دمپایی نامه

داربی

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
کاریکاتور مهدی وزیربانی
نوآوران -

پرسپولیسی بودن باید تو رگ و پی و عروق پس گردنت مثل نشاء برنجِ شالیزار اوندول شده باشه تا بتونی حرف من‌رو محکم و سفت با آچار «رینگی» توی پیچ و مهره مغزت جا بندازی. این ماجرا برای هر کی که توی وجودش پرسپولیس نفس بکشه، یه انشعاب حیاتی از کهکشان راه قازولاییه. از وقتی پرسپولیسی شدم، دیگه دشمن خونی بودن با استقلالی‌ها که سرسلسله‌شون توی ذهنم پرویز سبیل بود، یه واقعیت رسمی بود! پشت دروازه پرسپولیس که یه بار بنشینی، حال و هوات مثل بادهای گرمسیری استوایی طوری گرمازدگی روی تن و بدنت می‌نشینه که تموم‌قد جلوی فحش‌های پرویز سبیل روی شن‌های لهجه‌اش دراز می‌کشی و حموم آفتاب می‌گیری! اون وقت‌ها شب بازی پرسپولیس با استقلال اصلا خواب نداشتم. مامانم که یه پرسپولیسی فوق‌مذهبی بود و روز قبل از بازی به خرج پرویز سبیل (البته روح پرویز هم از این ماجرا خبر نداشت) سفره ابوالفضل پهن می‌کرد برای بردن پرسپولیس و همین‌طور رونمایی چینی و کریستال‌هایی که تازه خریده بود، هرچی همسایه داشتیم رو دور هم جمع می‌کرد. مامانم از اون پرسپولیسی‌های دوآتیشه بود که سبیلای بابام‌رو ناجور بیگودی می‌بست! منم با چند تا از بچه‌های محل شب‌ها می‌رفتیم سراغ آنتن باریک و سیمی پیکان‌های نازی‌آباد و شروع می‌کردیم به کندن اونها چون وقت بازی توی ورزشگاه «گاریکی‌ها» نمی‌ذاشتن چوب رو با پرچم ببریم داخل ورزشگاه و سیم آنتن رو می‌شد توی هم کرد و گذاشت توی کفی کفش و برد توی ورزشگاه، حتی جلوی در اونهارو به قیمت ناناز به بچه‌شهرستانی‌ها فروخت که خداییش یه تجارت بی‌نظیر بود برای ماها! یادمه دربی سال 77 بود که با داییم رفتیم ورزشگاه آزادی. روزهای بازی برام یه ماجرای دیگه‌س. کلا با هیچ‌چیز مقایسه‌اش نمی‌کنم، با هیچ‌چیز جز پیراهن قرمز پرسپولیس. یادمه دوتا از کفترهای سفید پرویز سبیل رو شب بازی می‌دزدیدم و روشون رنگ قرمز می‌مالیدم و یکی‌شون رو وقتی پرسپولیس می‌اومد بالا توی زمین، هوا می‌کردم. یکی‌شون رو هم وقتی تور استقلال رو می‌لرزوندیم با شوت امثال مجتبی محرمی یا فرشاد پیوس. اون دربی یه بازی دیگه بود که اصلا توی تاریخ دربی‌ها ثبت شد. پشت دروازه پرسپولیس بودیم که پرسپولیس زرپ و زرپ به استقلال گل می‌زد و فکرش رو نمی‌کردیم داور (ابهران) بازی رو با کارت قرمز و سوت‌های مشکوک به جنجال بکشه و پرسپولیس رو قلع و قمع کنه! ‌مشکوک شدن بچه نازی‌آباد هم یعنی آغاز رنسانس فحش‌های آبدار، بنابراین من و داییم شدیم لیدر سبک هجو و هزل و پرویز سبیلی در جایگاه 30 که جایگاه لامصبای پرسپولیسه! توی این گیر و دار بود که یهو «علی مانگا»، لیدر معروف پرسپولیس با یه چماق بوفالوکش پرید وسط زمین و پشت سرش نوچه‌هاش و رفتن همانا و ریختن بقیه تماشاچی‌ها و فرار کردن داور و کمک‌داور و بازیکنانی استقلال به سمت رختکن همان. حالا کله مجتبی محرمی تو دماغ امیر قلعه‌نویی که صحنه اکشن این پارتی لات و لوتی بود به کنار. من یهو دیدم داییم نیست. پولام که پیش اون بود، زدم زیر گریه. پریدم تو چمن. منم شروع کردم به استقلال فحش دادن و دویدن. حالا برای چی اصلا نمی‌دونستم فقط دویدم. یهو دیدم یکی از بازیکنای استقلال رو دارن می‌زنن. منم از اون زیر با سیم آنتن پرچم بهش سیخونک می‌زدم. بیچاره هر بار که سیخونک می‌زدم مثل شوک الکتریکی اتاق مراقبت‌های ویژه، می‌رفت رو هوا. یهو دو سه تا مامور گذاشتن دنبالم. فکر کردن چاقو دستمه، اما خبر نداشتن من از تمرین بدوبدو با پرویز سبیل میام و قهرمان المپیک کتک و فرارم که هر روز در نازی‌آباد برگزار میشه. تموم دور زمین اینا دنبالم دویدن. اول سه تا بودن، بعد شدن دو تا، بعد یکی‌شون موند که واقعا تراکتور بود و آخرش من رو گرفت و برد توی جمع اراذل و اوباش که داییم رو اونجا دیدم. رفتم پیشش ایستادم. خلاصه جریان به اومدن خانواده‌ها کشید که پرویز سبیل اومد و گفت: «این عشه پرسپولیسی اوشاخ من نیست اعدامش کنید!» لامصب به جرم پرسپولیسی بودن حاضر بود اعدامم کنن. سند که نذاشت، تازه ازم شکایت هم کرد. حسابش رو بکنید، اون آدم دیگه چه آدم قازولایی بود. خلاصه مامانیم اومد و فیش حقوق بازنشستگیش رو گذاشت و من اومدم بیرون اما بالاخره توی چمن‌های استادیوم آزادی راه رفتم و تازه یه عالمه از چمن‌هاشم کنده بودم که تا مدت‌ها توی نازی‌آباد به دوستام نشون می‌دادم!