یادداشت - محمد بلوچ زهی

نوستالژی مطالعه و غم تنهایی یار

  1. ۳ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
نوستالژی مطالعه و غم تنهایی یار
نوآوران -

هر صبح که مسیر حدود پانزده دقیقه ای منزل تا محل کار را می پیمایم در این بین ناگزیر در تماشای جمال یار دبستانی خویش می مانم؛ همانی که در شهر شهره است به مامن دانایی و غنای اندیشه و خرد و خود آگاهی.

همین تلاقی نگاه روزانه میان من و آن کرم صورت و سبز گسو و خوش سیرت یار ولو گذرا باشد و آنی یا که از سرناچاری و ناتوانی؛ یک راست می برد ما را تا به آنجا که نوستالژی کتاب است و کتابجاه1 و کتاب وانی2 و چه زود گل می نماید نوستالژی مطالعه روزی پنج ساعت را!

آه! غم تنهایی یار را رخ زرد نموده بلاجبار و من و امثال من نیز در پی روزمرگی خویش دوانیم غافل از آنکه ما محتاج او هستیم نه او بی نیاز ز ما.

روزگاری مرا با او سر و سری بود و بروبیایی و بگو بخندی! درست همان زمانی که هنوز اپیدمی نت و شبکه های مجازی و امثالهم من و مردمم را درگیر خود نکرده و درخود فرو ننموده بود و شهرم را نیز همینطور.

شاید توالی دغدغه های دوساله ی این روزهای من و بخشداری، مردمداری و یا که شما بخوانید رفع رجوع سالاری! آب و برق و راه و بهداشت و آموزش واینگونه امورات اربابان رجوع مهم ترین بهانه باشد برای این فاصله و گسست با تنها کتابخانه شهرم که بدینگونه مورد بی مهری بی رحمانه من واقع گردیده است.

هیچگاه چنین تصور نمی نمودم که لااقل میان من و او که سر و سری داشته ایم روزگاری ،فاصله ها چنین طویل رخ بنمایاند آنهم مدت های مدید و یا که گمان نمی نمودم اصلن هیچ دگری اینچنین جسوری کند و عشوه گری؛ و گوش و هوش مرا برباید و بهر خویش و سر انجام تهی و تنها سازد هر دویمان را روزی.

یا با تخفیف دگر گونه اینچنین غیبت و قصور دوساله من و یگانه نگار نیک شهر را تبرئه بنمایم که: طی مدت این زمامداری ام در بخش! پرداختن به نقد و بررسی کتاب،ارتباط با مولفین و اهدای کتاب به کتابخانه های روستایی تنهاتر از کتابخانه شهر با کمک خیران کشوری، برگزاری سلسله نشست های اندیشه ای بخشداری و دورهم جمع نمودن اهالی کتاب لااقل ذره ای این دوری را قابل تحمل نموده باشد وجبران و شاید نیز موجه البت اگر اهل کتاب بپذیرند.

باری؛ سر انجام بعد از دو سال از هیاهوهای بخشداری شال و کلاه نمودم به مقصد یار از برای آشتی غافل از اینکه او دگر مدرن شده، سایت دارد بنام خود،برگه دان هایش دیگر نیستند و جایگزین آن کامپیوتر شده،قفسه هایش نیز امروزی ،در و دیوارش نیز رنگ و درب اش شیشه ای و سالن های مطالعه اش تفکیک جنسیت! اما چه افسوس که در عوض از برو بیاهایش کاسته شده و من نیز بسان دیگران پشت کرده بودم به ایشان!

طی این دو سال و اندی با هزار زحمت پار بازخوانی نمودم کتاب سگ ولگرد صادق هدایت را و امسال نیز همین امروز خوشبختانه پس از یکماه تقلا به سر رساندم اثر تحسین برانگیز «چشمهایش» از بزرگ علوی.

و براستی چه مسرور و سر مست زاین آشتی کنانم ضمن اینکه توصیه می نمایم برای مطالعه کتاب چشمهایش بزرگ علوی البت برای آنان که هنوز فرصت مطالعه آنرا نیافته اند.

و در آخر از بهر دلداری می نویسم که برای مشاغل پر دغدغه ای چون بخشداری از این ستون تا آن ستون فرجی است و یا به عبارت دیگر از این سال تا به آن سال یک جلد کتاب مطالعه نمود را غنیمت است لااقل برای امثال «من»های بهانه جو و نق زن!

پی نوشت: 1- کتابجاه همان کتابخانه است به زبان بلوچی 2- کتاب وانی نیز می شود کتابخوانی به زبان مردمان بلوچ.