دمپایی نامه

شیر کاکائو ده تومنی

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
کاریکاتور
نوآوران -

آخرهای جنگ بود، هر شب سریال ضدهوایی و وضعیت سفید و قرمز و پناهگاه و آقا سیگارتو خاموش کن که خلبان نبینه رو داشتیم!! آخرش هم من نفهمیدم خلبان ابله عراقی با تلسکوپ می‌خواست سیگار «مش قربون» رو ببینه اونم اون بالا از ترس گلوله‌های ضدهوایی که هر کدومش اندازه دماغ سیروس قهوه‌چی بود که اگر به کسی می‌خورد یه سوراخ اندازه سوراخ زیرشلواری بابام بر اثر اصابت آتیش سیگار ایجاد می‌کرد. یادم هست اون وقت‌ها قصه شیر و شیرکاکائو خریدن هم روز مشخص داشت و هم یه صف طولانی لهجه‌دار اندازه دیوارچین جلوی خواربارفروشی‌های مسوول پخشش! تاره توی صف گاهی دعواهای نوستالژیک نازی‌آبادی اتفاق می‌افتاد مثلا صغرا خانم به فاطی فضول می‌گفت: «من صبح اینجا یه نخ گره زدم یعنی جای منه!» فاطی خانم هم می‌گفت: «بیخود مگه اینجا ضریح شابدوالعظیمه جونم من صبح که اومدم فقط ناصر آب‌حوضی داشت تو دماغش فکر می‌کرد!!» اینها به کنار گاهی اوقات حتی روح «بروس‌لی» و مشت‌های «راکی» رو می‌تونستی توی دعوای مردها ببینی اما خوبی‌اش این بود کمه همه محل، آخرش با صلوات دوباره رفیق می‌شدند. اون وقت‌ها شیر تو شیشه‌های تپل با یه در آلمینیومی پخش می‌شد و شیرکاکائو هم که همیشه توی این پروسه برام مقدس بود همین‌طور، اما با یه رنگ و لعاب لامصب و ناناز! یه مدل شیرکاکائوی آزاد هم اون وقت‌ها بود که توی شیشه‌های کوچیک‌تر بود و گرون‌تر که زیاد تو محله ما طرفدار نداشت جز بچه‌های هم‌سن من که اصلا این حرف‌ها حالیشون نبود. یه روز بدجور بی‌حوصله بودم، داشتم سمت «یاخچی‌آباد» که از مستعمرات نازی‌آباد محسوب می‌شه راه می‌رفتم که دیدم یه بقالی یه جعبه شیرکاکائوی آزاد گذاشته جلوی مغازه‌اش که ناجور داره بهم چشم خمار می‌کنه! یه شیشه شیرکاکائو ده تومن بود من هفت تومن داشتم، یک سکه پنج تومنی زرد و یه سکه دو تومنی بزرگ داشتم رفتم توی مغازه به آقاهه گفتم: «یه شیشه شیرکاکائو بده سه تومن برات میارم!»

صاحب مغازه گفت: «گت بابا زیر دا وورما!!» یعنی «برو بیرون زیادی زر نزن!» منم با لب و لوچه آویزون اومدم بیرون. اون وقت‌ها یه جایی تو جنوب شهر وجود داشت که با ابتکار بچه‌ها می‌شد توش گاهی تا 20 تومن پول پیدا کرد! جوب‌های پرلجن نازی‌آباد؛ اون محل امیدوارکننده بود، فقط باید توی کیسه فریزر آب پر می‌کردی و می‌ذاشتی روی آب جوب و لجن‌هاش از توی آب پرشده کیسه کف جوب رو نگاه می‌کردی اون‌وقت کف جوب مثل تلسکوپ زیردریایی صاف مثل آیینه معلوم می‌شد و اون‌وقت بود که سکه‌های افتاده لای لجن‌ها طی این پدیدارشناسی نازی‌آبادی، هویدا می‌شد! اون روز به حدی رفتار صاحب مغازه بهم برخورده بود که سریع به فکر این جریان افتادم اما کف جوب‌های مستعمره نازی‌آباد هیچ «باسلقی» پیدا نشد که نشد! دیگه هم خسته شده بودم هم عصبی، روح «داش آکلیم» زد بالا و راه افتادم به سمت همون مغازه نشستم جلو مغازه و مثل یه شکارچی که به شکارش خیره می‌شه اوضاع اونجارو از اون طرف خیابون زیر نظر گرفتم تا اینکه یه خانم رفت تو مغازه با دو سه تا بچه و ناجور شلوغ شد سر صاحب مغازه مثل یه نهنگ قاتل که به بچه‌»فک‌ها» نزدیک می‌شه رفتم به سمت جعبه شیرکاکائوها، به سه قدمی که رسیدم سریع دویدم سمت یکی از شیشه‌ها و 7 تومنم‌رو انداختم تو جعبه و یه شیشه شیرکاکائو برداشتم و مثل یه قهرمان صد متر المپیک شروع به فرار کردم، صاحب مغازه با سنگ ترازو افتاد دنبالم، وسطشم فحش‌های مورد علاقه‌اش رو رونمایی می‌کرد. شیشه شیرکاکائورو سفت چسبیده بودم که نیفته زمین، دو تا چهارراه دور شدم دیدم، طرف اصلا مغازه رو ول کرده فقط به قصد من داره زیست می‌کنه و کوتاه هم نمیاد. کم‌کم داشت به من می‌رسید ترسیدم هم کتک بخورم هم شیرکاکائو نخورم! این بود که در حین دویدن انگشت سبابه‌ام‌رو کردم تو در آلمینیومی شیشه شیرکاکائو و سوراخش کردم و در حال فرار شروع کردم به خوردن، شیرکاکائو هم می‌ریخت تو حلقم، هم تو دماغم، هم رو صورتم... خلاصه افتضاحی شد، صاحب مغازه دید وضع به‌هم ریخت و دیگه شیرکاکائویی در کار نیست سرجایش ایستاد و تا وقتی که صداش‌رو می‌شنیدم اقدام به دادن فحش‌های ناناز کرد. هیچ‌وقت اون روز مبارزه‌طلبانه و استشهادی یادم نرفت، پنج سال پیش بعد از نزدیک به دو دهه گذشتن از اون ماجرا رفتم همون مغازه، صاحبش کمی پیر شده بود و جریان رو براش تعریف کردم و گفتم اومدم پولش‌رو بدم که یه دفعه همون سنگ ترازو رو دوباره برداشت و داد زد: «تو همون کره خری!» من دوباره پا به فرار گذاشتم که صاحب مغازه زد زیر خنده و گفت «شوخی کردم!»