وقتی سوءتفاهم تیشه به ریشه زندگی می‌زند

عدم درک متقابل؛ آفت زندگی مشترک

«عشق » می‌تواند بسیاری از تنش های میان زوج ها را محو کند و بر خودمحوری ها سرپوش بگذارد. اما عشق به خودی خود مشکلات زندگی را حل نمی کند، فقط انگیزه قدرتمندی برای غلبه بر آن ها فراهم می سازد. حفظ پیوند ازدواج مستلزم وجود عوامل دیگری است که اگر نباشند، زن و شوهر باید آن ها را در زندگی خود به وجود آورند.

  1. ۲ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
عدم درک متقابل؛ آفت زندگی مشترک
نوآوران -

اغلب زوج ها در اوایل آشنایی، تحت تاثیر عشق و علاقه شدید، در جنبه های مثبت همسرشان مبالغه می کنند و در یکدیگر توانایی هایی می بینند که وجود خارجی ندارند. اما وقتی عشق و علاقه شدید اولیه از بین می رود، به این نتیجه می رسند که آنچه فکر می کردند، توهمی بیش نبوده است. در این شرایط آیا فقط دو راه وجود دارد؟ طلاق یا تحمل؟

بسیاری از مشکلات و عدم تفاهم ها، در اصل سوءتفاهم هستند. رابطه دو شخص هر چه نزدیک تر باشد، در معرض سوءتفاهم بیشتری قرار می گیرد. زندگی زناشویی بیش از هر رابطه صمیمانه دیگری در معرض سوءتفاهم قرار دارد. خارج از مناسبات زناشویی، زن و مرد راحت تر با این فرآیند های ذهنی رو به رو می‌شوند اما در مناسبات زناشویی این سوءتفاهم‌ها می‌توانند اشکال تولید کنند. وقتی زن و شوهر با هم اختلاف پیدا می کنند، رفتارهایی از آن ها سر می زند که انگار رو در روی یکدیگر جبهه گیری کرده اند و تحت تاثیر این برداشت ذهنی، چشم‌اندازی که از یکدیگر دارند، خراب می‌شود. «آرون‌بک» پدر شناخت‌درمانی معتقد است که مهم ترین علت مشکلات زناشویی، سوءتفاهم است.

به عقیده وی، تفاوت در نحوه نگرش افراد باعث بروز اختلافات و پیامدهای ناشی از آن می شود. یعنی نباید تصور کرد که پایه اختلافات همواره سوءنیت و یا بدی ذاتی دو طرف یا یکی از آن‌هاست. بلکه در اکثرموارد، از این واقعیت ناشی می‌شود که هر یک از آن‌ها صادقانه، مساله را به نحو متفاوتی می بیند.

بک معتقد است، گاهی آنچه گفته می شود، با آنچه شنیده می شودکاملاً تفاوت دارد. اختلافات زناشویی معمولاً وجود دارند، مهم این است که زن و شوهر حاضر شوند درباره مشکلاتشان به نحو صحیح و سازنده‌ای گفت و گو کنند. هنگام بروز اختلافات، به ویژه در سطح خانواده، باید این دو سؤال را با تأمل، گشاده نظری و انصاف مطرح کرد:

ـ او مسائل را چگونه می‌بیند؟

ـ من به مسائل چگونه نگاه می‌کنم ؟

بنابراین، یکی از روش‌های مؤثر برای جلوگیری از بروز اختلاف، درک وضعیت طرف مقابل است. چه بسا آنچه ما مزاحمت می‌دانیم، دیگران مزاحمت تلقی نکنند.

تصور کنید مردی خسته از سر کار به خانه باز می‌گردد. ممکن است به علت مشکلاتی که در اداره ها با آن‌ها موجه بوده است، در وضعیت مساعدی نباشد. اگر همسرش قادر به درک وضعیت او نباشد، چه بسا دچار سوءتفاهم شود. آن وقت ممکن است چنین گفت و گویی شکل بگیرد:

- چته ! چرا خودتو گرفتی؟

- خسته‌ام.

