دمپایی نامه

من قهرمان می شدم داور نذاشت

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

نازی‌آباد یه محله جامع‌الاطراف و یه جای استراتژیک توی تموم محله‌های جنوب‌شهر است که از هر جهت نگاهش می‌کنم قضیه‌اش مثل جزایر ناشناخته روی نقشه جهان ناپیداست. محله ما یه ورزشگاه قدیمی داره به نام «شهید مرغوبکار» که الان یکی از ویلاهای بی‌استفاده ورزشی باشگاه استقلال تهرانه؛ اونجا قدیم‌ها یه استخر داشت که سانس اول همیشه آبش آبی بود و سانس بعد نمی‌دونم چرا ناجور زرد می‌شد!! درست اونطرف‌ترش یه زمین همیشه خاکی فوتبال وجود داشت و پشتش سکوهای تماشاگر ساخته بودند که زیرش یک سالن بزرگ بود که فکر می‌کنم الان هم باشه، توی این سالن بچه‌های علاقه‌مند به «کشتی» جمع می‌شدند و صبح‌ها زنده‌یاد «داوود بدل‌زاده» بچه‌هارو تمرین می‌داد و عصرها «اسرافیل دودانگه». من اون‌وقت‌ها تازه وارد دبیرستان الهی شده بودم و چون بافت اصلی محلمون پهلوون‌پرور و لمپن‌ساز بود امکان نداره توی اون نسل کسی از پسرهای محله حتی یک‌بار هم شده گذرش به سالن کشتی یا باشگاه پرورش‌اندام باز نشده باشه. توی دبیرستان ما یه مشت آدمه کج و کوله داشتیم که وسطش ده، پونزده تا کشتی‌گیر هم پیدا می‌شد مثل «حسین جعفری». منو حسین خیلی با هم رفیق بودیم یه جور ناجور که تا قبل از ازدواج حسین هم ادامه داشت. من کلا آدمه عصبی و لاغر و دعوایی بودم که همه چیز‌رو می‌خواستم با کله‌زدن و فرهنگ فحش و بزن‌بزن حل کنم که یکی درمیون می‌زدن لهم می‌کردند. یه روز با یکی از بچه‌های رشته تجربی یه دعوای مفصل کردم سر استقلال- پرسپولیس چون تجربی‌ها سوسول فرنگی بودند بیشتر طرفدار استقلال می‌شدند. خلاصه یکی از موارد استثنایی بود که زدم ناجور طرفو فرغون ازش درست کردم. حسین جعفری اومد بهم گفت: «هی میتی خره بیا بریم با بچه‌ها کشتی، هم چاق میشی هم استعدادشو داری!» منم که تازه از کتک زدن اون پسر طفلی فارغ شده بودم و فیگور قیصر گرفته بودم، گفتم: «حالا تا چه شود داهاش!» خلاصه یه روز صبح با بچه‌ها رفتیم سر تمرین آقا بدل‌زاده و برای اولین‌بار رفتم رو تشک کشتی. اون وقت‌ها پول نداشتیم کتونی کشتی بخریم همه‌مون با کتونی میخی که از کفش ملی بازار دوم نازی آباد خریده بودیم تمرین می‌کردیم، یه وضعی داشت اونجا بچه‌ها کوچیک بودند و تو تمرین یه دفعه وقتی از حریف فن می‌خوردن اگه بهشون برمی‌خورد دعوا می‌شد بزن‌بزن نازی‌آبادی!! یکی دو ماه گذشت و منم چهار تا فن کشتی یاد گرفته بودم و مدام «رضا نانانی»، داداش کوچیکمو تو خونه مورد ضرب و شتم پهلوانانه قرار می‌دادم!!‌یه روز حسین تو راهروی دبیرستان گفت: «میتی مسابقه‌های آموزشگاهی کشتی توی منطقه 16 قراره وزن‌کشی بشه ما هم 48 کیلو نداریم تو بیا برا 48 تا وزن بکش!!» گفتم: «حسین من که زیاد کشتی بلد نیستم بعدشم من همش 40 کیلوام!!» خلاصه شب تا صبح مثل مرشدهای زورخونه قبل از کشتی پهلوونی با خودم تو رختخواب فکر کردم و صبح ساکمو برداشتم با حسین جعفری و مابقی رفقا رفتیم سالن کشتی استقلال جنوب روبه‌روی چهارصددستگاه نازی‌آباد تا وارد سالن شدم یه مشت آدم داغون و گوش شیکسته که طرز حرف‌زدن‌شون سلاخی بود رو ‌دیدم که بعضی‌هاشون هی می‌دویدن دور یه جای کوچیک و هی آب می‌خوردن. به حسین گفتم: «این دماغوها چی کار می‌کنند؟» گفت: «هیس خره دارن وزن کم می‌کنن.» اونجا بود که به لاغری خودم افتخار کردم! وقت وزن‌کشی شد، اون وقت‌ها وسیله وزن‌کشی‌ ماها و گوسفندها توی نازی‌آباد یکی بود؛ «باسکول». یادم هست اون بیچاره‌‌ها ساعت‌ها می‌دویدند و آخرشم نیمه‌لخت می‌رفتن رو باسکول و وزن‌شون باز زیاد بود. نوبت وزن‌کشی من که شد با کاپشن و شلوار لی و تشکیلاتم رفتم رو باسکول بازم پنج کیلو از وزن اصلی کم داشتم این اولین و آخرین وزن‌کشی دوران قهرمانی من توی کشتی بود! خلاصه زمان وزن‌کشی تموم شد و تیم دبیرستان الهی آماده نبرد شد ما فقط دو تا دوبنده داشتیم که هر کی می‌رفت رو تشک باید یکی از اون‌ها رو تنش می‌کرد.

