دمپایی نامه

آنژکسیون نازی آباد

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

میدون اتحاد برای خودش یه جزیره «هوکایدویی» محض توی نازی آباد حساب می‌شه که «پرسپکتیو» سرحداتش از شمال و جنوب و غرب و شرق کاملا هیتلری و منحصر به‌ فرده! یه میدون دهه چهل و پنجاهی که هنوز هم دچار اتفاقات پست‌مدرنی و ژیگولی مناطق هفت‌گانه قازولایی نشده. هنوز هم توش میشه رد پای «علی طوطی» و «ممد قریشی» و «عباس بروس‌لی» و «حسن هیتلر» رو خوب پیدا کرد. هنوزم میشه گاهی اوقات یکی دو تا از بازمانده‌های خالکوبی و سوزن و کباده و زورخونه‌چی رو توی فضای سبز وسطش پیدا کرد. از «شکوه» خانم، کلانتر بلامنازع محل که دست بر قضا مادربزرگ عظیم‌الجثه منم هست تا یگان زنان هشت متری بالای میدون همشون یه سکانس بدون کات و قیچی سنت‌های قدیمی رو توی وجودشون یدک می‌کشن و اصلا توی «کلاژ»های مدرنیسم آروغ‌های ممتد نمی‌زنند. اصلا بودن وسط این مردم و این محل یه افتخاره برا آدم چون اصلا کوک برعکس نمی‌خوره زندگی. نزدیک میدون اتحاد درست چسبیده به میدون کشتارگاه که الان میدون بهمن شده اسمش، تازه فرهنگسرای بهمن‌رو ساخته بودن و قبل از اون تمام طول اون محدوده با بوی پِهِن و گوسفند و گاو و عربده‌های سلاخ‌خونه پر شده بود. خوب یادمه هر وقت سوار اتوبوس دوطبقه می‌شدیم که بریم خونه خاله روحی، وقتی از جلوی اون فضای بدبو رد می‌شدیم، من یاد دهات و گله‌های پر از بز و گوسفند می‌افتادم. اصلا سخت نیست یادآوری روزهایی که میشه وسطش، وسطی و هفت‌سنگ و چاله شیطون رو توی ذهنت هزار دفعه بازی کنی. فرهنگسرا که افتتاح شد، اولش برای اهل قدیمی نازی‌آباد انگار معنای کاباره‌های قدیمی و جاهای بی‌حیایی به حساب می‌اومد و تا می‌تونستن جلوی بچه‌هاشون رو می‌گرفتن که یه وقت نرن اونجا از راه به‌ در بشن! فضا کاملا غیراکتیوی شده بود که ماجراهای پاپیون‌زده به هیچ‌وجه توش تورق نمی‌شد. مدتی طول کشید تا با تبلیغ و ماجراهای قازولایی کارکرد فرهنگسرا تو ذهنیت بچه‌های محل و البته «لویی‌جرگه» اصلی که همانا نسل پرویز سبیل محله به حساب میومد جا بیفته! اولین تاثیرات فرهنگسرای بهمن توی نزدیک‌ترین میدون به فرهنگسرا اتفاق افتاد، یعنی میدون اتحاد. توی میدون دو تا هشت متری بالا و پایین داریم که زن‌های قدیمی و جدیدش درست مطابق با علی‌آباد سفلی و علیا براش قوانین یاسایی تنظیم کردند. کلا انگار یه دیوار برلین فرضی وسط میدون کشیدن که سال‌هاست به خاطر ندیدنش قابل برداشتن هم نیست.

خاله سعیده من که الان سالهست لندن زندگی می‌کنه و در واقع نماینده تام‌الاختیار میدون اتحاد توی انگلستان به شمار میاد، قبل از ازدواجش یه «هوسانگ نیانگ» بود که توی سریال جنگجویان کوهستان واقعا جاش خالی بود. خاله سعیده اگر اراده می‌کرد، تمام پیرزن‌های محل رو می‌تونست با فرم و لباس غیرقابل تصور ببره کنسرت یکی از استارهای «راک» و همشونم جزو شلوغ‌کن‌های جریان قرار بگیرن! یادمه یه کلاس تزریقات توی فرهنگسرا برای بانوان ایجاد شده بود و خاله سعیده چون از بچگی عاشق تشریح بدن مارمولک و قورباغه زنده بود و کلا به مسائل پزشکی و خونین علاقه داشت، زن‌های هشت متری پایین محل رو قانع کرد که برن توی این کلاس. خوب یادمه وقتی هیات نمایندگی زنان هشت متری پایین میدون اتحاد با افاده و قیافه راه افتادن تا از خروجی بالای محل برن کلاس فرهنگسرا با چادرهای گلدار و سیاه یه قیافه پرزیدنتی به خودشون گرفته بودند که انگار دارن میرن اجلاس 1+5! چیزی نگذشت که بنابر کری‌های زنان دو تا 8 متری صبح‌ها از ساعت 10 تا 12 کلا هیچ زنی تو محل نبود چون همه توی کلاس تزریقات فرهنگسرا شرکت می‌کردند اما جای قشنگ ماجرا این بود که درس‌های تئوری کلاس رو باید با مشق‌های عملی تمرین می‌کردند و این مشق‌های عملی هم بدبخت‌هایی جز شوهرهای مادرمرده این جماعت نبود. چه شب‌هایی می‌شد که مش قربون یا قاسم بقال یا حسن هیتلر یا حتی پرویز سبیل تا پاسی از شب توی محل دور هم می‌نشستند و از ترس تمرین تزریق سرنگ زن‌هاشون جرات رفتن به خونه‌رو نداشتند. یه مدتی بود که مردهای محل صبح که می‌رفتن سر کار، یکی از پاهاشون می‌لنگید و دستشون به نشیمنگاه با یک درد توی چهره میکس می‌شد. خودم شاهد بودم مامانم با چه تکنیک و سبک دارتی روی باسن پرویز سبیل تمرینات آنژکسیونی می‌کرد! ‌بالاخره مردهای محل طاقتشون طاق شد و یه روز رفتن توی فرهنگسرا و بعد از اون به جای کلاس تزریق و تشریح فرهنگسرای بهمن، کلاس‌های قلاب‌بافی و سوسول‌بازی‌های دیگه رو دایر کردند اما نشیمنگاه تموم مردهای محل دیگه با آبکش چلوکبابی نایب یکی شده بود!