- مگه من خسته نیستم؟ از صبح تا حالا دارم توی خونه جون می کنم، که چی؟ قیافه نحس آقا رو ببینم!

توجه کردن، گوش دادن، سؤال کردن، گسترش فرهنگ صراحت و مبادله اطلاعات صحیح، از جمله مؤثرترین راه‌های مقابله با سوءتفاهم‌اند. یکی از تکنیک‌های مؤثر و کارساز در عرصه روابط عمومی انسانی، تبدیل شکایت و انتقاد، به درخواست است. به جای آن‌که انرژی خود را صرف برخوردهای عصبی و بحث های زائد و بی‌نتیجه کنیم، می توانیم از «درخواست» سود جوییم. به جای نسبت دادن خصوصیات منفی به یکدیگر و زدن برچسب‌های گوناگون، باید وقت معینی را برای گفت‌وگو درباره حل اختلافاتمان در نظر بگیریم. شاید بهتر باشد هر هفته زمان مشخصی را به این امر مهم اختصاص دهیم. اگر دو طرف پیش از آن که کار به جای باریک بکشد، سو ءتفاهم ها را شناسایی و اصلاح کنند، می توانند طوفان بحران را مهار نمایند.

زن و شوهر باید انعطاف‌پذیر، پذیرنده و باگذشت باشند. خطاهای یکدیگر را تحمل کنند و به خصوصیات منحصر به فرد هم بها بدهند. همسران توقعاتی از یکدیگر دارند: هر کدام انتظار دارد که از عشق بی‌قید و شرط، صمیمیت، وفاداری و حمایت دیگری برخوردار باشد. وقتی مشکلات نمایان می شوند و خصومت و لجبازی بالا می گیرد. زن و شوهر جنبه مثبت و نقاط قوت یکدیگر را از یاد می برند. به تدریج کار به جایی می‌رسد که اصل زندگی مشترک زیر سؤال می رود و گرفتاری اصلی و عامل سوءتفاهم فراموش می‌شود.

پس از ازدواج که انتظارات خفته دو طرف بیدار می شود؛ زن انتظار دارد شوهرش بدون استثنا از او در مواقع بروز بحران‌های روحی حمایت کند. همیشه وقت‌شناس باشد و از همه این ها مهم تر، در هر لحظه به او دسترسی داشته باشد. با این حال، هرگز انتظاراتش را با شوهر خود در میان نمی گذارد. فرض زن این است که انتظاراتش به قدری طبیعی وگویا هستند که نیازی به طرح آن ها نیست.

اگر بعد از تجربه‌های مکرر، اشخاص به این نتیجه برسند که همسرشان به این معیارها پایبند نیست و مثلا از یاری دادن و درک احساس و هم دردی طفره می‌رود، در نظرشان تصویر همسر و خود ازدواج، در مجموع از مثبت به منفی می‌گراید. با آموزش دینامیسم ازدواج، یعنی درک حساسیت‌ها و نیازهای طرف مقابل، رسیدن به تصمیمات همگون و یافتن راه‌های لذت بردن بیش تر از یکدیگر، بسیاری از مشکلات خانواده‌ها برطرف خواهند شد. در واقع برخی از چشمگیرترین موفقیت ها شامل حال زوج هایی شده اند که با داشتن زندگی سعادتمند، باز هم طالب رابطه بهتری بوده اند.

زندگی خانوادگی و روابط زن و شوهر در زندگی مشترک با چالش های متعددی رو به روست: چگونه برداشت های منفی و سوءتفاهم ها بر جنبه های مثبت ازدواج غالب می شوند؟ چرا تصویر زن و شوهر از همه چیز خوب، به همه چیز بد می رسد؟ چگونه زن و شوهر می توانند، درحالی که نسبت به یک حادثه نظرات کاملا متفاوتی دارند، با هم کنار بیایند؟ چگونه معیارهای بی‌انعطاف، به ملالت و عصبانیت می انجامد؟ چرا زن و شوهر صحبت ها را آن طور که هستند درک نمی کنند و چرا حرف هایی را می شنوند که اصلا مطرح نشده اند؟ چگونه تعصبات شخصی و فقدان مهارت های لازم، کار تصمیم گیری را با دشواری رو به رو می سازد؟ چگونه صحبت باید به جای ایجاد رنج و دلخوری، شادی و شادمانی بیافریند؟

