مسعود کیمیایی

در «عین‌الدوله» خیاط‌ها صندلی می‌گذاشتند بیرون و لباس می‌دوختند

  1. ۳ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
مسعود کیمیایی
نوآوران -

از قدیم گفته‌اند هر آدمی باید زیر خودش را تمیز کند وقتی می‌نشیند، هر آدمی باید همسایه‌اش را بشناسد، هر آدمی باید بداند از کدام بقال نسیه بگیرد و از کدام بقال نسیه نگیرد. همه این‌ها بافت درست و مطمئنی است که اطراف یک آدم وجود دارد. اگر قرار باشد یک پسر‌بچه قصه یا خاطره‌ای بنویسد، نگاه توریستی و شگفت‌زده‌اش را درباره دهی خواهد نوشت که سال پیش به آن سفر کرده است. اگر قرار باشد همین پسر‌بچه انشاء بنویسد، هرچه خواهد نوشت درباره کوچه، خیابان، محله و میدان‌گاهی محله‌اش خواهد بود. انشاء همه بچه‌ها یا درباره اتفاقاتی است که در خانه افتاده یا در‌باره حوادثی است که در محله برایشان رخ داده. به هر حال نگاه آدم بیش از هرچیز به محله‌اش، به خیابان‌های اطرافش و به شهرش است. اگر قرار باشد رویاهایش را بیرون از شهر ببرد، دوام زیادی نخواهد داشت، آدم باید به رویاهایش در شهر خودش بپردازد. دوره ما زندگی در کوچه و خیابان می‌گذشت و در خانه فقط می‌خوابیدیم. دوره ما خیابان خیلی اهمیت داشت. هر‌چه را دوست داشتیم، در خیابان بود. کفش نو دوست داشتیم به مغازه کفاشی توی خیابان نگاه می‌کردیم. لوازم‌التحریر دوست داشتیم، در خیابان جلوی ویترین لوازم‌التحریر فروشی می‌ایستادیم و نگاه می‌کردیم.

در «عین‌الدوله» 20‌روز مانده به شب عید خیاط‌ها صندلی می‌گذاشتند بیرون، رادیو روشن می‌کردند و لباس می‌دوختند. آب خیابان عین‌الدوله با صدای خودش می‌رفت، تار جلیل شهناز یا ویولن یاحقی هم از رادیو پخش می‌شد و آن خیاط لباس آقای «امیدیان» یا لباس «سرهنگ افراشته» را کوک می‌زد. او با عشق کار می‌کرد، کارش برایش جدی بود، در نتیجه آن مغازه و آن خیابان جدی بود. شهر جلوی چشم ما و با ما رشد می‌کرد. مثلا ناگهان یک سینما در محل ساخته می‌شد و به همراهش برای ما شگفتی می‌آفرید. الان رشد شهر تهران را نمی‌توان دید چون رشد آن در حاشیه اتفاق می‌افتد. آن موقع حاشیه کم بود یا نبود. در خود متن، زندگی و رشد شهر جریان داشت. اگر می‌خواستم فیلم بسازم قطعا در آن خیابان پشتی، در آن بازارچه یا در محله «یخچال» فیلم می‌ساختم. فیلمی که می‌ساختم در این محله‌ها و درباره این آدم‌ها بود. داستان مرا این آدم‌ها می‌ساختند. من فکر می‌کردم اما آدم‌های فکرم این‌ها بودند. این برای کسی که از شهرستان به تهران می‌آید اتفاق نمی‌افتد. این آدم بخش اعظم وقت و انرژی‌اش را صرف تعجب‌هایش می‌کند، صرف مقایسه کردن بین جایی که در آن زندگی می‌کرده یا جایی که تازه وارد آن شده.

