دمپایی نامه

عروسیِ سعید تشتک

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

انگار شخصیت زخمی یه آدم کوچولو رو مدام تو کوچه پس‌کوچه‌های بچگی‌هاش گاز گرفته باشن و هی مدام سوار دوچرخه پنچرش شده باشه که خِرت و خِرت صدای طوقش رو گَل و گَردن تیوپش قیژ و قیژ «پاواراتی» بخونه، همیشه دنبال یه فرصت بودم که خودمو به گاردونی‌ترین حالت کریدورهای حبس زندگیم به حالت تف‌مالی بچسبونم ته بن‌بست زندگیم. اصلا اگه تو هر کجای مانیفست جنوب‌شهر نفس بکشی مثل یه پرنده توی لک رفته هی پَر و پیلت می‌ریزه کف اتاق میله‌ایت و مثل همیشه که از پله‌های تزریقاتی بالا می‌رفتی و از آمپول و بوی الکلی که به نقاط ممنوعه آدم می‌زدن مثل سگ آقای «پتی‌بل» می‌ترسیدی. ماجراهای بزرگ‌شدنت خودش یه تیاتر رو حوضی تو گود «لاله‌زار» زندگیت می‌شه اصلا بروبچ‌ ادوکلن مال شده خیابون فرشته و گاندی و مابقی قازولایی‌نشینان تهرون نمی‌تونن این تجربه رو داشته باشن که با اتیکت قیمت یه کت سفید ناناز پشت ویترین «علی خیاط» توی میدون بازار دوم نازی‌آباد یقه به یقه شدن یعنی چی! اینکه هر روز که از مدرسه تعطیل بشی و به جای رفتن و دیدن معشوقه‌ات پشت ویترین علی خیاط تو ذهنت به خطوط مورب و آهارخورده کت مورد علاقه‌ات ماتیک آرزو بمالی، برای خیلی‌ها اصلا جغرافیای مفهومی حساب نمی‌شه. سال سوم راهنمایی بودم که اون کت سفید لامصب رو دیدم. طوری عاشقش شده بودم که مش‌حسن فیلم گاو مهرجویی قاق می‌موند. حتی با شلاق و دمپایی پرت‌کردن علی خیاط هم عشق اون کت اصلا از ذهنم دور نمی‌شد. مثل بچه عاشقی که پشت پنجره خونه لیلاش سوت بلبلی می‌زنه و ترانه «اگه هفتا آسمون زیرپای من باشه» جواد یساری رو گوش می‌کنه، دلبسته اون کت بی‌معرفت و ناناز شده بودم. هرچی هم سعی می‌کردم پول جمع کنم براش تا بخرمش، تا وسط کار پیش می‌رفت و یهو قضیه زندگیم می‌شد «پاتیناژ» بی‌پولی توی بارانداز بی‌صفتی پرویز سبیل! ‌دیگه مجبور شدم نامه‌های عاشقونه بچه‌های عاشق محل رو برای معشوقه‌هاشون بنویسم که الحق شغل دوست‌داشتنی‌ای بود چون می‌شد اسم اصلی دخترای محل‌رو فهمید و شاید تنها کسی بودم که می‌فهمیدم کی عاشقِ خواهرِ کدوم یکیه و چرا بعضی‌ها شب‌های قاشق‌زنی چهارشنبه‌سوری جاهای دیگه لامصب‌بازیشون گل می‌کنه. بیچاره نقی دماغو که هر وقت اوضاع عاشقیت محله اوج می‌گرفت خطر کندنِ گل‌های پارک و نیست شدنش بیشتر می‌شد! ماجرای پرافت و خیزی رو طی کردم و با یه چونه زدن چهل دقیقه‌ای که با قهر و آشتی علی خیاط همراه بود، اون کت‌رو بعد از هشت ماه و بیست و یک روز صاحب شدم. توی کاورش بود که اول پنج بار از میدون نازی‌آباد تا سر نازی‌آباد یه صفا و مروه رفتم و اومدم تا همه ببینن مهدی وزیر کورلئونه شدم! حالا که صاحبش شده بودم، دلم نمی‌اومد اصلا بپوشمش. عین پسرهای تازه عاشق که یه معشوقه ناناز رو می‌بینن و می‌خوان بهش شماره تلفن بدن، منم دوست داشتم شماره تلفن خونه پرویز سبیل‌رو به کتم بدم! دو ماه ماجرا به این منوال گذشت و من فقط یه بار جلوی آینه قدی شکسته حموم پوشیدمش تا ببینم چقدر «آمیتا باچان» شدم! ناجور فیلم شعله‌ رو دوست داشتم اون وقت‌ها، منتها «بسنتی» من این کت بود! 

یه «ممد خیرخواه» داشتیم که الان ماشاءالله تو سازمان انرژی اتمی جاده «تلو» برا خودش یه پا حاج ممد شده. اومد و گفت: «مهدی وزیر فردا عصر عروسی سعید تشتک می‌خوام اون مثنوی‌رو که برام خوندی بری روی سن بخونی! سعید تشتک گفت حتما ببرمت!» خب اوضاع خیلی باکلاس شده بود برام. انگار وقت پوشیدن کت نانازم بود تا استخونای حضرت مولانارو با مثنویم تو قبر بلرزونم! گفتم: «مملی فردا بیا دنبالم بریم.» ساعت 5 عصرِ لورکایی تو خیابون هزاردستگاه نازی‌آباد بود که مملی زنگ خونه ما رو زد و من برای اولین بار با کت علی خیاط اومدم بیرون. داشتم احساس نبوت تیپولوژیک می‌کردم که ممد با پنج نفر از رفقا اومده بود و با من می‌شدیم 6 نفر که راه افتادیم سمت سر کوچه که بریم. چند قدم جلو رفتیم که یه دفعه یه چیز سنگین‌تر از دست رو شونه راستم گفت «تالاپ!» هنوز خودم نگاش نکرده بودم که هر پنج نفر عین بمب خوشه‌ای از خنده منفجر شدن. وقتی چشمم به ماجرا افتاد، نزدیک بود قبض روح بشم. یه کوپه کیک بخاردار بزرگ از محل دفعِ مدفوع یه کلاغ نامرد مثل بمب ده تنی از هواپیمای ب 52 صاف جدا شده بود و افتاده بود رو شونه راست من و کت عزیزتر از جونم!

اونقدر این اثر هنری بزرگ بود که می‌شد با آخرین خاکریز صدام نزدیک بصره مقایسه‌اش کرد. اونجا فقط از یه چیز خوشحال بودم که خدارو شکر گاوها پرواز نمی‌کنند وگرنه مجسمه کود سیار ازم می‌ساخت کلاغه! از اون بمب بدبوی لکه وحشتناکی روی کت موند که با «وایتکس» و هیچ صنعت شیمیایی پاک نشد. من هرگز اون کت رو نتونستم بپوشم اما هنوز دارمش و هر وقت بهش نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که اون کلاغ نامرد ناهار چی خورده بود که با من و شانسم و اون کت این جنایت‌رو انجام داد!