اغلب تغییر رفتار زن یا شوهر، بهبود قابل ملاحظه ای در رفتار همسرش ایجاد می کند. برخی اوقات برداشت ما از افکار و احساسات دیگران بیش تر مبتنی بر احساسات درونی،اضطراب ها و انتظارات شخصی است و نه ارزیابی منطقی دیگران. برای مثال، یک خانم افسرده ممکن است، در برخورد با نگاه خسته شوهرش فوراً پیش خود نتیجه بگیرد که «او از من خسته شده است» و یا اگر خانم مضطرب باشد، وقتی همسرش دیر به خانه برگردد، فکر می کند: «نکند در یک حادثه رانندگی جانش را از دست داده است!» عواطف و احساست هرگز مستقیما منتقل نمی شوند، بلکه توسط لحن صدا، اشارات صورت و عمل و رفتار ما انتقال می یابند.

«احساس حق داشتن» هم عامل دیگری است که در بسیاری از زوج ها مسأله ساز می شود. هر کدام از آن ها احساس می کند که در حق او خیانت شده است. برخی از علاقه های مشترک، در مراحل بعدی با از دست رفتن حالت شیفتگی، محو و ناپدید می شوند. زنی که قبل از ازدواج حاضر است برای راضی کردن همسرش تا آن سوی دنیا برود، بعد از ازدواج حاضر نیست به خاطر او فاصله دو اتاق را طی کند.

اما آینده روابط آشفته زن و شوهر، برخلاف آنچه ممکن است برداشت شود، شوم و ترسناک نیست. ایرادهایی که به آن ها اشاره کردیم، قابل اصلاح هستند. غالبا دلگیری‌ها را نمی‌توان با دلایل ملایمی توضیح داد. اگر زن و شوهر به جای آن‌که یکدیگر را به بی انصافی و کم توجهی متهم سازند، علت اصلی رنجش خود را جست‌وجو کنند، بسیاری از واکنش‌های غیر‌منطقی از بین می روند. آن‌ها احتمالا به این نتیجه می رسند که علت اصلی ناراحتی شان به جای رفتار ناپسند همسرشان، حساسیت های خود آن ها بوده است. با این آگاهی، شدت واکنش فروکش می کند و برخورد سازنده جای سرزنش را می گیرد.

«تردید در شایستگی» هم معمولاً تولید گرفتاری می کند. برای مثال، وقتی مرد از یک خانواده طبقه کارگری است و اقوامش اغلب بیش از سطح دبیرستان درس نخوانده اند، اما خانواده زن تحصیلات دانشگاهی دارند، ممکن است زن از مو ضع برتری‌طلبی حرف بزند و حرف زدنش حالت تشر داشته باشد. در این شرایط، مرد احساس حقارت می کند و چون تقصیر را به گردن زنش می اندازد، اندوهش به عصبانیت می انجامد. این دلتنگی و اختلاف به زودی به سایر جنبه های زندگی نیز سرایت می کند. اگر شوهر زمانی تنها به دلیل قطع صحبت از سوی همسرش ناراحت می شد، حالا از هر رفتار او احساس ناراحتی می کند و بر هر کار او عیبی می گذارد. در همه زمینه ها، در سلام و احوال‌پرسی و در معاشرت‌های اجتماعی، با نگرش سیاه و سفید دیدن امور، به انتقاد از همسر می‌نشیند. در این حالت مباحث خانوادگی، انجام کارهای منزل، مسائل مالی، روابط جنسی و اوقات فراغت، تولید اختلاف می کنند. مسائل حل شده در گذشته، از نو مطرح می شوند، مشاجره های داغ ایجاد می‌کنند. بی نتیجه و حل نشده باقی می مانند.

