خواب

دوربین رنه مگریت

  1. ۲ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
عباس صفاری
نوآوران -

دوربین رنه مگریت


خواب دیدم رفته ام پیش یک عکاس ایرانی در محله وست وود شهر لس آنجلس تا دو قطعه عکس پاسپورتی برایم بگیرد . عکس ها را تحویلم که می دهد می بینم یک گل سرخ بزرگ مرکز چهره ام را پوشانده است . می گویم: «جناب امیری این عکس من است یا تابلوی رنه مگریت .» در پاسخ با لحنی سرد می گوید:« رنه مگریت دیگه کیه؟» .

عکس ها را نشان تینا که می دهم می گوید حتما عکس روی عکس افتاده و پیشنهاد می دهد به عکاس دیگری مراجعه کنیم . عکاس بعدی آقای گلرخسار است که مغازه ندارد و محل کارش پستوی پشت کتابفروشی ایران زمین . می گوید آتلیه اش در ایران روبروی پارک ساعی بوده و مردم هر وقت می خواسته اند بستنی خوشمرام را به کسی آدرس بدهند می گفته اند جنب آتلیه رخسار . مشتریانش نیز اکثرا از هنر پیشه های سینما و تلویزیون بوده اند

پس از گرفتن عکس با یک «پولاروید» دو لنزه قدیمی برایمان دوتا چای می ریزد تا عکس آماده شود . وقتی ورقه خیس نگاتیو را از عکس جدا می کند نا باورانه آن را در چند نور و از زوایای مختلف نگاه می کند و به من می گوید خیلی می بخشید شاید قبلا انگشتم بی هوا به شاتر خورده و عکس شما افتاده روی آن عکس . بی آن که عکس را نشان من بدهد آن را می اندازد در سطل زباله و در خواست می کند بروم سینه کش دیوار و رو به دوربین بایستم . قبل از این که عکس دوم را بگیرد از سر کنجکاوی می پرسم عکسم روی چه عکسی افتاده بوده است . آقای گلرخسار پیش از آن که پاسخ مرا بدهد نگاهی به اطراف مغازه انداخته و می گوید: «عجیب است جناب صفاری ، ما اینجا گل و گیاهی نداریم . این دوربین را هم هرگز بیرون مغازه نبرده ام . اما از یک گل سرخ عکس گرفته که درست افتاده وسط صورت شما . آمریکاست دیگه!!!»

اندر فواید برعکس خواندن کتاب

خواب دیدم یک نسخه قدیمی و جیبی طاعون آلبر کامو را که از دست دوم فروشی ( فرسنگ ها کتاب ) خریده ام با خود به کنار دریا برده و دارم آن را از آخر به اول می خوانم . این هفتمین کتابی بود که به این صورت خوانده و آرزویم این بود که وقت کافی داشته باشم تا هزار و یک شب را از شب آخر شروع کرده و آنقدر بخوانم تا به شب اول برسد

با خواندن طاعون به این صورت تردیدی نداشتم که کامو خودش هم این داستان را از آخر به اول نوشته است . . درست مثل خوش نویسانی که برای چاپخانه های قدیمی هر مطلبی را بر باسمه های چوبی و سنگی بر عکس نوشته و می تراشیدند .

در انتهای این خواب و لحظه ای قبل از بیدار شدن پی می برم که طاعون از طریق موش به آدم سرایت نمی کند بلکه کاملا برعکس این آدمیزاد است که اول به طاعون مبتلا شده و آن را به موجودات زبان بسته دیگر و از جمله موش انتقال می دهد . قبل از بیدار شدن از این خواب با خود عهد کردم که همیشه پیش از ترک خانه با رعایت جانب احتیاط از درز پرده نگاهی به خیابان بیندازم و اگر جسد انسانی را دیدم که خون از کناره دهانش بر سنگفرش جاری شده پا از خانه بیرون نگذارم .

دکتر امیلیو پاسکالی هرناندز

خواب دیدم بلانکا دختر بزرگ گلوریا برای دیدن مادر از گواتمالا به آمریکا آمده و به دلیلی نا معلوم با ما زندگی می کند . در این خواب خانه ما نه در شهر لانگ بیچ بلکه در یکی از خیابانهای قدیمی هالیوود است و مادر بلانکا نه فقط پنج شنبه ها بلکه هر روز آن را نظافت می کند . بلانکا که شوهر و پسرش را در گواتمالا جا گذاشته مدام گریه می کند و دنبال دکترش می گردد . چهار ستون بدنش سالم است ، اشتهای خوبی هم دارد و صبحانه سوپ ( منودو ) می خورد . اما می گوید بیماری مهلکی دارد که فقط دکتر امیلیو پاسکالی هرناندز می داند چیست و می تواند معالجه اش کند . دکتر هرناندز اما سه سال پیش و قبل از تولد پسر بلانکا گواتمالا را ترک کرده و به آمریکا آمده است . آدرس جدیدش را نیز نه به او داده و نه به هیچ کس دیگری .

برای خلاص شدن از شر گریه های او نهایتا دست به کار می شوم و در دفتر تلفن لس آنجلس و حومه دوازده تا دکتر امیلیو هرناندز پیدا می کنم ،. بلانکا همانطور که هق هق گریه می کند شماره تلفن دکترها را می گذارد کنار فنجان قهوه اش و می گوید: «دکتر امیلیو پاسکالی هرناندز چون دکتر گیاهی است و مجوز طبابت ندارد احتمالا نامش را بدون عنوان ( دکتر ) ثبت کرده است» من مجددا نام را بدون عنوان دکتر جستجو می کنم و می گویم ۱۳۳۰ نفر با این نام در لس آنجلس و حومه تلفن گرفته اند .

بیانکا گریه اش را بند می آورد و با لحنی گرفته می گوید:« از آبمیوه فروش محلشان در کواتمالا شنیده است که وقتی دکتر امیلیو هرناندز به آمریکا آمده چون می خواسته هنر پیشه بشود اسمش را تعغیر داده و به بستگانش گفته او را از آن پس ( امیل هرنان ) صدا کنند» .

از این که مرا این مدت سر کار گذاشته قدری عصبانی می شوم اما دلم نمی آید برنجانمش . . یک بار دیگر و در برابر او دفتر تلفن را می گردم ، چنین نامی اصلا وجود ندارد ، یا ثبت نشده است . به گوگل که مراجعه می کنم بی درنگ پوستر فیلمی که قرار است همین هفته نمایش داده شود روی صفحه مانیتور ظاهر می شود . پوستر نیم تنه جوانی است که شباهت دوری به وارن بیتی دارد . نام او ( امیل هرنان ) نیز که هنر پیشه اول فیلم است با حروف درشت بر بالای پوستر درج شده است .

بلانکا که از بالای سرم مانیتور را تماشا می کند به محض دیدن پوستر غش کرده و نقش زمین می شود