در سالمرگ او؛ بازخوانی یادنامه‌ای از بازیگری که بازیگر نبود

حسین پناهی شبیه خود بود

سال‌هاست که از درگذشت حسین پناهی می‌گذرد. هفدهم مرداد را سالمرگ او رقم زده‌اند. او از آن بازیگرانی بود که بازیگر نبود. عجیب و غریب بود. بسیاری پس از درگذشت او تلاش کردند با کلاه پشمی او برای خودشان شنل رنگی بسازند، همان‌ها که شاید وقتی زنده بود خبری از او نمی‌گرفتند. چندین سال پیش پرونده‌ای برای او در هفته‌نامه سینما کار کردم، در میان یادداشت‌ها، درست کار نشد و حالا و بعد از سال‌ها شاید وقت آن است که مروری بر آن‌ها داشته باشیم، به یاد حسین پناهی، انسانی که هنوز جالب است تلاش برای شناختنش، بسکه شبیه خودش بود.

  1. ۴ ماه قبل
  2. ۰
حسین پناهی
نوآوران -

 

گوهرخیراندیش خاطره‌ای از پناهی تعریف کرد که می‌گفت: یکبار حسین برایم تعریف کرد که شبی میهمان ناشری بودم که قرار گذاشته بودند کتاب شعرم را چاپ کنند. روی میز ظرف بسته‌ای بود. هی به من تعارف می‌کردند که بخورم من هر بار می‌گفتم میل ندارم. اما وقتی تنها شدم چند عدد پسته را برداشتم تا بخورم ولی چون قبلا گفته بودم میل ندارم با آمدن صاحب خانه، آنها را در جیب پیراهنم ریختم. پس از اینکه کارم تمام شد، جلوی درب خانه خم شدم که بند کفشم را ببندم، چند دانه پسته‌ای که توی جیب پیراهنم ریخته بودم روی زمین ریخت... حسین عزیز به من گفت: در طول زندگی‌ام از هیچ‌چیز و هیچ کارم خجالت نکشیدم. حتی از اینکه پول نداشتم شام بخورم. یا اینکه کفش نو بخرم یا جلوی میهمانم شب فقط دو عدد تخم‌مرغ آب‌پز بگذارم، خجالت نکشیدم، ولی آن موقع دوست داشتم زمین دهن باز می‌کرد و مرا می‌بلعید. به او دلداری دادم و گفتم: حسین‌جان، تو چقدر خجالتی هستی. آن پسته‌ها که حق تو بوده است. آنها که قبلا به تو تعارف کرده بودند. می‌توانستی بخوری، یا می‌توانستی در جیبت بریزی و بعدا آنها را بخوری.

-

محمد صالح اعلاء در وصف حسین پناهی گفت: او در میان همین چند سال همه نسیم‌های سرگردان را گرد هم آورد؛ نسیم‌هایی که بیهوده در خریطه انسانی ما پرسه می‌زدند. نسیم‌های عاطل و باطل را شبانی کرد و به سمت جغرافیای زیباشناسی ایران فرستاد. امروز اگر بازی‌های بزرگ‌اش را با شگرد کودکانه می‌بینیم و حظ می‌کنیم، امروز اگر شعر و صدای طنازش را می‌شنویم و حالی به حالی می‌شویم، امروز اگر... دلم‌ام می‌سوزد، در‌آخرین دیدار قرار شد در یک تله‌تئاتر دو نفره به وجه مونولوگ (تک‌گویی) در کنار هم باشیم و در کنار هم جهانی تنهایی‌مان را وارد اجرا کنیم... پرسیدم: حسین‌جان بیا دفتر با من قرارداد بنویس بگو از تلویزیون برای‌ات چه مبلغ بگیرم؟ گفت: محمدجان من پول نمی‌خواهم به جای این پول تو برای‌ام یک موبایل بخر... آن وقت گریه کردم و لای گریه‌هایم به او گفتم: چشم.