بسیاری از زوج هایی که در زمینه ارتباط زناشویی با دشواری رو به‌روهستند و با این حال نمی خواهند با مراجعه به مشاوران امور زناشویی، فکری به حال خود کنند - حتی اگر با مشکلاتی در این حد رو به رو نباشند- می‌توانند با رعایت چند اصل مهم، لطمات ناشی از گفت و گوی تند را به حداقل برسانند:

ممکن است زن و شوهر در زمینه مدیریت خانه، رسیدگی به بچه ها و در سایر موارد، بی دلیل حالت بر افروخته داشته باشند. در این حال، به جای آن که با نیش و کنایه و انتقاد سعی در حل مسائل خود داشته باشند، باید در کمال آرامش و به طور منطقی با یکدیگر از خواسته‌هایشان حرف بزنند.

اغلب اوقات زن یا شوهر به دلیل آن‌که حق را به جانب خود می داند، از نیش و کنایه در حرف هایش استفاده می‌کند. دلیل دیگرش نیز آن است که یا اصولا با روش‌های دیگر آشنا نیست و یا به اثربخشی آن ایمان ندارد و متوجه نیست که این روش‌ها نه تنها بی‌حاصل هستند، بلکه اغلب با ایجاد رنجش، مخالفت و تلافی، سبب وخامت اوضاع می‌شوند.

مفهوم «بکش تا کشته نشوی»، اگر در میان اقوام جاهلیت سیاست مؤثری بوده است اما در زندگی خانوادگی کاربرد مفیدی ندارد. زن و شوهر باید به جای عصبانیت، راه خویشتنداری را بیاموزند و خشم خود را کنترل کنند.

فنون کنترل و خویشتنداری از روش‌های ساده‌ای مانند تامل هنگام اقدام در حالت خشم، اجتناب از برخوردهای خصمانه، رعایت اعتدال و ترک صحنه گفت‌و‌گو وقتی گفت و گو شکل مشاجره به خود می‌گیرد، تشکیل می شود. بسیاری از اشخاص تحت تاثیر آرامش فوری و رضایت خاطری که اغلب در پی عصبانی شدن به آن می رسند، عکس العمل آنی نشان می دهند. اما آنچه در نظر نمی گیرند، تاثیر ی است که روی همسر خود گذاشته اند.

عوامل نگه دارنده ارتباط عاشقانه میان زوج ها عبارتند از: تعهد، صمیمیت، اعتماد و همکاری که از این پیوند عاشقانه حراست می کنند. برای مثال، وقتی بدانید همسرتان هرگز شما را تنها نخواهد گذاشت، احساس امنیت می کنید.

      همکاری

چگونه می توانید انتظار بهبود رابطه ای را داشته باشید که در آن زن و شوهر با هم در برخورد دائم هستند. از هم تصویرهای منفی دارند و یکدیگر را دشمن می بینند؟ در این شرایط نمی توانیم تغییرات اصولی و بنیادینی را انتظار داشته باشیم ؛ هر چند خوشبختانه انسان موجودی خودمدار نیست، بلکه توانایی همکاری و از خودگذشتگی را نیز دارد.

همکاری در ازدواجی منطقی، با شیدایی و از خود بیخودشدگی‌های رمانتیک متفاوت است. در یک ازدواج منطقی ممکن است، علاقه ها و هدف های زن و شوهر متفاوت باشند.

      تعهد

این تفکر که در هر شرایط، باوجود همه مشکلات، پیوند زناشویی خود را حفظ می کنیم و گفتن این جملات: «اگر مشکلی بروز کند، با همسرم برای رفع آن کوشش خواهیم کرد» ، یا: «در سختی‌ها همسرم را تنها نمی‌گذارم»، تفکری متعهدانه است.

