محله‌ای که کودکی و خاطراتمان را به ما داد

من اکبر عبدی بچه خاک پاک نازی آبادم!

  1. ۳ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
من اکبر عبدی بچه خاک پاک نازی آبادم!
نوآوران -

محله یعنی هزار تا سلام، یعنی از سر تا ته کوچه دست روی سینه گذاشتن، سلام کردن و جواب دادن. محله یعنی بچه‌هایی که جلوی چشمت قد می‌کشند، جوان‌هایی که جلوی چشمت پیر می‌شوند. محله یعنی وقتی یک نفر داغدار شد، همه کوچه سیاهپوش شود برای من همه این‌ها یعنی نازی‌آباد...جایی که همه به مادرم می‌گفتند: «سادات خانم نه خانم عبدی!»

محله برای من یعنی اصغرآقا بقال، عباس آقاقصاب، حاج یدی نانوا، علی آقاسلمونی، صغری خانم همسایه‌مون و.... (یادش بخیر رل همه‌شان را پیش چشم مادرم بازی می‌کردم!)

محله یعنی عروسی‌هایی که همه‌مان دعوت بودیم از بزرگ و کوچک...محله یعنی شیرینی، نقل و نبات ... یاد شمعدانی‌هایی که بیرون از خانه گذاشتیم بخیر، راستی چراغانی نیمه شعبان هنوز هم هست؟ محله یعنی پارک نازی‌آباد که حالا اسمش شده 17 شهریور ، همان جایی که دور هم می‌نشستیم و تخمه می‌شکستیم. عباس پسر صغری خانم، مجید پسر آقا محسن، حسین هم‌کلاسی‌ام در دبیرستان «الهی» فکر کنم الان 4 تا بچه‌ دارد، آره... اصغر هم بود، اصغر برادرم. وای که داغ اصغر عجیب دلم را می‌سوزاند.

 محله یعنی نازی آباد. یعنی جایی که وقتی اصغر رفت همه اهالی‌اش سیاه پوشیدند. مرام و معرفت آدم‌های نازی‌آباد را در هیچ محله دیگری ندیدم. الان حتی همسایه دیوار به دیوارمان را نمی‌شناسم اما آن وقت‌ها هر روزمان با همسایه‌ها شروع می‌شد و شب‌ها چراغ خانه‌ها به ترتیب خاموش می‌شد. امروز که دارم یک بار دیگر «نازی آباد» را در ذهنم مرور می‌کنم بیش از هر چیز به اسم آدم‌ها بر می‌خورم. آدم‌هایی که با مهربانی و معرفت شان همیشه بودند؛ هم در شادی و هم در غم. باید اعتراف کنم مدت‌ها بود به نازی آباد فکر نکرده بودم اما حالا دبیرستان الهی، پارک، قهوه‌خانه، خانه قدیمی پدری، کارخانه چیت‌سازی، ریل‌های راه آهن، کوچه‌های خاکی دم به دم از جلوی چشمم رد می‌شوند و می‌دانم هنوز هم هیچ جا برای من نازی آباد نمی‌شود، همین است که همیشه می‌گویم؛ «من اکبر عبدی بچه خاک پاک نازی آبادم!»