، طرزی است که به آن تعبیر ایرانیه بودن را می توان داد. این امر بدون تحقیق و آشنایی با مردم کوچه و بازار نمی تواند باشد شما چرا تا به این اندازه به زبان فارسی و فرهنگ عامه توجه دارید؟

به هر حال آدم وقتی دارد حرف می زند ز یک توده ی عظیم تمدن ، فرهنگ و زبان و حتا می شود گفت موسیقی می آید و به همان اندازه که که موسیقی و تمدن مهم است آن زبانی که وامدار آن توده ی عظیم تمدن است هم اهمیت دارد. واقعیت این است که طبقات هرگز شبیه هم حرف نمی زنند، طبقات متفاوت از یکدیگر حرف می زنند البته من زبان محاوره را می گویم زبان ادبیات را نمی گویم ، هر آدمی یک جایی دارد که ایستاده که از همان فرهنگ می آید، مثلا در لاله زار زبان پیاده رو طوری است که لاله زار صبح با لاله زار عصر فرق می کند، سی سال پیش زبان میدان تجریش با زبان امروز مردم تجریش فرق می کند و این دلیلش در آن است که در طی این سالها لهجه بسیار وارد زبان شهری شده است و این کوچندگی در زبان ما تاثیرات بسیاری گذاشته است که آمده و اتفاقا آدم برای خودش ساخته است این نکته را فراموش نکنید که آدم زبان را می سازد نه زبان آدم را که حالا بالعکس شده، شما این روزها به آدمهایی که برای برد تیمهای ورزشی به خیابان می آیند نگاهی بیاندازید آنها زبان خاصی ندارند بلکه حرکات خاصی دارند که مشترک است، حتا زبان آنهایی که در اتومبیل ها می نشینند با زبان آنهایی که در اتوبوس می نشینند فرق دارد و تو اگر اینها را بدانی خیلی در کارت می توانی موفق باشی و من سعی کردم همیشه این گونه باشم چون زبان و رفتار توده ی مردم برایم اهمیت دارد که همه ی آن به ریشه های زبان فارسی وابسته است.