عشق اول

شعری که ما سرودیم و زمانه پاکش کرد

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
تخته سیاه
نوآوران -

  تجربه‌ی نخستین عاشقی‌ام در همان روزهایی اتفاق افتاد که آخرین قِرانِ پول توجیبی‌ام را برای خرید تیله و "اسمارت بینز" و لیسک، یا همان آب نبات چوبی خرج می‌کردم. همان روزهایی که فرّاش مدرسه‌مان از شیطنت‌هایم به تنگ آمده بود و تا پدرم را می‌دید دادَش بلند می‌شد که: «این بچه از در و دیوار بالا می‌رود!»

 از اصفهان آمده بودند و از دوستانم شنیده بودم که شاید دوباره به اصفهان برگردند. ماندن یا رفتنشان بستگی به کار پدرش داشت. اما لابد نیایش‌های شبانه‌ام پذیرفته شد و در مشهد ماندگار شدند. خودش دو سه سال کوچک‌تر از من بود و خانه‌شان با خانه‌ی ما چند کوچه فاصله داشت. این خیلی خوب بود؛ عصرها، به بهانه‌ی دوچرخه سواری، یا خریدن دفتر و کتاب از خانه بیرون می‌زدم و مسیری را که مثل مسیر گردش زمین به دور خورشید تغییرناپذیر شده بود، ده‌ها بار می‌رفتم و برمی‌گشتم...

 خوشحال بودم.

 مادرم با مادرش دوستی و معاشرت می‌کرد و پدران‌مان نیز با هم رفت و آمدی داشتند. رشته‌ی دوستیِ دو خانواده هر روز محکم‌تر می‌شد و ما دو نفر که در ظاهر دلِ خوشی از یک‌دیگر نداشتیم، شادمان‌تر از همه بودیم و سرخوشی‌مان را با نگاه‌ها و لبخندهای پنهانی به یک‌دیگر نشان می‌دادیم.

 گاهی در گوشه‌ای از اتاق می‌نشستیم و برایش سطرهایی از شاعر بزرگ ارمنی، «تومانیان» و یا «حافظ »می‌خواندم. حوصله‌اش که سر می‌رفت، او را به حیاط خانه‌مان می‌بردم و انبار خشتی و کوچکی را که در گوشه‌ای از حیاط برای نگهداری آذوقه‌ی زمستانی مورچه‌ها ساخته بودم، نشانش می‌دادم. او هم کمکم می‌کرد تا مُشتی از دانه‌های انبار آذوقه را با کامیون چوبی‌ام به درِ لانه‌ی مورچه‌ها در آن سوی حیاط ببریم.

 او زیباترین دختر شهرمان بود. این را خودش هم می‌دانست. یک بار، درست همان روزی که نمی‌دانم چرا زبانم لکنت گرفته بود، دل به دریا زدم و نفس‌زنان به او گفتم "تو زیباترین دختر این شهر هستی". سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت «می‌دانم، اما خواهش می‌کنم این را به کسی نگویی».

 نگفتم...

 تنها کسی که از عاشقی و گفت‌وگوها و دیدارهای پنهانی‌مان باخبر بود، ننه‌ی پیر و دوست‌داشتنی آن‌ها بود که در اتاقی در خانه‌شان زندگی می‌کرد. گاهی تلفن‌ها را او جواب می‌داد. اگر پدر و مادر شاکه در خانه بودند، با هوشیاری و در عین حال خون‌سردی می‌گفت «اشتباه گرفته‌اید»، و من گوشی را قطع می‌کردم، و اگر نه، بعد از قرولندهای مادرانه و گِلگی‌های همیشگی، گوشی را به او می‌داد.

 «گرچه راهیست پُر از بیم زما تا بر دوست / رفتن آسان بُوَد ار واقفِ منزل باشی.»

 آخرین بار که ننه را دیدم، شاکه از ایران رفته بود و ننه با قدّی خمیده‌تر از پیش و نگاهی سرزنش‌آمیز در کنار همان تلفن ایستاده بود و حرف نمی‌زد، و هنوز نمی‌دانم که نگاه سرزنش‌آمیزش به خاطر بگومگوها و دل‌نگرانی‌های آن روزهایش بود، که من مسببش بودم، یا به خاطر روزهای بعد از «آن روزها» و تلفنی که دیگر زنگ نمی‌خورد...

 امروز که این سطرها را می‌نویسم، لبخندی بر لب دارم و با خودم فکر می‌کنم که به راستی آن عاشقی نه یک شوخی بود، نه یک بازی. شعری عاشقانه بود که ما سرودیم و زمانه پاکش کرد...

 به یاد دارم که در آن سال‌ها برای من هیچ اتفاق و حادثه‌ای در دنیا جدی‌تر و مهم‌تر از عاشقی ما نبود؛ نه ازدواج شاهزاده‌ی فلان کشور با یک بازیگر سرشناس، نه قهرمانی برزیل یا آلمان در جام جهانی فوتبال، و نه حتی سفر چند سال پیشِ نیل آرمسترانگ و دو فضانورد دیگر به کره‌ی ماه، که هنوز و همه جا با آب و تاب در باره‌اش صحبت می‌کردند.

شوخی‌ها و بازی‌های جهنمی بعد از "آن روزها" شروع شد...