دمپایی نامه

آل کاپن

  1. ۳ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
کاریکاتور
نوآوران -

اگه بچه میدون اتحاد نازی‌آباد باشی، دیگه هیچ معادله‌ای نمی‌تونه زیاد تاثیر روی نگاهت از بیرون به عمق فرهنگ نازی‌آبادیت بذاره. اصلا فرهنگ رسمی میدون اتحاد شرایطش توی هیچ کنفرانس و نشستی قابل تغییر نیست، عین بریدن گیس یه سامورایی توی گود بازی «سائوسائو» نزدیک خونه «آکیرا کوروساوا» ماجرا پست‌مدرنی می‌شه. اما سنتی بودن مثلِ اصلی‌ترین تفِ ته آسفالت خودشو ناجور نشون میده! حالا میخوای دکتر بشی یا عباس نمکی فرقی نداره، شخصیت‌هایی که رگ و پی وجودشون بی‌اغراق باشه، نوع زیست‌شون با جوهر بزک نمیشه که بخواد کسی زیاد باهاشون بی‌دلیل ور بره. نازی‌آباد و جنوب‌شهر اونقدر شخصیت‌های ناشناخته داره که اگر فردوسی یه فر به سبیلای بی‌ریختش می‌داد و میومد از واقعیت‌های اصلی می‌نوشت، الان «جوانمرد قصاب» فقط اسم یه محله و یه ایستگاه مترو نبود اما چون کسی براش سکه خرج نمی‌کرد، رستم‌خان شده رگ به رگ‌کننده کمر ادبیات ناقل سینه‌ به سینه کلاسیک. توی محله ما نازی‌آباد و درست بالای هشت‌متری دوم میدون اتحادیه «علی آل‌کاپن» بود که هنوز چهره‌اش به طرز غبارآلودی توی ذهن من حضور قازولایی داره. علی همیشه یه فکل جلو موهاش بود و یه پشت موی کفتری هم که فر لاتی داشت بالای یقه و پشت گردنش هویدا بود. یه پوست سبزه و زبونی که به سقش گیر می‌کرد. اون به شدت دستش کج بود، از اون کج بودن‌های خنده‌دار که مثلا کنسرو و بستنی و پودر رختشویی مغازه قاسم بقال توش مثل تار عنکبوت گیر می‌کرد! علی تا روزی که یادم میاد یه دمپایی لاانگشتی چینی پاش بود و یه تی‌شرت ژاپنی که عاشقش بود. خوب یادمه یه بار قاسم بقال داشت از هنرهای علی آل‌کاپن تعریف می‌کرد برای پرویز سبیل که گفت: «علی آل‌قاپون میاد ماغازا، دیجه هیچ کاری نمی‌کنم فگط علی آل‌قاپونی نیگاه می‌کنم! علی آل‌قاپون که میری یه دفعه می‌بینم یه تاید نیست!» واقعا محشری بود برا خودش این علی‌آقای ما، اونقدر توی کارش زبردست بود که لقب‌شو همه متفق‌الفکر گذاشته بودند «آل کاپن». شب‌های محرم هر سال قبل از علم کردن چادر هیات حاج رسول، علی‌ آل‌کاپن رو می‌کشید کنار و بهش می‌گفت: «علی جون قربونت برم مهمون غریبه اومد وقت سینه‌زنی که چراغ‌ها رو خاموش کردن، جیبشو نزنی. امام حسین ثوابت‌رو بده عزیزم!» علی هم می‌گفت: «چشم حاج‌رسول خیالت تخت!» من هیچ‌وقت این گپ تکراری رو نتونستم یه اندرزگاه توی دلم براش بسازم و یه جاش جا بدم. شما رو نمی‌دونم! یه بار حاج‌رسول به سفارش مادر خدابیامرز علی اون‌رو با خودش برد پاساژ «کمپانی» توی کوچه «برلن» تا پیش دوستش کار کنه، شاید اصلاح بشه. حاج رسول هم که می‌دونست ماجرا با این چیزها «پولیش» بشو نیست، توی یه رودربایستی شدید علی رو برد اونجا. بعدا علی تعریف کرد که رفتن تو مغازه و حاجی نزدیک یه ربع فقط از هوش سرشار علی و قبراق بودنش جلوی صاحب مغازه تعریف می‌کرده و اون یارو خیلی خوشحال بوده که آخرش حاج‌رسول برگشته به دوستش گفته: «این علی ما فقط یه ایراد کوچیک داره که زیاد مهم نیست!» صاحب مغازه هم با خنده پرسیده بود: «چی هست؟» حاجی هم جواب داده بود: «فقط یه ذره، فقط یه ذره کوچیک دستش کجه!»

خلاصه علی‌‌ آل‌کاپن هیچ جا نمی‌تونست کار کنه و مدام به جون قالپاق‌های پیکان و بی‌ام‌ و 2002‌های نازی‌آباد می‌افتاد. آخرین بار محرم بیست سال پیش دیدمش که توی هیات قبل از خاموش شدن چراغ‌ها ایستاده بود و بعدش که چراغ روشن شد، نبود و دو تا کاپشن مهمونای اون شب هم دنبال علی رفته بودن! مادر علی یه روز النگوهاشو فروخت و با بدبختی علی رو فرستاد نروژ. علی که اینجا دزد بود، حالا یه تکنسینِ‌ سازه شده و یه زن فنلاندی داره اما نمی‌دونم چرا همش با خودم فکر می‌کنم اونا «بانی و کلاید» نازی‌آباد میشن اگه علی یه روز دوباره تو میدون اتحاد آفتابی بشه!