دمپایی

پرشیای سفید

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

وقتی پام‌رو گذاشتم توی دانشگاه و به قول زن‌های دو تا هشت متری میدون اتحاد سری تو سرها درآوردم، تازه فهمیدم از پای همون آپاراتِ اصغرِ ننه‌مدینه که مدام «کازابلانکا» و «سوته‌دلان» رو مثل «اشکنه» بی‌بی‌سکینه می‌کرد تو حلق فکر و ذهنم، درست از همون جا زندگی من مسیرش‌رو تغییر داده بود. انگار اصغر ننه‌مدینه و حسن هیتلر و تمام شخصیت‌های «آکاردئونی» نازی‌آباد پایه‌های شعور نیمه سایلنت من‌رو اول هَک کردند تا رسیدم زیردست «جعفر زارعی» و سایبون بلند دبیرستان خوبِ الهی و تلنگر نهایی برام «ابراهیم در آتش» شاملو بود. زندگی نازی‌آبادیِ من، اصلا شباهت نزدیکی به زندگی «ژیگول»‌ خیلی از بچه‌های دانشگاه نداشت. اونا حتی جرات این رو نداشتن که با شاه‌دونه توی لوله خودکار به سمت پس گردن کسی نشونه بگیرن، اصلا بلد نبودند با تیرکمون چطور می‌شه کفترهای پرویز سبیل‌رو لانتوری کرد، اما خوب می‌دونستن پنجه‌بوکس و قمه چه شکلیه، تبار مارو طوری سلاخی می‌کردند که سلاخ خونینی از توی دلش مثل قمه خونی بیرون می‌زد. سخت بود برام که عکس چروک و له‌شده توی جیب خاطره‌ها و باورهای اونهارو نسبت به جنوب‌شهر عوض کنم؛ باورهایی که توش از جوانمرد قصاب و جهان پهلوان تختی حضور داشت تا شهیدهایی که گمنام‌ترین‌شون الان وسط پارک بهمن زیر یه سایبون اینطوری اسم پیدا کردند: «شهید گمنام». انگار گمنام‌ترین برگ‌های تقویم فقط مختص بچه‌هاییه که پله برقی فروشگاه‌های بزرگ یه زمانی شهربازیشون بود و شمردن گلوله‌های ضدهوایی براشون مثل جشن نورافشانی توی جعبه تلویزیون میون یه فیلم هالیوودی! نه اصلا نمی‌خوام نوستالژی بنویسم. فقط چون از دوران بچگیم توی خاطراتم گذشتم، می‌خواستم ادای احترامی باشه به کوچه کوچه‌های این شهر که خون سرخ بچه‌های جنوب‌شهر چه توی مرز و چه توی بهمن 57 رنگیش کرده، همین و بس...

