دمپایی نامه

پرویز سبیل و مزدا هزار

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

اگر نیسانِ آبی و پیکانِ سفید یخچالی و شاسی خوابیده‌رو بگذاریم توی حاشیه، حرف اول جنوب‌شهر مخصوصا خیابون «ستاره» نازی‌آباد رو فقط «ماک» و «اینترناش» و کلا تریلی و کامیون‌ها با راننده‌های سبیل از بناگوش دررفته با صدای «لوله پلیکایی» می‌زنند. داستان «ماک بیست دنده» و «میل‌گرد» و «تایلیور» و آچار«اف» توی خانواده بچه راننده‌ها نقل و نبات هر روزه است. از بد حادثه منم بچه راننده بودم و بابام که الان دیگه پیرمردی با سبیل‌های گچ گرفته است و با فیلتر سیگارهاش یه قل دوقل برا ریه‌هاش بازی می‌کنه یه ماکِ مدل هفتادو پنج کاوه داشت و پاتوق اون وقت‌های بابام که توی گاراژها «پرویز سبیل» صداش می‌زدند یا گاراژ «کریم طوفان» بود یا گاراژ «میهن تور»، سبیل بابای من و داستان‌های مربوط بهش اونقدر زیاد بود که کلا می‌تونست روی رمان «کلیدر» محمود دولت‌آبادی و نیمچه سبیلشو با هم توی حموم «اکبرآقا» سفید کنه! گاهی اوقات بابام گیر می‌داد که برای بار زدن و تخلیه‌اش منم همراهش برم طفلک فکر می‌کرد من میشم «میتی‌سبیل» و با «FH» وولو یا «آکسورِ» بنز راهشو ادامه می‌دم. یه روز صبح پرویز سبیل از دنده‌ چپش بیدار شد و منو به زور همراه خودش برد تا تریلی‌رو از میهن‌تور توی خیابان ستاره برداریم و بریم کهریزک بار بزنیم و برگردیم. خلاصه رفتیم و تریلی‌رو طی یک مراسم همه روزه‌ای که راننده‌ها اجراش می‌کنند روشن کرد و یک کاست «داوود مقامی» انداخت توی پخش قدیمی و «حسن موسا»ی تریلی و رفتیم به سمت جاده بهشت‌زهرا. من اون وقت‌ها فکر کنم 15 یا 16 سالم بود. یه‌کم پایین‌تر از نازی‌آباد یه محله هست به نام «صالح‌آباد» که بچه‌های جنوب‌شهر بهش می‌گن «جزیره» و به نظر من صاحب اون جزیره فقط سعید ابرازی هست که مثل نی بلند ساندیس همیشه توی فرهنگسرای بهمن نماینده دائمِ صالح‌آباده. بعد از صالح‌آباد دیگه بیابون و زمین‌های کشاورزی وجود داره تا بهشت‌زهرا. اون وقت‌ها هنوز نزدیک بهشت‌زهرا کلی گاوداری و سلاخ‌خونه بود و خبری از پل و باندهای استاندارد اتوبان وجود نداشت و یک چراغ قرمز ناجور سر یک چهارراه بعد از در ورودی بهشت‌زهرا بود که به خاطر تردد ماشین‌های سنگین داستان «ارباب‌ حلقه‌ها» رو می‌شد توی ترافیکش دو بار روخونی کرد! من و پرویز سبیل رفتیم و 20 تن میلگرد بار زدیم روی کفی ماک و در حال برگشت بودیم که توی این چراغ قرمز بعد از نیم ساعت رسیدیم اول صف که چراغ به قول بابام: «زیرت گیرمیزی باش دایاندی!» برگشتنی بابام هوس «ایبرام تاتلیس» کرد که شجریان بی‌کتمان تورک‌هاست. ایبرام داشت می‌خوند و چراغ سبز شد ماشین با بار 20 تنی باید با دنده‌های سنگین و سریع از جا بکنه و تو این حالت به سختی استارت می‌زنه و اگر وسطش ترمز یا استپ کنه یا بار می‌یاد توی اتاق راننده یا کلا موتور می‌سوزه.

