دمپایی نامه

آقادزده!

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

بچه که باشی اونم پرسپولیسی طوری که زمزمه‌ات باشه:« پرسپولیسی بودن یه لیاقته خدا به هر کسی نمی‌ده!» ماجرا یه طورهایی برات قازولائی می‌شه، توی دهه هفتاد هنوز پیراهن تیم‌های دربه‌در تهران رو نمی‌شد راحت پیدا کرد اونم اصلشو. چندتا تولیدی توی یاخچی‌آباد با اخ- تف پیراهن استقلال و پرسپولیس رو از کاربن کپی می‌کردند و می‌شد توی بساطی‌های عبدل‌آباد این آثار بی‌نظیر «ونگوگ» رو پیدا کرد. نازی‌آباد ناجور فوتبال‌خیز بوده و هست از محله‌ای که توپچی‌هایی مثل فرشاد پیوس، برادران فنونی‌زاده، محمد خاکپور، برادران استیلی، محسن خلیلی، تقی نایبی و خیلی‌های دیگه‌رو به زمین‌های چمن لیگ ایران و اروپا و تیم ملی صادر کرده نباید با بیلِ نقی دماغو استقبال کرد! یه محله ناناز داره نازی‌آباد به اسم «چهارصد دستگاه» که آپارتمان‌هاشو آلمان‌های نازی وقت تسخیر تهران برای کارگرهای «سیلوی چهارراه چیت‌سازی» ساخته بودند و هنوز هم با اون فضای سبزش و البته اسم فوتبالیست‌هاش پابرجاست. اوایل دهه هفتاد بود یا اواسطش که ما خونه‌مون رفت اون قسمت نازی‌آباد همونجا که هنوز قدیمی‌هاش ماجرای به آتیش کشیدن تریلی بابامو که با افتخار عجیبی انجام دادم به خاطر دارند. اون وقت‌ها حمید استیلی و محمد خاکپور دوتا از بهترین‌های آسیا بودند که البته مثل بهترین‌های دیگه فوتبال ایران از مکتب پرسپولیس و خون نازی‌آباد ریشه گرفته بودند و هر دوتاشون هم بچه چهارصد دستگاه بودند. پرسپولیس اون سال با اقتدار رفت به فینال جام در جام باشگاه‌های آسیا و الهلال رو با اون دروازه‌بان فرغونش «خالد الدائر» انگشت به دماغ فرستاده بود ریاض تا به پرورش ملخ بپردازند جای فوتبال! پرسپولیس فینال رو هم برد و جام برای همیشه توی تهران موند. توی اون بازی یه پیراهن پوشیده بودند پرسپولیسی‌ها که روش نوشته بود «الصلاه عمودالدین» خیلی خوشگل بود لامصب. خلاصه دو سه روز بعد بازی بچه‌ها گفتن «حمیدخان استیلی» میاد زمین فوتبال سازمان بازی کنیم. چشمتون روز بد نبینه هر چی «کره خر» توی اون محدوده این ماجرا رو شنیده بود مثل بزمجه فلفل‌زده ریخته بود توی زمین سازمان که حمید استیلی رو ماچ‌مالی کنه. من و چند تا از بچه‌ها هم رفتیم که اگر شد پیرهن «الصلاه» رو از حمید استیلی بدزدیم! من خیلی دلم می‌خواست اون پیراهن مال من باشه. خلاصه حمیدخان اومد یه لباس «ژان وال ژانی» تنش بود لامصب با یه عطری که اصلا به عطرهای دالون بازارچه شاه عبدالعظیم شبیه نبود. خلاصه بازی که تموم شد یکهو دیدم «داوود غفاری» یکی از بچه‌محل‌ها که مامانش با زن‌عموی حمید استیلی خیلی روضه برو و پاکار بود رفت و اون پیرهن رو از حمید گرفت. انگار خر گازم گرفته بود ناجور عصبانی شده بودم- و چشممو از رو اون پیرهن لامصب برنمی‌داشتم اما فایده نداشت داوود رفت خونه!! یکی دو هفته گذشت هنوز فکرم توی اعراب اون پیرهن بود. یه روز صبح داشتم می‌رفتم مدرسه که یکهو دیدم از بند رخت‌آویز خونه داوود غفاری از طبقه دوم همون پیرهن پرسپولیس آویزونه، یواش نزدیک می‌شدم و پیراهن، لامصب‌تر دیده می‌شد! فرصتی طلایی بود با اینکه طلا به طایفه ما نمی‌افتاد! کیف مدرسه‌مو انداختم تو باغچه پشت شمشادها قایمش کردم، افتادم تو فضای سبز به جون یه شاخه بلند درخت اونم کجا! جلوی خونه «دده‌نایبی» که اگر می‌دید دارم با ناموسش که همون باغچه و درخت‌هاش بود اختلاط می‌کنم با آجرپاره چنان هدفم می‌گرفت که تک‌تیراندازهای روس باید قاق می‌موندند. با هزار بدبختی و ترس یه شاخه بلند کندم، اومدم زیر پنجره اندازه گرفتم دیدم «فوتینا» اندازه‌ست فقط باید طوری با چوب به پیرهن می‌زدم که به پنجره نخوره صدا بده ننه‌ داوود بیاد که البته اگر هم میومد منو نمی‌تونست بشناسه چون چشم‌هاش ناجور ضعیف بود. فقط می‌ترسیدم پیرهن از دست بره، خلاصه شروع کردم به زدن! لامصب گیرهه خیلی غیرت داشت هر کاری کردم راه نداد. قاتی کردم به جون طناب افتادم با چوب، یه دفعه پنجره کشویی باز شد،‌داشتم سکته می‌کردم که یکهو طناب باز شد و رخت و لباس‌ها افتاد کف آسفالت. من فقط شکارم پیرهن پرسپولیس بود. برش داشتم و کیفم جا گذاشتم و در فضایی که «اشه»، «اوغوروغ» گویان بود و از فرط شادی فرار کردم. با اون پیرهن عروسی رفتم، سرصف مدرسه قرآن خوندم، شعر خوندم، عزا رفتم، کتک خوردم، کتک زدم، با از ما بهترون آب طالبی خوردم، رقصیدم، فوتبالم بازی کردم خلاصه باهاش تا سال‌ها عشق کردم اما بیرون از نازی‌آباد، چون داوود غفاری هنوز هم دنبال اون آقا دزده می‌گرده!!