بعد از شیدایی اوایل ازدواج و پس از آن‌‌که عشق شدید روزهای نخست فروکش می کند، توجه به رفاه و خوشبختی همسر، مهم‌ترین نیروی پیوند دهنده روابط زناشویی می شود. این احساسات کم و بیش با زندگی مشترک و نقش بعدی مراقبت از فرزندان منطبق هستند. زن و شوهر در هر شرایطی در بیماری و سلامت، در قبال آسایش، ناراحتی، ثروت و فقر یکدیگر مسوولند. گرچه بعضی از زوج‌ها درآغاز زندگی مشترک، خود را نسبت به رابطه زناشویی متعهد می‌دانند اما ممکن است میزان تعهد آن ها به قدری نباشد که در برابر توفان های ناگزیر و ناشی از ناملایمات زندگی، مقاومت کنند.

      اعتماد

با فرض تعهد، وابستگی و حضور داشتن همسر، اعتماد به این طرز تلقی ها ارتباط دارد. می دانم که می‌توانم در مواقع عادی و اضطراری روی همسرم حساب کنم؛ می دانم که همسرم هنگام نیاز به کمک من خواهد شتافت؛ می توانم به همسرم اعتماد کنم که به طور عمد، کار ی برخلاف منافع من انجام نمی دهد. ممکن است زن و شوهر به رغم تعهد نسبت به ازدواج خود، نتوانند احساس اعتماد و اطمینان محکمی در یکدیگر ایجاد کنند. ایجاد اعتماد دشوار، و از میان بردنش سهل است. بسیاری از اشخاص در مواقع به خصوصی به همسرشان اعتماد می کنند. اما این اعتماد همیشگی نیست. برای مثال ممکن است در زمینه مخارج، روابط با افراد خانواده همسر و یا صرف وقت در بیرون از منزل، احساس اعتمادی وجود نداشته باشد. در این شرایط ممکن است، زن و شوهر در اثرآگاهی یافتن از بی‌اعتمادی همسرشان، از او رنجیده خاطر شوند، و حتی این بی اعتمادی،آن ها را به سرکشی و طغیان بکشاند و مترصد اقدام گرداند.

        صمیمیت

توجه به خواسته های همسر، همراهی او در سختی‌ها و این طرز تلقی که: به منافع همسرم و آنچه به سود اوست، اولویت می دهم، و همسرم را مانند یک دوست صمیمی در حمایت خود می گیرم، به ایجاد صمیمیت می انجامد.

       وفاداری

گاه به اشخاصی برمی خوریم که هر چند از ازدواج خود راضی هستند، اما حاضر نیستند به خاطر زندگی مشترکشان از خود گذشتگی کنند. می خواهند از هر درختی میوه ای بچینند. برای مثال، از یک سو، امنیت عاطفی و ادامه عشق و محبت ناشی از ازدواج را می‌خواهند و از سوی دیگر آزادی و نپذیرفتن مسوولیت را که ویژه زندگی تجرد است، طلب می کنند.

نو ع دیگر و فاداری با این طرز تلقی تبیین می شود که:«درست یا غلط، او همسر من است.» یا: «او طرف مرا می گیرد و مرا از خود طرد نمی کند.» این ها به این معناست که زن و شوهر باید بتوانند به طور دائم روی حمایت همسر خود حساب کنند. جانبداری، به اینکه حق با کیست ارتباطی ندارد. ممکن است در روابط زناشویی جانب بی طرفی را گرفتن، مفهوم وفادار نبودن را تداعی کند. از این رو در شرایط برابر، جانب همسر را گرفتن، بهتر از قضاوت بی طرفانه است. در برخی ازدواج‌ها بی وفایی، به خصوص بی‌وفایی نوع اول، به سکوت برگزار می شود و زن و شوهر بی آن که به روی خود بیاورند، بی وفایی همسر خود را قبول می کنند اما در اغلب موارد، بی وفایی نقطه ی اوج نداشتن صمیمیت و بی صداقتی است. در این شرایط اگر کار ازدواج به طلاق هم نکشد، بی وفایی رنجشی ایجاد می کند که ممکن است برای همیشه بر روابط زن و شوهر حاکم شود. صرف نظر از اشکالات اخلاقی، بی وفایی و خیانت نسبت به همسر، به قدری در پیکره ی روابط نفوذ می کند که بر تصور ذهنی او اثر می گذارد و می‌تواند روابط زندگی زناشویی را از هم بپاشد.