خلاصه چراغ سبز شد و پرویز سبیل شروع کرد با سرعت دنده و کمک‌دنده‌های ماک رو مثل قند جابه‌جا کردن و ماک هم با دنده‌سنگین و سخت جلو می‌رفت که یکهو یه مزدا هزار کروکثیف با بار استخون و لاشه کشتارگاه از سمت راست چهارراه که چراغش قرمز بود مثل علی‌ بی‌غم یا «مستربین» اومد وسط چهارراه و جلوی ماک ما مثل نقی دماغو انگار دست کرد تو دماغ چهارراه، اولش که داشت می‌یومد نزدیک بابام آروم گفت: «نیا! نیا بعد نعره زد نیا!!» و زنجیر بوق تریلی رو که بالا سرش تو سقف اتاق بود کشید و صدای جغد کش بوق پیچید تو چهارراه و ماشین وسط دنده‌های سنگین رفت رو ترمز و با بوی لاستیک شدید و خط ترمزی مردونه وسط چهارراه ایستاد. بابام سرشو از پنجره کرد بیرون و گفت: «اشه آدام! اکوز...» (بقیه‌اش بماند که نمیشه نوشت!) راننده مزدا هم عین رضا نانانی خونسرد زد رو ترمز و یک دفعه از پنجره ماشینش یک تیکه یونولیت بزرگ و سفید رو آورد بیرون و رو به بابام مثل تابلوی تعویض‌ بازیکن‌های فوتبال گرفت تا بابام خوب ببینه! روی یونولیت با خط نستعلیق یک فحش واقعا کش‌دار به زیبایی نوشته شده بود که تا پنج کیلومتر دورتر هم می‌شد دید، فحشی که حتی نمی‌تونم الان بهش کوچک‌ترین اشاره ای هم بکنم فحشه پرونده‌اش به شعبه مامانم می‌خورد!! یک دفعه من و بابام مثل «پت و مت» همدیگر رو با تعجب نگاه کردیم، راننده مزدا هم مثل یک جنتلمن خونسرد بعد از اطمینان کامل از انجام کارش رفت توی اتوبان! بابام بد قاطی کرد منم که تازه کتاب خونده بودم می‌خواستم یقه طرفو بگیرم و بهش بگم: «هی یارو مامان من آدم عجیبی هست!‌کتاب‌های کارو رو می‌خونه! ادبیات هم دوست داره، این شغلی هم که به بابام تو یونولیت چسبوندی به سبیلاش نمی‌خوره!!» خلاصه بابام سر ماشینو با بار کج کرد و افتادیم دنبال مزدا هزار و بعد از یه تعقیب و گریز تو جاده بهشت‌زهرا بالاخره پیچیدیم جلوش بابام با چماق از در راننده منم با لنگ از در شاگرد پریدیم پایین. راننده مزدا هم اومد پایین بابام دوید و با فحش تا اومد با چماقش طفلک رو بزنه یه دفعه صدای ناهنجاری از گلوی راننده مزدا دراومد که: «اََاَََاَاََاَ لِ لِ اَدادا!» باورم نشد بابام چماقشو انداخت زمین شروع کرد به شانسش فحش تورکی دادن منم توی مزدا رو نگاه کردم دیدم چند تا یونولیت دیگه هم اونجا هست که ورژن‌های دیگه‌ای از فحش رو آماده داره و به فراخور حال ازشون استفاده می‌کنه! راننده مزدا لال بود و برای جواب فحش‌های مردم داده بود براش فحش با خط نستعلیق بنویسن. نمی‌دونید چقدر خندیدم و چقدر لگد از بابام خوردم بیچاره پرویز سبیل بدآورده بود.