دمپایی نامه

شلوارک پرویز سبیل

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

سال 76 به بعد بود که یه کمی وضعیت محله ما «MP3» مدرن شد، شکل و شمایل پارکها عوض شد، سینما «تراس چاپلین» فرهنگسرای بهمن هم دیگه فیلمهای «زیقی» مثل «الو الو من جوجوام» رو نمیآورد، پسرهای محلهام دیگه دست از سر مدل موی «بوکسوری» یا «آلمانی» برداشته بودند، دو تا پاساژ به خیابون مدائن اضافه شد و موتور گازی «رکس» و «پژو باک عقب» جاشو به «براوو» سپرده بود. کلا ریخت و قیافهها یه نموره ژیگول شده بود، وسط این رنسانس پای باشگاههای بدنسازی با تابلوهای عجیب و غریب و آدمهایی که با شلوارهای خشتک دوبل و بازوهایی شبیه همون بادکنکهایی که از آدامس خرسی درست میکردیم توی اون باشگاهها در اکثر نقاط ممنوعه و غیرممنوعه محله دیده میشدن، اصلا راه رفتن این آدمها برای ما عجیب بود. اون وقتها تتو و متو هم وجود نداشت که مثل روزنامه دیواری گل و گردنشون رو با جوهر مرکب آتلبندی کنند. تا مدتها فکر میکردیم با کاغذ و تف آدامس خرسی به پس گردنشون علائم عکس برگردون میکنند. از هر باشگاهی هم یه صدا می اومد یه جا با گروه «آرین» وزنه میزدند، یه جا با «مختاباد» هارتل میزدند،یه جا با موسیقی فیلم هندی «شعله» و صدای «بسنتی» پشت بازو کار میکردند! واویلایی بود واقعا. پای قرص و دارو هم که اومد وسط دیگه یه مدتی توی پیادهرو کارناوال پسگردنکلفتها و قازولایی راه رفتنها رو توی اکران داشتیم،اصلا هر محله اون وقتها پتانسیل ساختن ماهی دوتا ترمیناتور رو داشت، تازه بازیگر هم رو نیمکت ذخیرهها اضافه میموند.

من که از اول نعره زدن تو زایشگاه «فیروزگر» نحیف بودم طبق روال زندگی یه مدت به دنبال هرکول شدن با هر نوع دارو، ورزش و مخلفاتش بودم. یه همسایه داشتیم که گفت اگر بری پرورشاندام غول میشی و این قضیه بدجور رفته بود توی «کریدورهای» مغزم، یه مدت به عکسهای قهرمانهای پرورشاندام علاقهای نوستالژیک پیدا کرده بودم و مجلاتشون رو با همت جیب پرویز سبیل که اصلا هیچوقت حسابشو نداشت میخریدم. وقتی به «ناصر سمباتی» و «رونی کلمن» یا «دویان تیس» خیره میشدم نوستالژی حاج رسول و میتی چاقوکش شدن دوباره توی وجودم زبونه میکشید. نازیآباد یه باشگاه قدیمی پرورشاندام داشت که قبل ظهور این باشگاههای تتو زده با تابلوهای «مندلیوفی» توی سختترین شرایط کار میکرد و هنوز هم اون رویه رو با خودش داشت. صاحب این باشگاه زندهیاد «زینال بلاشی» بود که خودش قبل از انقلاب از مدالآورهای آسیا بود. یه روزه تصمیم گرفتم برم و قهرمان پرورشاندام شدن رو شروع کنم با آرزوهای ابری زیاد! تا حالا پامو توی این باشگاهها نذاشته بودم. رفتم تو، ریخت و قیافه باشگاه قدیمی و خاکستری بود درست شکل محل تمرین «راکی» توی سلسله فیلمهای «راکی بالبوا»، آدمهای زیادی رو دیدم که جلوی آینههای شکسته دمبل و هارتل و چیزهای دیگه رو با زوری که توی چروکیده شدن چهرهشون پیدا میشد هی بالا پایین میبردند. خلاصه رفتم توی باشگاه و به آقای بلاشی گفتم: «میخوام تمرین کنم!» گفت: «برو یه کم غذا بخور اینجا جای اسکلتها نیست موزه دایناسورها جای دیگه است!» خلاصه ناجور پیله شدم و آقا زینال که کلافه شده بود یه برنامه تمرینی نوشت برام که از خطش فحشهای رنگی ته دلش معلوم بود. اولش نوشته بود «اسکات پا» بعد از اینکه پرسیدم چیچی هست این اسکات یه هارتل وزنه به گوش رو کف سالن بهم نشون دادن. رفتم بالاش ایستادم مثل «نعیم سلیمان اوغلو» که اون وقتها قهرمان وزنهبرداری جهان بود، فیگورم خیلی ناناز بود خلاصه اقدام به برداشتن وزنه و گذاشتن روی شونههای پشتیام در اولین حرکت اصلا شکل نگرفت چون وزنههاش خیلی زیاد بود، از هر دو طرف وزنه کم کردم، یکبار، دوبار، سه بار نشد که نشد! سرتون رو درد نیارم یهو به خودم اومدم و دیدم فقط میله خالیش مونده. دیگه فرصت ندادم بلندش کردم با یه نعره ببرانه مردونه! گذاشتمش پشت سرم روی شونههام و یک بار با فشار نشستم و پا شدم. حواسم بود یه وقت ارکستر سمفونیک پرویز سبیل رو زیر فشار به ارث نبرم و ملت بخندن بهم. وضعیت هر لحظه قازولاییتر میشد. دفعه سوم که نشستم دیگه نشد که بلند بشم، میله انگار دو تن شده بود، نه میشد ولش کنم چون کتف و دستم گرفته بود و نه میتونستم درد سنگینیشو تحمل کنم، توی آینه خودمو نگاه کردم رگهای سرم مثل ماکارونی شفته خاله سعیدهام پف کرده بود! یه دفعه از ترس داد زدم: «آقا زینال جونه مادرت نجاتم بده!» یه دفعه سالن مثل بمب ترکید از خنده و زینال با استرس اومد میلهرو از شونههام برداشت و با اردنگی از باشگاهش انداختم بیرون و گفت: «آبروی باشگاه منو بردی!» له و لورده و داغون زدم بیرون. تمام تیر و طایفه رونی کلمن و ناصرسمباتی رو فحش دادم. رسیدم در خونه زنگو زدم در که باز شد، پرویز سبیل دوباره دوید دنبالم شانسم کچل بود شلوارک ماماندوز پرویز سبیل رو برده بودم باشگاه اونم زود اومــده بود قاطی کرد وقتــی داشتم درمیرفتم به جد و آباد «دویان یتس» هـــم فحش بیحیایی داد و کلا به حرکت «اسکات پا»!