یک عکس یک خاطره

ممد بوقی!

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
ممد بوقی
نوآوران -

تصویر سکوهایی که از خیابان امجدیه تا گلوی صندلی های ورزشگاه بزرگ آزادی مدام روی بوم خاطرات کوچه های تهران می گذرد، از تمام پرچم هایی که سرخابی توی حنجره ی مردم می پیچید، از «همایون بهزادی» تا «رضا عادلخانی» و بوی مست چمن های بازی که می شد در نایِ شهر پیدایش کرد همه و همه نوستالژی نسلهای زیادی از مردم تهرانند تا یادگار باشگاه «وحدت» تا رنگ طلایی پیراهن «آررات» و لهجه ی «موسیوها» که «وازگن صفریان» و «وروژ بخشی» را فریاد می زد و الان سالهاست که حتا کوهپایه های محله های ارامنه یادی از آن روزها به خاطر ندارند. اما یک نام، یک تصویر، که از سکوها آمد و در سکوها بزرگ شد و به خاطره ها پیوست. انگار توی همان سکانس فیلم «سوته دلان» لای گلوی کوچه ایستاده ام که بهروز وثوقی( مجید ) میگفت: «ماچت کنم؟ ماچت کنم؟ ماچت میکنما!!!» دارم از ممد بوقی حرف می زنم از نوستالژی سکوهای باشگاه پرسپولیس که حنجره اش را لای همان سکوها جا گذاشت و رفت و با سرطان به تنهایی جنگید و دست آخر مثل یک تیم بدون لیدر پای لنگ مرگ او را کشاند توی گودی خاطره ها!! ممد بوقی را یک بار دیدم خسته پیر و بیمار که نمی توانست حتا حرف بزند و آمده بود پشت دروازه ی پرسپولیس همانجا که «تیفوسی» های پرسپولیس می نشینند، نشسته بود مثل نوار کاستی که کهنه باشد و کسی سراغش نرود. مردم را نگاه می کرد بازی پرسپولیس و «پورا» بود همان باشگاهی که حالا نمی دانم کجاست آیا بازیکنانش هنوز به عکس های یادگاری خودشان توی آلبوم خیره می شوند یا نه! یکی به من گفت او ممد بوقی است که آنجا نشسته و من بلند شدم رفتم کنارش نشستم! اصلا مرا نگاه نکرد اصلا نمی دانست او را می شناسم فقط یادم هست اول سکانس فیلم «عمو فوتبالی» را از او دیده بودم که سعید مطلبی از او بازی گرفته بود اصلا عمو فوتبالی را مطلبی برای ممد بوقی ساخت، برای روزهایی که او در جام جهانی 78 با تیم ملی و حشمت مهاجرانی رفته بود تا پرچم وطنم را بالا ببرد. بوقچی پیر حالا نیست که این داربی ها را ببیند و بداند که برای بوق زدن هم می شود پول گرفت، می شود مشهور شد. هنوز که می روم امجدیه یا آزادی لای سکوها انگار ممد بوقی نشسته همانطور که دیده بودمش! پیر نشده آخر خاطرات ما که هیچ وقت پیر نمی شوند این ما هستیم که مدام پیر می شویم و درست همان روزهایی را زیسته ایم که از آنها خاطره داریم. ممد بوقی برای من همانی است که دیده ام مثل فروغ که در عکس هایش هیچوقت پیر نمی شود. کوچه های امجدیه دیگر شبیه آن روزها نیست حالا غسالخانه ای شده این ورزشگاه که یک به یک خاطرات پیر فوتبال ایران را در آن تشییع می کنند. راستی اگر ممد بوقی حالا می مرد کسی او را دور زمین می گردانند تا خداحافظی کند؟ ممد بوقی را می بینم همانطور نشسته اول سکانس فیلم عمو فوتبالی....