یادداشتی از بهاء‌الدین خرمشاهی

  1. ۲ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
بهاء‌الدین خرمشاهی
نوآوران -

انسان هرچه فرهیخته‌تر می‌شود، فرهنگی‌تر می‌شود، کتاب بیشتر می‌خواند، با هنر بیشتر تماس دارد، مثلا فیلم‌های خوب می‌بیند، تئاترهای خوب می‌رود، نمایشگاه نقاشی‌‌، خط و عکس می‌رود تنهاتر ‌می‌شود، سلوک فردی و فرهنگی ما از سلوک جمعی ما و از فرهنگ جمعی ما جدا نیست. شاید هم قطره‌ای است از آن دریا ولی نه مخالف آن. چه چیزهایی فرهنگ ما را می‌سازند؟ همین‌که مخاطب هنر شویم و از هنر استفاده کنیم و آن را با سلوک اخلاقی جمع کنیم، می‌شود فرهنگ شخصی. اما تنهایی هم با این فرهنگ ملازم است. تنهایی هم روز‌به‌روز حاضرتر و فعال‌تر می‌شود.

در پیشگفتار کوتاه زندگی‌نامه فرهنگی «خود نوشتم» به نام «فرار از فلسفه» به این مسئله اشاره کرده‌ام. «حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد» به صراحت بگویم که برای این بحث راه حلی ندارم، فقط یک هم‌اندیشی با شما می‌کنم. موضوع این است که تنهایی ما کیهانی است. ما در کیهان هم تنها هستیم، یعنی تاآنجائی که علم نجوم به ما امکان رصد داده و کیهان‌شناسی امروز در گوشه و کنار کیهان جستجو کرده، یک طبیعت مثل طبیعت زمین و حیاتی مثل حیات بشری یا حتی حیات حیوانی و خانگی پیدا نمی‌کنید. حتی یک خزه در ماه یا مریخ یا جاهایی که امکان رسیدن ابزار‌های فضاپیما یا کیهان نورد بشری وجود دارد پیدا نشده و این مسئله مفروض است و فرض آن هم علمی است، علم هم می‌کوشد که ببیند آیا حیات هوشمند حالا نه لزوما مثل بشر پیدا می‌شود یا نه؟

شبیه ما کسی یا چیزی نیست. یک چیز جالب هم بگویم بد نیست. گاهی دوستان از ما می‌پرسند:« آیا جن وجود دارد؟ »می‌گویم: «اگر می‌خواهید شوخی کنید عاقبت سر از جن‌گیری درمی‌آورید، اما اگر بخواهیم بپرسیم یک نهان‌زیست وجود دارد یک بحث دیگری است.» همین جا درود بفرستم به روان پاک مردی که این واژه را ساخت. مسئله طنز را به جد درآورد. منظورم مترجم خوب قرآن «محمد مهدی فولادوند» است. ایشان واژه‌ نهان زیست را گذاشته بودند که خیلی قابل تامل است. اصلا اعتقاد به جن جزو آیین مسلمانی است. چراکه ما در قرآن سوره جن داریم و به دو دسته مومن غیر مومن تفسیم می‌شوند. لذا وجود نهان زیست‌ها هم ممکن است و هم متحمل. حالا بگذریم که امروز مردم احتمال را با امکان اشتباه می‌گیرند. امکان یا هست یا نیست. اما احتمال درجات دارد، از یک درصد تا صددرصد چیزی احتمال دارد. حالا بحث را شاخه به شاخه نکنم و برمی‌گردم به همان بحث تنهایی. «با صد هزار مردم تنهایی/ بی‌صد هزار مردم تنهایی» این شعر را شادروان صادق چوبک در آغاز شاهکارش سنگ صبور آورده است. حالا بنابر شعر شد یک شعر دیگر هم بخوانم. در اواخر دهه چهل در دانشگاه ادبیات دانشجو بودم. روزی زودتر از استادمان مرحوم «لطفعلی صورتگر» سرکلاس رسیدم. با گچ با خط خوانا روی تخته نوشتم: «کوهها باهم‌اند و تنهایند/همچو ما با همان تنهایان (احمد شاملو)».آمدم سرجای خودم نشستم. استاد آمد و نگاهی به تخته کرد. با خطی نوشتم که برای سپهسالاری مناسب بود. قصیده‌های شاه‌پسند هم می‌گفتند. استاد آمدند گفتند: «این مزخرف را چه کسی نوشته است؟» گفتم: «قربان بنده نوشتم. مزخرف هم نیست. یک شعر است. شاعرش هم که معلوم است، زیرش نوشتم. بسیار هم معنادار است. چطور اگر این را نظامی گفته بود قبول می‌کردیم و می‌گفتیم شعر خوبی است. این شعر چه اشکالی دارد؟ نه اشکال بلاغی دارد نه زبانی و نه اشکال دستوری.»

