روایتی از 17 ساعت حبس در ترافیک شمال

بطالت دیوانه‌وار

اسماعیل محمدولی: بنا را بر این گذاشته بودیم که هر طور شده به تهران باز نگردیم. حوالی ساعت یک بامداد چهارشنبه، عید فطر،  از تهران به سمت اتوبان رشت راه افتادیم تا هم به گرمای روز نخوریم و هم امیدوار بودیم آدم‌های کمتری این ساعت شب به جاده بزنند. در هر دو مورد اشتباه می‌کردیم.

  1. ۵ ماه قبل
  2. ۱
ترافیک
نوآوران -

گرمای روز را به طور کامل تجربه کردیم چون تا عصر روز عید همچنان در جاده بودیم و همانطور که تابحال خبردار شده‌اید شب بودن هم کوچکترین تاثیری در سرازیر شدن مردم به شمال نداشت. ترافیک اتوبان کرج کمی بعد از تهران، از حوالی ورداورد شروع شد. ابتدا ماشین‌ها که چهار باند اتوبان را شش بانده کرده بودند، با سرعت ده بیست کیلومتر راه می‌رفتند و ترافیک بسیار سنگین اما روان بود. به کرج که نزدیک‌تر شدیم ترافیک کاملا متوقف شد. هرازگاهی ماشین جلویی حرکت مختصری می‌کرد و ترافیک تکانی می‌خورد اما به سرعت به همان نقطه اول بازمی‌گشت: توقف و بطالت محض.

ما به اندازه چهار ساعت موزیک داشتیم. آهنگ‌ها با احتساب چند بار تکرار، تا پنج کیلومتری کرج کشید. جایی که تابلوی دیجیتال بزرگ راهنمای ترافیک نصب شده است. از آنجا که عبور و مرور ساکن شده بود فرصت زیادی برای بررسی تابلو وجود داشت. تابلو به ما می‌گفت در پنج کیومتری که تا کرج راه مانده است ترافیک سنگین است، بعد از کرج هم تا گرمدره ترافیک به سختی جریان دارد اما از گرمدره تا نزدیکی قزوین ترافیک عادی است. تابلو به وضوح دروغ می‌گفت. هیچ کدام از اطلاعاتی که تابلو برای تصمیم‌گیری به رانندگان اعلام می‌کرد، جز آن بخش مربوط به ترافیک سنگین صحت نداشت. ما به عنوان سرنشینان یکی از ماشین‌هایی که در ترافیک متوقف شده بودند اگر خبر می‌داشتیم مسیر کرج – قزوین به اندازه راهی که پیموده‌ایم ترافیک است، قرار و مدار را فراموش می‌کردیم و از کرج باز می‌گشتیم. اما نه ما می‌دانستیم و نه هزاران ماشین دیگری که پیش و پس از ما متوقف شده بودند. تابلویی که کارکردش اعلام جزئیات ترافیکی به مسافران است کارش را اشتباه انجام داد. به نظر می‌رسید تابلو نقش آدم خوش‌سفری را ایفا می‌کند که مدام بی‌خودی به باقی مسافران امید می‌دهد که چند کیلومتر جلوتر ترافیک تمام خواهد شد و تا شمال با آرامش می‌رانیم. اما اتوبان کرج - قزوین تازه اول بطالت بود. در تمام مسیر ترافیک متوقف بود اما گاهی هر چند ساعت یکبار برای دقایقی می‌شد سرعت بیشتر از 20 کیلومتر در ساعت را تجربه کرد و خیلی زود به انتهای صف ماشین‌هایی که جلوتر متوقف شده بودند رسید. در اتوبان قزوین تقریبا روز شده بود و رانندگان که در طول شب با احتیاط بیشتری می‌راندند، تعارف را کنار گذاشته بودند و از هر فرصتی برای پیچیدن به لاینی که تصور می‌کردند – نمی‌دانم بر چه اساسی- خلوت‌تر است استفاده می‌کردند. اتوبان چهار بانده قزوین هم اینک به شش- هفت صف بی‌نظم و درهم تقسیم شده بود. ترافیک گاهی چنان بی‌معنا می‌شد که دیگر ربطی به معنای تحت‌الفطی‌اش یعنی «عبور و مرور» نداشت. عملا همگی در پارکینگی به وسعت چند اتوبان گیر افتاده بودیم. همه امیدمان به جاده رشت بود. پیش خودمان فکر می‌کردیم حالا که 12-13 ساعت را آمده‌ایم و اصل ترافیک را گذرانده‌ایم حیف است نیمه راه باز گردیم و بعد در اخبار بخوانیم که ترافیک فقط تا انتهای اتوبان قزوین بوده. ده- پانزده کیلومتر ابتدایی آزادراه رشت را با چهار هزار تومان عوارضی امیدوارانه طی کردیم. خبری از ترافیک سنگین نبود اما بعد به ناگهان خودش را نشان داد. با هیبتی بسیار ترسانک‌تر از قبل. هیچ جنب و جوشی نبود. عده‌ای که از ساعت‌ها معطلی جانشان به لبشان رسیده بود کنار آزادراه راهپیمایی می‌کردند. از کنار ما می‌گذشتند و یک ربع بعد که بازمی‌گشتند ما هنوز در جای قبلی بودیم. هیچ حرکتی نبود، هیچ موزیکی نبود، حس هیچ حرفی هم باقی نمانده نبود. حوالی ساعت 15 بعد از 16 ساعت حبس شدن در ماشین سرانجام به 2 کیلومتری منجیل رسیدیم. از تابلویی که به ما می‌گفت دو کیلومتر تا منجیل مانده تا منجیل واقعی یک ساعت و نیم دیگر هم در راه بودیم. در منجیل قصد بازگشت داشتیم چون هیچ انگیزه‌ای برای تحمل چندین ساعت دیگر ترافیک وجود نداشت. تصورخانه و کولر و لباس راحت و رخت‌خواب بر انگیزه‌های رایج سفر غلبه می‌کرد. معلوم بود جای ما و هیچ کس دیگری در آن شکنجه‌گاه نیست. اما یک ساعت دیگر را هم در ترافیک ورودی منجیل تا دوربرگردان سپری کردیم تا 17 ساعت بعد از زمانی که از تهران راه افتاده بودیم دوباره در مسیر - این‌بار - خلوت بازگشت قرار بگیریم. بعد از آن ترافیک دیوانه‌وار - لااقل تا چند روز - تهران جای دوست‌داشتنی‌تری شده است.