-

مسعود جعفری‌جوزانی فیلم‌ساز هم از اولین دیدارش با حسین پناهی گفت. او تعریف کرد: من دقیقا ساعت پنج و هجده دقیقه و هفت ثانیه صبح چهارم اردیبهشت‌ماه سال شصت و شش، حسین را دیدم. چرا که روی اسب نشسته بودم و پیش از حرف زدن با او اول به ساعتم نگاه کردم. یادم نیست که به من سلام کرد یا نه، اما خوب به خاطر دارم که با خنده از او پرسیدم «اهل اینجایی؟» و با خنده گفت: «نه، تو چطور؟» دقیقا به خاطر دارم که از این پرسش هیچ خوشم نیامد. او هم زود فهمید، حالا چطور و از کجا هنوز نمی‌دانم. اما خوب به یاد دارم که حسین زود حرفش را عوض کرد و با خنده‌ای پرمهر گفت: «من شما را می‌شناسم.» و بعد با کمال تعجب اسم و شغل مرا گفت. من هم برای اینکه مهربانی او را پاسخ گفته باشم، پرسیدم «این دره که گل نداره، چرا قشقایی‌ها بهش می‌گن گل‌دره» درست به خاطر دارم که حسین بی‌ملاحظه خندید، بعد یک مشت از آب چشمه برداشت و ریخت روی پوتین‌های کهنه بی‌بندش و گفت «تو سوار اسبی و دنبال بوته‌های نیم‌متری می‌گردی. پیاده شو، زیر پاتو نگاه کن». وقتی پیاده شدم و پا روی فرشی از گل‌های بی‌برگ سفید و بنفش گذاشتم به غرورم برخورد. یعنی از اینکه مقابل یک بازیگر تازه از راه رسیده سینما، بی‌توجه و کودکان جلوه کرده بودم، هیچ خوشم نیامد. حسین هم نه گذاشت و نه برداشت. چشم‌های سخت آشنا و به شدت بیگانه‌اش را به من دوخت و در حالی که روی کلمات تاکید می‌کرد، گفت: «پرده پنجره چشماتو وردار و ببین دنیارو، دیدنیه! چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی‌ده!»

-

ابوالفضل جلیلی فیلم‌ساز سرشناس در بیرون ایران و مهجور در ایران هم خاطره‌ای از حسین پناهی تعریف کرد از زمانی که او در فیلمش بازی می‌کرد. جلیلی تعریف کرد:

زمانی که فیلم «گال» را می‌ساختم یک روز عصر بهش زنگ زدم، گفتم: سلام حسین بهت نیاز دارم می‌تونی بهم کمک کنی؟ گفت: چه کمکی؟ گفتم: بیای تو فیلمم بازی کنی. پرسید: چطور منو انتخاب کردی، تو اصولا از نابازیگر استفاده می‌کنی؟ گفتم: راستش کسی را پیدا نکردم، پول هم ندارم، وقت هم ندارم. گفت: بسه، بسه، فهمیدم، حالا کی و کجا قرار بگذاریم؟ گفتم: همین حالا، بهت آدرس می‌دم خودت بیا، ماشین ندارم بفرستم دنبالت. گفت: همین حالا، براچی به این زودی؟ گفتم: چون دو ساعت دیگه باید فیلمبرداری کنیم. تعجب کرد، پرسید: داستان چیه، دیالوگ چیه، من که هیچی نمی‌دونم. گفتم: به همین دلیل می‌خوام تو بیای.

آمد، فیلمبرداری کردیم، با یک برداشت همه چیز خوب شد، ازش سوال کردم راضی بودی؟ اگه دوست نداشتی یک برداشت دیگه بگیریم. گفت: اینجوری کار کردن چقدر خوبه، دیگه کی بیام؟ گفتم: فردا عصر.

سر وعده آمد. گفتم حسین‌جون وقتی گفتم شروع به پسرنقش مقابلت نگاه می‌کنی و بهش می‌گی، دستاتو ببینم وقتی دستهاشو دیدی می‌گی، حالا پشت دست‌هاتو، بعد که دیدی ازش سوال می‌کنی و میگی، اینا چیه «اشاره به زخم‌های دست پسر» بعد اون با ترس می‌گه هیچی، تو سه بار می‌گی: گال، گال، گال. و بار سوم دو دستی می‌زنی تو سر پسره. صدا و دوربین آماده شد، حرکت دادیم همه‌چیز به خوبی پیش رفت، اما بار سوم که حسین گفت: گال، نزد توی سره پسره. کات دادم، گفتم حسین، یادت رفت بزنی تو سر پسره، به لهجه مخصوص گفت یادم نرفت ابوالفضل جان دلم نیامد...