دمپایی نامه

هتل الهی و کیف حاجی‌غفاری

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

سال دوم دبیرستان توی «هتل الهی» که واقعا آکسفورد بلامنازع نازی‌آباده، برای خودمون یه گروه خشن و تخس شده بودیم که حتی برای فیلم «این گروه خشن» توانایی شیشکی بستن توی سینما «توسکا» جوادیه رو داشتیم. دوره دیگه دوره کامپیوتر شده بود و برای «طرح کاد» بیشتر بر و بچه‌ها می‌رفتن کلاس باکلاس کامپیوتر! اون وقت‌ها بیشتر بر و بچه‌ها با ساک ورزشی و نهایتا یه کلاسور می‌اومدن مدرسه. وضع اونقدر قازولایی بود که یه روز سر مراسم صبحگاه آقای زارعی ناظم دوست‌داشتنی دبیرستان دیگه طاقتش طاق شد و گفت: «بابا آخه دیوانه‌ها مگه اینجا سالن کشتی شهدای هفتم‌تیره که با ساک و شیش‌جیب همتون مثل مومیایی‌های قدیمی ظاهر میشید!» با این اولتیماتوم بود که بچه‌های همیشه حرف‌‌گوش‌کن و معمولا آنتن و بچه‌ننه رشته تجربی شروع کردن به تغییر در نوع کیف! اصلا صبح‌ها اگر جای ناظم و رو به صف می‌ایستادی، قشنگ از ریخت و قیافه بچه‌ها می‌تونستی بفهمی تا کجای صفوف کلاس‌های ادبیات صف بستن و از کجا به بعد ریاضی و تجربی‌ها هستند. خط استوای دبیرستان الهی مشخص‌ترین نصف‌النهار ریخت و قیافه رو بهت تحویل می‌داد!