اگر شاعر، فیلمساز، نقاش و معماری اهل شهر باشد، در کوچه و خیابان‌های آن شهر زندگی کرده باشد و آن را بشناسد دیگر آن نقش‌بندی رهایش نمی‌کند. ابزارش همان چیزی می‌شود که از آن کوچه‌ها، خیابان‌ها و ساختمان‌ها گرفته است. در این میان بعضی از شاعران ما شهری‌اند و شعرشان هم شعر شهری است، کسانی مثل نصرت رحمانی، بیژن الهی و احمد‌رضا احمدی شاعر شهری‌اند. بعضی‌ها هم در شهر زندگی می‌کنند و شعرشان ضد شهری است. به شهر فحش می‌دهند. شعر آن‌ها حاصل همان تعجب‌ها است. حاصل همان مقایسه کردن‌ها است. حاصل تضادی است که با محیط شهری پیدا کرده‌اند. البته یک نکته بسیار مهم را هم نباید فراموش کرد که وقتی مارکسیسم با لایه‌های سطحی و ظاهری‌اش در ایران رواج پیدا کرد، خیلی از ارزش‌های شهری زیر سؤال رفت. خانه قشنگ، معماری خوب، لباس زیبا، آدم زیبا به نماد سرمایه‌داری منفور بدل شدند و در مقابل فقر به فضیلت تبدیل شد. طبقه محروم نماد خوبی و خیر بود و طبقه مرفه سمبل بدی و ضد‌ارزش به شمار می‌آمد. اصلا همه نماد‌های شهری و شهر‌نشینی توسط مارکسیست‌های سطحی‌نگر و ظاهر بین زیر سؤال رفت. همه نماد‌های شهر، خیابان‌ها و ساختمان‌های بلندش منفور شدند و کم‌کم «کافه‌ها»، «کاباره‌ها»، مارک‌های شهری و همه نشانه‌های شهری سیاسی دیده شدند. شعر اخوان ثالث یا نادر‌پور بسیار تحت تأثیر این فضا است. تقابل بین شهر و روستا همیشه بود ولی با گسترش مارکسیسم بیشتر شد. با این حال تهران رشد کرد. تلویزیون آمد، آن وقت‌ها می‌گفتند رادیوی عکس‌دار آمده. خب من وقتی پول نداشته باشم رادیوی عکس‌دار بخرم ولی روزنامه مردم را بخوانم خود‌به‌خود فحش می‌دهم. رادیوی عکس‌دار آمده که در آن آدم‌های قشنگ با لباس‌های قشنگ نشان داده می‌شوند. من ندارم، پس مرگ بر آدم‌های قشنگ و لباس قشنگ. آدم زیبا چون کار نکرده زیبا است، یک کارگر معدن هیچ‌وقت نمی‌‌تواند زیبا باشد. این فضا و این ذهنیت آمد در شهر نشست، در قصه نشست، در سینما نشست ولی هرگز عمیق نشد. چون همه چیز به سرعت عوض می‌شد و هرکدام از این امکانات که محدود به طبقه مرفه بود در سطح وسیع تولید شد و ارزان‌تر از روز اول ، به دست طبقه متوسط و پایین افتاد. کم‌کم نگاه آدم‌ها به مظاهر شهری تعدیل شد. این تغییر نگاه به شعر و ادبیات و سینما و نقاشی هم سرایت کرد. دیگر شاعر، نقاش، قصه‌نویس و فیلمساز خودش را مشغول به تصویر کشیدن این تقابل نکرد. شاعران از این قالب بیرون آمدند و به زندگی شهری نزدیک‌تر شدند. شهر و عناصر شهری به شعر راه یافت. شهر جزو پذیرفته شده‌ای از وجود شاعر شده بود که به نمایش در می‌آمد. نقش اول را خود آدم‌ها بازی می‌کردند نه شرایط سیاسی و اقتصادی آن‌ها. خود آدم‌ها فراموش نمی‌شدند تا حوزه زیستی آن‌ها و طبقه اجتماعی‌شان به یادآورده شود. حالا آدم‌ها نقش بازی می‌کنند و شهر آن‌ها لوکیشین آن‌ها است. شعر با این مسأله آشتی کرده، شاعران امروز به شهر وابسته‌تر شده‌اند. در آن دوره خیلی از شاعران به شهر‌نشینی پرداختند، شعرشان تبلور غم غربت روستا و ولایت‌شان بود. در میان چهره‌های شعر امروز، شاعر شهری، احمد‌رضا احمدی است و بیشتر از او نصرت رحمانی. نصرت رحمانی شاعری در شهر است. از قهوه‌خانه حرف می‌زند و درام‌هایی که در شعرش می‌سازد در حد درام‌هایی است که «الیوت» ساخته است. شعر رحمانی بزرگ‌داشت و کوچک‌داشت شهر نیست، بلکه خود شهر موضوع شعر او است. پدیده سیاست در شعر شاملو پدیده‌ای شهری است. اساسا شعر و هنر امروز پدیده‌ای شهری است. روشنفکری، هنر‌دوستی، نقد و دیگر مظاهر فرهنگی مدرن پدیده‌های شهری‌اند. حالا نگاه‌ها بیشتر به خود شهر است و آن مارکسیسم تند و سطحی از بین رفته، حالا فاصله بین شهر و شعر هم از بین رفته است.