جواد مجابی

شهر شطرنجی شهر سیمانی!

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
شهر شطرنجی شهر سیمانی!
نوآوران -

در دوران معاصر، از مشروطه به بعد با ترانه‌های میهنی نظیر آنچه عارف می‌گفت و بامقالاتی که توسط کسانی مثل دهخدا نوشته می شد اندک اندک مساله وطن به معنای مجموعه‌ای از شهرهای به هم مرتبط مطرح شد. این مفهوم، مفهوم غربی بود و در حالی وارد کشور ما شد که هنوز آنچه می‌توانست شهرنشینی را رشد دهد پدید نیامده بود. نظام حاکم در ایران هنوز شاه و رعیتی بود و هنرمندان هم به نحوی جزو رعیت‌ها محسوب می‌شدند. بنابراین دلبستگی به شهر و وطن آنطور که مثلا بودلر عاشق پاریس است و از پاریس می‌گوید، یا ویتمن از آمریکا صحبت می‌کند، هنوز در کشور ما به وجود نیامده بود. از دهه چهل به بعد اتفاقاتی در تهران افتاد که این شهر ناگهان رو به کلانشهر شدن رفت و از حالت شهرستان بیرون‌ آمد. نهادهای شهری تاسیس شدند، سینماها، کلوب‌ها، کافه‌ها، دانشگاه‌ها، مراکز تربیتی، موزه‌ها و بعدهم روزنامه‌ها توسعه پیدا کردند، رادیو که از قبل آمده بود و بعد هم تلویزیون به خانه‌ها راه پیدا کرد. شهر روی آدم‌ها تاثیر می‌گذارد و آدم‌ها در کشاکش ذهنی با شهر قرار دارند. شاعران این دوره هم مداح شهر نبودند بلکه با آن درگیر بودند.

و این درگیری به نظر من خیلی مهم تر از آن مدح شهر یا انکار آن است چون در چنین شرایطی شهر تبدیل می‌شود به درگیری ذهنی شاعران و آنها به شهر نگاه می‌کنند. شعرای ما در دهه 40 در مواجه با شهر از لحاظ عاطفی و عقلانی درگیر بودند.‌آنها نمی‌توانستند با شهر یگانه شوند. چون به خاطر روحیه طبیعت سا و رمانتیک‌شان همچنان دلبسته دریا و کوه و دشت بودند. مثلا شاملو می‌گوید: «شهر شطرنجی/شهر سیمانی/دوستت ندارم» یا به یاد بیاوریم«عبدوی جط» آتشی را، اخوان هم وقتی از شهر سخن می‌گوید از شهری خیالی حرف می‌زند که در ذهن اوست نه یک شهر واقعی. در میان نسل اول شاعران پس از نیما، فروغ شهری‌تر است. ولی نسل بعدی شاعران بیشتر در تهران متولد شده‌اند و همین باعث دلبستگی آنها به این شهر شده و به شعرشان رنگ و بوی شهری داده است. اما نگاه و جریان چپ که به دنبال انکار وضعیت موجود بود به نوعی در این میان موثر بوده اما در مجموع شاعران ما می ترسیدند که این کلانشهر صنعتی آنها را ببلعد و نابود کند. در حالی که اصلا چنین چیزی نبود و شاعران ما در اواخر دهه 50 به نوعی با شهر آشتی کردند، شهرت رادوست داشتند، برای شهر ترانه گفتند و کار به جایی رسید که شاعری مثل سپانلو درباره پیاده‌روهای تهران شد بگوید، حتا من در شعرهایم کافه‌ها را تحسین کردم اما نصرت رحمانی از همه شعرای معاصر ما شهری تر است. یعنی آدمی است که زبان شهری را ندارند. او کوچه‌ها و خیابان‌های این شهر را می‌شناخت، در تهران زندگی کرد و حاصل تجارب خود را از این زندگی در عرش انعکاس داد. از این منظر رحمانی شهری‌ترین شاعر ما است که متأسفانه در سطح قضایا باقی ماند و هیچ وقت نتوانست با رشدی عقلانی و با آگاهی‌هایی که داشت به لایه‌های عمیق‌تر شهر نفوذ کند. او در حد دوست داشتن شهر و معاشقه با آن عمل کرد و نتوانست پیشتر برود. در نسل بعدی در شعر کسانی چون سپانلو و حقوقی شعر معنا پیدا کرد، ستایش شد و حتا گاهی تحت تأثیر ادبیات غرب شاعران ما با شهر نوعی در‌هم بافتگی و در‌هم آمیختگی یافتند و شهر معشوقه برخی شاعران شد. این عشق، حجم متن شهر را با حجم تن شاعر یکی می‌کند. این در‌هم آمیزی جسمانی شاعر و شهر در متن شهر اتفاق می‌افتد. مثلا در «‌خانه و زمان‌» زنی که سمبل تهران است زنی است دیر‌سال و شاعر روایتی عاشقانه و صمیمی از این شهر دارد، یا مثلا حقوقی از اصفهان همین تصویر را دارد، در «‌خروس هزار بال‌» یا در شعر‌های بعدی‌اش با همین عشق از آنجا صحبت می‌کند و معماری اصفهان را فقط معماری نمی‌بیند بلکه در آن ادبیات، تاریخ و زندگی می‌بیند. در این موارد شاعر کم کم از ستایش و مدح ظاهری شهر فراتر می‌رود و به طور ژرف اندیشانه‌ای به رگ و پی شهر می‌پردازد. در نهایت برخی شاعران ما شهری باقی ماندند و عده‌ای از شهری بودن فراتر رفتند و دیگر شهر برای بیان جغرافیای شعرشان کافی نبود. منوچهر آتشی، او ضد شهر بود، عاشق دشتستان بود وقتی به تهران آمد به معارضه با شهر پرداخت. بعد‌ها در دوره‌ای شیفته شهر شد، و کم کم این شهر در شعر او تبدیل به شهری خیالی شد بعد‌ها شهر‌های شعر آتشی کهکشانی شدند. او در این مرحله بیشتر به یک منظومه جهانی فکر می‌کرد، که خود این امر هم به نوعی شهر‌گریزی است. یعنی او عاشق شهر شد و بعد از آن فراتر رفت. یکی از دیگر شاعران خوب ما که توانست در نسبت خود با شهر از پوسته آن فرتر برود و در این قضیه مداومت کرد سپانلو است. احمد‌رضا احمدی هم به نظر من به طرزی کاملا تمثیلی با این مسأله رو‌به‌رو شده است.