همون‌طور که گفته بودم، ما یه تعداد رفیق پاکار بودیم که برای خودمون دارودسته نازی‌آبادی‌ها رو تشکیل داده بودیم و توی مدرسه هم نسبت به دارودسته‌های دیگه سرتر بودیم و سردسته ما هم «حسین جعفری» بود که برای خودش یه «دن‌کورلئونه» از نوع اردبیلی به حساب میومد. ناظم دبیرستان مسوولیت انتظامات راهروهارو در زنگ تفریح به اکیپ ما سپرده بود که قاطی ما «رضا کفترباز» و «رضا جباری» و «بهنام سعادت» و «اکبر جاویدی» هم حضور کاملا قازولایی داشتند. بعد از هشدار آقای زارعی بود که برای اولین‌بار دو، سه مدل کیف سامسونت خیلی‌خیلی جدید و باکلاس به مدرسه ما ورود کرد و عامل اصلی این واردات هم سوسول‌های رشته تجربی بودند، اصلا عوامل اصلی واردات همیشه بچه‌سوسول‌هان که طاقت نون و پنیر خوردن و دعوا سر نون بربری رو ندارند! یکی از این کیف‌ها خیلی ناجور جیگر بود. ‌اصلا رنگ این کیف با سبیلای پرویز سبیل هم می‌تونست یکی از سمفونی‌های «باخ» رو جلوی حسن هیتلر به خوبی اجرا کنه! صاحب این کیف یه پسره بود که کلا توی مخ حسین جعفری راه می‌رفت و بستنی ‌می‌خورد! از بس که اعصاب‌خردکن و خرخون بود! بوی آنتن بودنشم بیشتر از دستشویی‌های مسجد بازار به مشام می‌رسید و ماها کلا به شیوه ساطوری ازش متنفر بودیم. یه روز وقتی زنگ تفریح رو زدن این پسره با جر و بحث زیاد رفت تو حیاط و به حسین هم یه تیکه ناجور انداخت که اگه حاجی غفاری از راه نمی‌رسید، هم خودشو هم دفتر و کتابشو کرده بودیم تو شیرونی تا با کفترها دکترا بگیره! کینه این پسر بدجور رفت تو دل حسین و اونم که اگر با کسی چپ می‌شد، کلا رنگ پوستش تا وقت تلافی شتری تیره می‌موند! ‌این پسره بدجور به کیف سامسونتش می‌نازید که تو دبیرستان هم تک بود واقعا. حسین گفت: «بر و بچ این کیف سامسونت باید «اوندول» (اوندول به لفظ ما یعنی ربوده) بشه!» وقتی حسین این فتوا رو صادر کرد، انگار حکم ارتداد اون آنتن بورژوا رو دادن دست «نقی‌دماغو» که باغبون با بیل پارک بازار دوم بود. نقی با بیل از تانک تی‌28 هم خطرناک‌تر بود چون واقعا با بیل طوری می‌زد آدمو که تمام پلان‌های «بیل رو بکش» کوئنتین تارانتینو یه جا یادت می‌اومد! ما از همون دقیقه وارد عملیات شدیم. زنگ تفریح که خورد، یه دفعه دیدیم این پسره با کیفش اومد بیرون! از تعجب حیرت کردیم. بعد رفت یک‌راست دفتر ناظم‌ها و شروع کرد با حاجی غفاری حرف زدن. من و اکبر جاویدی که دنبال ماجرا بودیم، تا دم دفتر دنبالش رفتیم. بیرون دفتر بودیم که یکدفعه دیدیم پسره همراه حاجی غفاری در حالی که داره حرف می‌زنه، اومد بیرون اما کیف دستش نبود! حاجی تا مارو دید، گفت: «وزیر راهروهای بالا رو خالی کردید؟» منم سریع گفتم: «آقا اجازه همشون خالی‌شدن!» حاجی با پسره رفت به سمت ته سالن. اکبر جاوید سریع رفت تو دفتر و با کیف سامسونت اومد بیرون و دویدیم طبقه بالا. اکبر گفت: «مهدی وزیر اونجا دو تا از اینها بود!» گفتم «زر نزن بابا چشات قازولاییه!» رسیدیم بالا رفتیم تو یه کلاس. حسینم اومد با بقیه بچه‌ها. در کیف که باز شد، همه از تعجب نزدیک بود سکته کنیم! کیف پر از پول بود. اسکناس‌های درشت و مامانی! یه کارت شناسایی اما توی کیف معادله رو به سبک خاک بر سرانه‌ای برامون عوض کرد. کارت شناسایی متعلق به علیرضا حاجی غفاری ناظم دبیرستان بود! ما گند زده بودیم، ناجور هم زده بودیم. نزدیک به کود شیمیایی هم گند زده بودیم! اکبر جاوید بغض ترکی کرده بود و شبیه آدم‌های قمه‌زده ظهر عاشورا رنگش شده بود گچ! 20دقیقه بعد خبر اومد حاجی توی دفتر غش کرده و اورژانس خبر کردن. آقای زارعی هم هی پشت بلندگو خواهش می‌کرد کیف‌رو بیارن و دست از شوخی با حاجی بردارن! ‌بیچاره آقا غفاری اون روز که ما می‌خواستیم پسره رو ادب کنیم، کیف سامسونت جدید خریده بود و وامی که یک‌سال از آموزش و پرورش تقاضا کرده بود رو همون روز تحویل گرفته بود و اکبر جاویدی هم جای کیف اون پسره، کیف حاجی‌رو آورده بود بیرون! هیچ راهی نداشتیم جز اینکه کیف رو بذاریم کنار زیرپله؛ جایی که کفشورهای دبیرستان رو فراش مدرسه جمع می‌کرد تا به‌دست فراش مدرسه پیدا بشه. حاجی رو با برانکارد بردن بیمارستان امیرالمومنین و 10 دقیقه بعد کیف پیدا شد اما فردا صبح بود که اون پسره رو قبل از رسیدن به مدرسه چنان کتکی زدیم که تا چند ماه برای همه ما ساندویچ می‌خرید. حاجی غفاری هم دیگه هیچ‌وقت یادش نرفت در دفتر ناظم‌هارو بعد از خروج قفل کنه!