یادداشت شهلا زرلکی درباره اولین عشق

شوهر عزیزم!

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
شهلا زرلکی
نوآوران -

اولین نامه عاشقانه زندگی‎ام را هشت سالگی نوشتم! خوب یادم هست. تابستان سال شصت و دو که پاییزش می‏رفتم کلاس دوم. الفبا را کامل یاد گرفته بودم و جمله‏سازی ساده را. حروف را گنده گنده می نوشتم و مدادم را گاز می‏زدم. رد دندان‏ها همیشه روی مداد بود؛ روی سر و بدن سوسمار کوچولوی مداد سوسمارنشان. عادت نداشتم دو سر مدادم را بتراشم. آن‏هایی که این کار را می کردند، خط‏کش می‏خوردند. مدادشان را نیزه دو سر می‏کردند. می‏گفتند وقتی دارید مشق می‏نویسید، یکی شوخی‏اش بگیرد و بزند پسِ کله‏تان، یک سر نیزه می‏رود و کاسه چشمتان را درمی‏آورد. این ترسناک‏ترین تهدید ممکن بود. نه، من اهل این خطر کردن‏ها نبودم. اصلا اهل خطر کردن نبودم. حتا روزی که اولین دوست و همکلاسی‏ام در خیابان دست مرا ول کرد و دوید و رفت تا زنگ خانه ما را بزند و برای مادرم خبر ببرد که نمره ریاضی‏ام شده دوازده، سکوت کردم. احتمالا اولین بدجنسی زنانه را در رابطه دوستی، همان وقت تجربه کردم! وای خدای من! دوست لودهنده، ریاضی مزخرف. ریاضی به درد نخوری که تا امروز فقط جدول ضربش به دردم خورده و منها و جمع و نه حتا فرمول ساده مساحت و محیط. هیچ دایره‏ای در زندگی‏ام پیش نیامد تا مجبور شوم آن عدد پی خنده‏دار را ضرب در قطرش کنم. به هر حال من اهل خطر کردن نبودم. خطر کردن لو رفتن داشت، تنبیه داشت، کتک داشت، آبروریزی داشت. خجالتی بودم و اولین سیلی خجالتی بودنم را سه سال بعد خوردم. یعنی کلاس چهارم. نمی‏خواستم مبصر کلاس شوم. مبصر شدن یک دوره‏ای زورکی بود در دبستان ما؛ حتما برای رشد و ارتقا احساس مسوولیت نسل ترس‏خورده از اخم ناظم و صدای آژیر قرمز و تاریکی زیر زمین و پناهگاه. خجالتی بودم اما این دلیل نمی‏شد که با مداد گاز زده مشکی‏ام اولین نامه عاشقانه زندگی‏ام را ننویسم. بله، می گفتم. اولین لو رفتن بزرگ زندگی‏ام را هم همان تابستان تجربه کردم و طبعا اولین شرمزدگی بزرگ پس از لو رفتن را. خواهر بزرگم نامه را کشف کرد و گرفت رو به رویم. انگار سند رسوایی و بدنامی‏ام را کشف کرده باشد. یادم نیست چه کلماتی گفت اما یادم هست سرزنشم کرد و من حس می‏کردم بدترین اتفاق دنیا، بدترین بدشانسی عالم برای من بدبخت اتفاق افتاده است. اولین بار بود که تا سر حد مرگ «خجالت» می‏کشیدم! خجالت می‏کشیدم چون نامه‏ام خیلی عاشقانه و خصوصی بود. چهار پنج خط با حروف درشت در یک صفحه که از دفتر مشقم کنده بودم و حدس می زنم پر بود از دوستت دارم و عزیزم! شروعش را دقیقا یادم هست: شوهر عزیزم! بعدها در بزرگسالی که نامه‏های عاشقانه بسیاری از من لو رفت، تا این حد احساس بدشانسی و بدبختی و شرم نکردم. حتما درک می‏کنید که در کودکی همه چیز به طرز ابلهانه‏ای اغراق‏آمیز است. تنها کاری که از دستم ساخته بود برای از بین بردن لکه ننگ، ریز ریز کردن نامه و ریختن آن پشت بشکه‏های بزرگ چسب در کارگاه پدر بود. کارگاه پدر دیوار به دیوار اتاق نشیمن بود! در هشت سالگی راه دورتری برای سر به نیست کردن عاشقانه‏ترین و بدوی‏ترین و ساده‏ترین نامه عاشقانه زندگی‏ام نمی‏شناختم! امروز وقتی چشمم گرمِ چرت عصرگاهی بود، دلم برای نامه‏ام تنگ شد که جایی پشت بشکه‏های چسب و کیسه‏های پودر و قوطی‏های رنگ و سوسک‏های مرده کارگاه پدر به هیچ بدل شده است؛ به هیچ...