روایت اولین دلدادگی از محمد شمس لنگرودی

عشق خاموش پشت مدرسه ابتدائی

  1. ۳ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
عشق خاموش پشت مدرسه ابتدائی
نوآوران -

عشق همچون برفی‌ سپیده دمی که سراسر راه‌ تا خانه را پوشانیده باشد راه نازک پانزده سالگیم را به یکباره در سفیدی سوزانش فرو پوشانید. نمی‌دانم چه بود، چگونه و از کجا آمده بود و از من چه می‌خواست. کششی شیفته‌وار و جنون آمیز، بی‌کوچک‌ترین حس خاصی، نسبت به دختری که در نظرم مطلق زیبائی بود. چنین حسی نسبت به کسی پیش‌تر از این در من بیدار نشده بود. آیا اگر او را پیش‌تر از این نیز دیده بودم نزدیک به چنین حسی در من به وجود می‌آمد؟ چه بود و چرا از بین رفت؟ شب تا سپیده به او فکر می‌کردم و صبح، تند تند کیف و کتابم را جمع می‌کردم، صبحانه مختصری می‌خوردم، لباس تمیز و کفش بلند چکمه‌ئی‌ام که تازه وارد شهر شده بود را می‌پوشیدم و در سرما و بخار می‌رفتم مجاور دیوار بلند ضلع جنوبی‌‌ همان دبستان دوران کودکیم (دبستان کوروش) به بهانه درس خواندن راه می‌رفتم تا او بیاید و از مقابل من بگذرد. می‌آمد و از پیشم می‌گذشت و من حتی نگاهش نمی‌کردم و خندۀ همسایه‌ها پشت پنجره‌ها را نمی‌دیدم. او می‌رفت. بعد من راضی و غمگین در طوفان شبنم و خرده یخ پائیز و زمستان از مسیری دیگر به سمت مدرسه‌ام می‌دویدم تا زنگ کلاس نخورده به درس برسم. و ظهر نیز برنامه من همین بود. تند تند از مدرسه بیرون می‌آمدم سر راهش می‌ایستادم تا او بیاید و از من بگذرد و غروب با دوستان همسن خودم در کوچه‌های قدیمی و دور خانة او قدم می‌زدیم و یکی که صدایش خوب بود برایم آواز می‌خواند. و من آرام آرام به ترانه‌خوانی و شعر روی می‌آوردم.

 پدرم کتابخانه‌ای داشت که پر از شعر بود، اما من خبراز دیوان‌های کتابخانه نداشتم. شبی رفتم و دیوان شعری را به نیت دیدن نام او باز کردم. نامی از او نبود. به جلد کتاب نگاه کردم؛ «ملا محسن فیض کاشانی». حتا نام این شاعر را نشنیده بودم. دوباره ورق زدم. دیدم در سراسر دیوانش تنها یکبار از معشوقم نام برده است. از کتابی که فقط یکبار از او نام برده خوشم نیامد، بی‌آنکه کلمه‌ای از آن همه شعر دستگیرم شود، کتاب را در کتابخانه سرجایش گذاشتم. رفتم به سراغ سعدی و مولوی. و بعد از چند روز به طور بسیار اتفاقی به دیوان عماد خراسانی برخوردم. و در دیوان عماد او را یافتم. البته عماد هم نامی از او نبرده بود اما حرفش حرف دل من بود. «ای دل بلا ‌ای دل بلا ‌ای دل بلائی / ای دل سزاواری که دائم مبتلائی/... من اهل بودم رند و می‌خوارم تو کردی/ با می‌فروشان اینچنین یارم تو کردی...» و تخلصم را گذاشتم محمد تقی عمادالدین جواهری (چون آنوقت‌ها نام خانوادگی‌مان جواهری بود).

تا آن سال درسم خوب بود. اما آن سال (که پانزده سالم بود و کلاس هشتم را می‌خواندم) از همه دروس اصلی افتادم. و با آنکه سال‌های بعد مسأله عشق و عاشقی به کل از یادم رفت دیگر هرگز درسم به وضعیت قبلی برنگشت.

دوستی داشتم که زرنگتر و رو بازتر از من بود. گفت که اگر بخواهم با خانوادۀ او دوست می‌شود و مرا هم به خانۀ او می‌برد. رفت و خودش با او رفت وآمد پیدا کرد و پروندۀ عشقم که هرگز حتا یک کلمه با او حرف نزده بودم، برای همیشه بسته شد. بعد‌ها در پی اتفاقاتی مشابه هم فهمیدم کارهایی را که مشخصا به خود من مربوط می‌شوند فقط خود من باید انجامش دهم. و فهمیدم جدا از ضعف، یا کوتاهی‌، بی‌دقتی، خوش‌خیالی، شرمخوئی، و هر مشکل احتمالی دیگر (که سبب بروز چنین حوادثی می‌شود) مسئولیت شکست‌هایم با من است؛ چرا که اگر کسانی چنان ضعف هائی دارند، من هم چنین ضعف هائی دارم. و من به جای برطرف کردن ضعف آنان باید در فکر برطرف کردن ضعف خودم باشم. ضعف من باعث شکست‌های من است، نه قدرت آنها.