لیلی گلستان

برنده همیشه منِ نترس بودم!

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
برنده همیشه منِ نترس بودم!
نوآوران -

شصت سال پیش که به «‌دروس‌» آمدیم، برّ بیابان بود. از سر جاده قدیم «‌شریعتی فعلی‌» تا خانه‌مان را باید پیاده می‌رفتیم. نه خیابان بود و نه آسفالتی و نه خانه‌ای. زمستان‌ها کفش‌هایمان توی گل می‌ماند و باید لی‌لی کنان برمی‌گشتیم دنبال کفش‌هایمان. وقتی می‌رسیدم به خانه هر کفش پنج کیلو شده بود! و کلی می‌خندیدیم.

دروس دهی بود میان زرعه‌های گندم و بوته‌های کنگر. ما بچه‌ها میان مزرعه‌ها قایم موشک بازی می‌کردیم یا با تیر و کمانی که خودمان درست می‌کردیم سعی در شکار کلاغ‌ها داشتیم که هرگز موفق نشدیم، الا یک‌بار که سنگ تیر‌و‌کمانِ کاوه«‌گلستان‌» به کلاغی خورد و کلاغ از آسمان سقوط کرد و افتاد جلوی پای کاوه و کاوه غش کرد! پایین خانه‌مان رود‌خنه چاله‌هرز بود، آب‌های هرز قنات وارد رود‌خانه می‌شد.

پر آب بود و در جریان. حالا اسم آن‌جا شده بولوار شهر‌زاد. وقتی پدرم این خانه یک طبقه آجر بهمنی را وسط مزارع گندم ساخت، مادرِ مادرم با او قهر کرد با این بهانه که بچه‌ام را برده‌ای بیابان به کشتن بدهی؟ تاکسی‌ها ما را تا در خانه نمی‌آوردند چون می‌ترسیدند بلایی به سرشان بیاوریم. ما بودیم و بیمارستان هدایت و بالا‌تر از ما یک کشتار‌گاه گاو و گوسفند که بوی گند لاشه‌هاشب‌های تابستان بدجوری با نسیم می‌آمد. ننه فاطمه، دایه‌ام، یک کارد تیز بر‌می‌داشت و با همراهی ما می‌رفت به کنگر‌چینی. دست‌هایش و دست‌هایمان از تیغ کنگر‌ها آش و لاش می‌شد. اما خورشی که می‌پخت خیلی به ما مزه می‌داد. هفته‌ای دو شب نصف شب‌ها میر‌آب می‌آمد و با کمک پدرم دوتایی آب جوی را که قنات دروس بود وارد حیاط می‌کردند تا نهال‌ها آبیاری شوند. تابستان‌ها استخر کوچک‌مان را از آب چاه که خوراکی بود پر می‌کردیم. حالا دیگر نمی‌شود این کار را کرد چون آب چاه با فاضلاب آپارتمان‌های طاق و جفت خالی شده و به شدت آلوده است. از آب فروش‌ها که با تانکر آب می‌آوردند، آب می‌خریم. تابستان‌ها روی تراس کنار استخر سر‌تا‌سر رختخواب می‌انداختیم و با پسر خاله‌ها و پسر‌عمه‌ها و دختر‌عمه‌ها و دختر‌خاله‌ها که همسن و سال ما بودند می‌خوابیدیم. ستاره‌ها را نشان می‌کردیم و با ابر‌ها و ستاره‌ها بازی‌های مختلف می‌کردیم. صبح‌ها از صدای گنجشک‌ها و طوطی‌ها و قمری‌ها از خواب بلند می‌شدیم و خواب‌آلوده به اتاق می‌رفتیم و از نو می‌خوابیدیم. دروس، یواش یواش، کشف شد. یواش یواش شلوغ شد و تند تند زشت شد. تا الان که هواشناسی اعلام می‌کند آلوده‌ترین منطقه تهران است. چشمم روشن. در دروس هنوز دو باغ حفظ شده، باغ ما و باغ خانه رو‌به‌روی ما پس هر‌چه طوطی و کلاغ است فعلا روی شاخه‌های درختان این دو باغند و هرچه خرمالو و گردو در می‌آید مال آن‌ها است. آن وقت‌ها که داشت کشف می‌شد، صادق چوبک هم به‌خاطر دوستی با پدرم با زن و دو پسرش آمدند دروس و خانه قشنگ یک طبقه‌ای ساختند. من و کاوه با پسر‌های چوبک، بابک و روزبه، تمام دروس را از دولت تا چاله‌هرز با دوچرخه و بدون دست می‌راندیم. مسابقه می‌گذاشتیم و برنده همیشه من نترس بودم. هورا...

مدرسه‌مان در قلهک بود. مدرسه دخترانه جنت نزدیک مدرسه پسرانه «‌جَم‌» بود و وقتی مدرسه‌ها تعطیل می‌شدند بساطی بود که دیدن داشت و گفتن ندارد. بازی‌هایمان «‌دستش ده‌» و «‌داژ‌بال‌» بود و «‌تیله بازی‌». یا قورباغه پیدا می‌کردیم، چهار دست‌و‌پایش را با سنجاق ته گرد به تکه چوب یا مقوایی وصل می‌کردیم و با تیغ شکمش را شکاف می‌دادیم، طوری که دل و روده‌اش می‌ریخت بیرون. بعد دل و روده را جمع می‌کردیم و دوباره می‌ریختیم توی دلش و با سوزن و نخ شکاف را می‌دوختیم و بعد با‌لطبع قورباغه می‌مرد! و ما زمین را با بیلچه کوچکی گود می‌کردیم، قورباغه را دفن می‌کردیم و کاغذی را به شکل پرچم ایران رنگ می‌زدیم و با خلال دندان روی خاک مقبره فرو می‌کردیم. فردا خاک به هم ریخته بود و گربه خدمت قورباغه رسیده بود. آن‌وقت‌ها همه‌جا سکوت بود و فقط صدای به هم خوردن برگ‌ها می‌آمد و صدای جوی آب، حالا صبح‌ها از بوی گازوئیل از خواب بیدار می‌شوم و بعد صدای تیرآهن‌ها و مته‌ها و... که دارند مجتمع دیگری می‌سازند. فقط میدان هدایتش مغتنم است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا می‌شود و کعبه آمال اهالی دروس است و البته کمی آنطرف‌ترش گالری گلستان است و همان جوی آب قدیمی و همان صدا که در صدا‌های دیگر گم شده است. محله‌ام را دوست دارم، در این‌جا بزرگ شده‌ام، ازدواج کرده‌ام، بچه‌دار شده‌ام، مترجم شده‌ام، گالری‌دار شده‌ام و زندگی کرده‌ام و دارم پیر می‌شوم. محله‌ام را دوست دارم.