تازه توی دانشگاه جا افتاده بودم و عین همیشه که بیش‌فعالیم با سرتقی نازی‌آبادی میکس بود، هم دشمن داشتم هم دوست. یه روز یکی از بچه‌های نازی‌آباد بهم گفت: «آقا میتی یه خونه فرهنگ مرهنگ زدن تو فلکه چهارم خزانه بخارایی، میخوان یه کلاس ملاسی به اسم شعر اونجا چی؟ راه بندازن ما گفتیم یه شاعر لامصب داریم که الانم رفته دانشگاه. خداییش بچه حسابیه. در خونه هر کی رو بزنه، برا خواستگاری دخترشونو بی‌خشونت بهش می‌دن!» منم یه فیگور آنتوان چخوفی گرفتم و پرسیدم: «کی‌رو گفتی؟» اون طفلک گفت: «میتی جون تورو گفتم دیگه!» اصلا باورم نمی‌شد که قرار بشه برم سر کلاس شعر و این ماجراها! گفتم: «خب چی شد؟» گفت: «فردا ساعت 4 با رئیس اونجا قرار داریم بیا.» منم اصلا نذاشتم ته دلم عروسی و حنابندون ناجوری که شکل گرفته بود، صداش به سر و صورتم نفوذ کنه. خیلی دلم می‌خواست شاملو و فروغ و نصرت رو برای بچه‌محل‌هام واکاوی کنم. چیزهایی که دیر یاد گرفته بودم رو زودتر به نسل جوون‌تر محله یاد بدم. از یه طرفی هم که غروره اومده بود توی فضای تنم. انگاری یه موشک بالستیک افتاده بود دستم که هدفش فقط تار سبیلای پرویز سبیل بود و بس. شب که شد یهو یادم افتاد لباس درست و حسابی ندارم. با لباس‌های زپرتی هم فقط می‌شد بری دانشکده. این بود که دوباره یه خلاصه‌نویسی از بچه‌محل‌ها شدم. شلوار از یکی، کت از یکی دیگه، حتی جوراب و کفش رو به طرق عدیده‌ای منقلب کردم. از اولش هر وقت قرار داشتم، اضطراب و استرسم ناجور بود و چون هیچ‌وقت با دخترها قرار نداشتم، اولین قرارم با یه دختر منجر به یه تصادف شد و این بود که نشد سر و سامون بگیرم! این قرار یه ذره شبیه قرارهای ناناز بود برام. ساعت 3 با یه تیپ ژیگولی توی میدون بازار دوم منتظر ماشین‌های خزانه بودم. اصلا از اونجا اگه پنج تا ماشین رد می‌شد، چهارتاش خزانه بود اما اون روز اصلا خزانه از بلاد نازی‌آباد انگاری دور شده بود. استرس یه جوری خِرخِرمو گرفت که گذاشتم به دویدن به سمت سر نازی‌آباد. وسط‌های راه یه رفیق با یه موتور منو تا سه راه «دستواره» برد. پیاده شدم و بی‌اختیار می‌دویدم. از سمت سه‌راه خزانه که به سمت فلکه چهارم بپیچی، توی پیاده‌رو سمت راست که زغال‌فروشی و گاراژ هم داره اگه حرکت کنی، دو سه تا کوچه هست، اونم توی محله‌ای که سرتق‌های 14 ساله‌اش با وسپا تک‌چرخ می‌زنن یعنی خطر موتورخوردگی زیاده! دو تا کوچه رو رد کردم. قبل از میدون یه کوچه دیگه بود. دیدم صدای موتور نمیاد. گازشو گرفتم رسیدم وسط عرض کوچه. یهو دیدم یه پرشیای سفید مثل نهنگ سفید توی سه قدمی من یه ترمز ترکی کرد که رد لاستیکاش مثل رد سنگ غسالخونه رفت توی زهره تنم و ترس توی وجودم ترکید. اونقدر قاطی کردم که روح لات‌بازیم دوباره سرک کشید. با کف دست کوبیدم روی سپر ماشین، شروع کردم به فحش دادن و درس پس‌ دادن از نوع پرویز سبیلی! گفتم: «فلان فلان شده لانتوری، شکر توی دهن اونی که به تو گواهینامه داده و...» پنجاه ثانیه غزل فحش ارائه دادم، تازه تونستم ببینم همراه راننده، زن و بچه‌شم هستن. یه کم فتیله رو پایین آوردم که در ماشین باز شد. یهو تنم یخ کرد از دیدن کسی که جلوم ایستاده بود. خیلی ترسیدم که راننده گفت: «منو ببخشید آقا، واقعا شرمنده‌ام!» این دیالوگ بیشتر لهم کرد. رفتم جلو گفتم: «منو ببخش پهلوون. تو یه ملت رو بارها خوشحال کردی. پرچم این مملکت رو توی خیلی جاها بالا بردی. منو ببخش به خاطر فحش‌هام!» کسی که جلوم ایستاده بود، بازوهاش اندازه طول هیکلم می‌شد. اگه یه لگد بهم می‌زد، می‌رفتم آسمون و با برف سه سال بعد به زمین برمی‌گشتم. «اکبر فلاح»، قهرمان کشتی جهان بود. پهلوون بودن فقط به بازو نیست، به قلبه. اینو از قهرمان محله‌ام یاد گرفتم. وقتی فلاح رفت، تازه فهمیدم اگه کتک می‌خوردم بهتر بود چون آبروم پیش خدا رفت نه مردم!