دمپایی نامه

پرویز سبیل دیکته می نویسد!

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

پرویز سبیل یه بی‌سواد تک‌یاخته توی هفت ناحیه قازولایی- تهرون و سرحدات سه راه سرگردون به حساب میاد که برای خودش البته یه افتخار بین‌المللی محسوب می‌شه. به اعتقاد قبیله‌ سبیلی پرویز، درس خوندن یه نوع سوسول‌بازی حساب می‌شه و اصلا برای دخترجماعت که یه ضدارزش و بی‌حیایی رقم می‌خوره! پرویز سبیل منهای سبیل دسته‌ «تی» و «خاکروبه‌ای» پهنش یه ویژگی منحصربه فرد دیگه هم داشت که حافظه سلطان محمود واره‌اش بود که کوچک‌ترین «بلبرینگ» و «تسمه» موتور «ماکروکس» و «شفت بالای گیربکس» توش به طرز حیرت‌آوری «آیتم»بندی می‌شد. پرویز سبیل یه داشبورد کامل از «پنجه‌بوکس» و لوازم قبض روح کردن آدم‌ رو تو ماک قراضه‌اش داشت که نقطه مقابل جعبه لوازم آرایشی خانم‌ها به حساب میومد. تنها تریلی گاراژ میهن‌‌تور که توی اتاق راننده‌اش تفسیر و خط نستعلیق که مثلا: «رفیق بی‌کلک مادر!» و از این قازولایی‌ها وجود نداشت متعلق به پرویز و سبیل از بناگوش در رفته‌اش بود. پرویز سبیل البته یک فرهنگ سیار و ناطق فحش‌های لهجه‌دار و بی‌لهجه‌رو در هر ساعت و تایم که می‌خواست، می‌تونست ارائه کنه و هیچ «تز» دکترای این رشته خیابونی نمی‌تونست جلودار فرهنگ ناطق پرویز سبیل باشه! اواسط دهه شصت بود که من رفته بودم کلاس دوم دبستان. توی دبستان «جمهوری اسلامی» روبه‌روی انبار دخانیات نازی‌آباد پشت میدون «خورشی» که هر شب جمعه اونجا تو خونه «حاج منصور ارضی» با بچه‌های محل جمع می‌شدیم و حاجی مارو ارشاد می‌کرد که: «فوتبال‌تیغی حرومه. خاک‌برسرها مگه شما ابابیلید؟!» رضا کفترباز هم می‌گفت: «ابابیل دیگه چیه حاجی؟! مگه آبا با بیل می‌شه؟!» حاجی هم می‌زد زیر خنده که: «جون به جونت کنند عقلت با طوقیِ پاپرت یکیه!» من سال دوم دبستان بودم که ماجرای نهضت سوادآموزی رفتن توی تهرون برای آدمای بیسواد خیلی حیثیتی شده بود؛ از «حسن هیتلر» گرفته تا «عین‌الله قصاب» تصمیم گرفته بودند برن مدرسه و درس بخونن. مادر منم مدام رفته بود رو مخ پرویز سبیل که: «شوهر فلانی داره می‌ره سواددار بشه اون‌وقت تو بشین سبیلای نکبتی خودتو غشو کن!» منم از فرصت استفاده می‌کردم و دوتا کلاس سوادمو می‌زدم به رخ پرویز سبیل که تو حتی اندازه من نمی‌تونی اسم خیابونای نازی‌آباد رو بخونی یا دو خط روزنامه رو نمی‌فهمی! پرویز سبیل دیگه ناجور به شعورش داشت برمی‌خورد. به اندازه تموم قیافه‌ای که پرویز سبیل پشت فرمون تریلی برای صغیر و کبیر می‌گرفت، منم با دفتر و کیف مدرسه‌ام برای اون و سبیل لانتوریش قیافه می‌گرفتم. اصلا من و پرویز سبیل از اول خلقت هم اگر توی دوره انسان «میمون‌های پکن» دنیا می‌اومدیم و توانایی تکلم هم نداشتیم، باز هم قطعا با هم دعوامون می‌شد چون کافیه من و پرویز سبیل یه جا بنشینیم و فقط دو دقیقه به هم نگاه کنیم و حرف نزنیم. در اون صورت هم بی‌شک با هم دعوامون می‌شد! خلاصه ماجرا اینکه پرویز سبیل بالاخره مجاب شد بره کلاس نهضت و یه روز من و مامانم پرویز سبیل رو بردیم بازار دوم و براش دفتر و مداد و کلی پاک‌کن و تراش خریدیم. منم به‌عنوان کارشناس هی به پرویز سبیل تئوری می‌دادم. پرویز سبیل که اگر کارد بهش می‌زدی، خون از رگ‌هاش بیرون نمی‌اومد، داشت خون خونشو می‌خورد! پرویز رفت سرکلاس بالاخره و شب‌های زیادی مامانم هم به اون دیکته می‌گفت و گاهی هم که من می‌خواستم بهش دیکته بگم، عصبانی‌تر از قبل می‌شد. پرویز سبیل یه عادت خنده‌دار داشت؛ اون هیچ‌وقت مدادشو با تراش تیز نمی‌کرد. همیشه عشقش این بود که با کارد سلاخی نوک مدادشو تیز کنه. من که هیچ‌وقت دلیلشو نتونستم بفهمم. ماجرای مدرسه رفتن پرویز سبیل فقط دو ماه ادامه داشت چون توی کلاس سر یه مساله کوچیک با «عین‌الله قصاب» دعواش شده بود و وسط بزن‌بزن، حسن هیتلر هم دستش ضرب دیده بود و اون کلاس دالتون‌های نازی‌آباد برای همیشه تعطیل شد. پرویز سبیل دیگه عطای سواد دار شدن رو به لقاش بخشید و آخرین واکنشش به این حرف من که: «حالا که درس نمی‌خوای بخونی پس بزرگ ‌شدی میخوای چی کاره بشی؟» یه پرتاب دقیق زیرسیگاری به کله من بود که البته دیگه آب‌بندی شده بود و پرویز سبیل آخرین بازمانده جهاز ننه‌‌شو توی کله من از دست داد!