قرار شد صبح سنگین‌ها کشتی بگیرن بعدازظهر سبک‌وزن‌ها، خلاصه قانون نازی‌آباد اینطوریه حتی تو کشتی. صبح بچه‌ها یکی‌یک رفتن رو تشک و له و لورده اومدن بیرون من دیگه به ترس و لرز افتادم با خودم گفتم: «پوخ یدیم نه گلط الدیم!»( شکر خوردم چه غلطی کردما) خلاصه وقت من رسید و بلندگو صدام کرد که برم رو تشک. حسین می‌گفت: «خره نترس فقط سه نفرید؛ تو وزن تو فقط سه نفر شرکت کردن!» منم دوبنده تنم اما مثل سگ می‌لرزیدم یهو دیدم یه آدم صورت داغون که رو تنش به اندازه تقویم سال نو رد قمه داره حریف منه گفتم: «حسین جان من به مدال برنز قانعم طلا از بچگی به خونواده ما نیفتاده بعدشم طلا برا مرد حرومه!!» خلاصه من نرفتم رو تشک و دست اون یارو رفت بالا و کشتی فینالم زد دنده طرفشو شکوند طوری که رو سکو هم نتونست بیاد اما جالب‌تر از همه، این بود که تنها مدال تیم دبیرستان الهی‌رو من آوردم و همه اونا با دماغ سوخته برگشتن خونه. منم با حکم و مدال طوری برگشتم خونه که انگار تختی رو تخت‌خواب کردم رو تشک. به مامانم گفتم: «15 نفر رو ضربه کردم کشتی نیمه نهایی پسره، بچه خواهره داور بود، منو بازوند.» ننه‌ام رگ تورکیش گرفت می‌خواست چادرشو گره بزنه به کمرش بره سالن کشتی مدال طلامو پس بگیره که با بدبختی جلوشو گرفتم. خلاصه اون مدال و حکم بیشتر از 10 سال رو دیوار خونه ما بود و بابام به اندازه سبیلاش به اون افتخار می‌کرد اما من تنها مدال‌آور کشتی نگرفته های جهان بودم.