به هر روی ایشان می‌خواست که همیه استادی‌اش را حفظ کند و من هم در آن کلاس مجبور بودم حرف استاد را گوش کنم، زیربار نرفتم ولی از همان نوجوانی از جدل خوشم نمی آمد. معتقدم که اگر حقی با جدل بخواهد حاصل شود من آن حق را نمی‌خواهم البته در قرآن داریم که جدال احسن خوب است که منظور جدل منطقی، اخلاقی، مهرآمیز و حق‌گرایانه است. نه جدل برای احقاق حق شخصی، حق اخلاقی و اجتماعی. باری برگردم به تنهایی. من دفتر تلفنی دارم که در وصفش مقاله‌ای هم نوشته‌ام که چاپ شده است. درآن مقاله از روی دفتر تلفنم پنج‌هزار اسم آوردم. البته من درآن باره به طنز این همه اسامی که با شماره تلفنی و اسم کوچک ثبتشان کرده‌ام، چند نفر دوست دارم؟ آیا دوستان من از این میان به ده نفر می‌رسند؟ از میان آن ده نفر چند نفر دوست خاص الخاص دارم که تنهایی من را اگر پیش من آمدند یا رفتم به نزدشان بشکنند؟ پاسخ این سوال تلخ است، شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نرسند. درحال که به قول سعدی من آدم آمیزگاری هستم و با انسان‌ها از هر طایفه‌ای می‌جوشم. دوست دارم که با انسانها بجوشم، البته عمدتا با انسان‌های شریف، فرهیخته، فرزانه و فرهنگی می‌جوشم چراکه کار و علاقه ما ایجاب می‌کند. خلق خدا خوب‌اند اما من با همه کاری ندارم، مثلا سرو کارم با اتومبیل‌فروشان نیست یا با حسابداران یا خیلی‌ها نیست. با اهل قلم هم به دو معنا، یکی به معنای نویسندگان، یکی هم خوشنویسان که بسیاری از آ‌ن‌ها را دوست دارم و از دوستانم هستند و درباره اغلبشان شعر دارم، مثلا برای استاد «سید محمد احصایی» شعر دارم. من شاخه به شاخه می‌نویسم. خوانندگان گرامی مرا ببخشند. به‌هرحال هرکسی می‌کوشد که از تنهائی به درآید. چراکه تنهائی تلخ است و خوره روح است. مگر آنکه به خلوت تبدیل شود. انسان هم‌ مدنی بالبطع است. ازدواج می‌کند، دوستانی انتخاب می‌کند، خویشاوند دارد و...

مناسبت دارد کلامی را که از مولا‌ علی(ع) نقل کرده‌اند بنویسم. از ایشان پرسیده‌اند: « برادری برتر است یا دوستی؟» ایشان فرمودند: «دوستی» گفتند: «چرا؟» پاسخ دادند: «برادری به دوستی نیاز دارد و گرنه مانند هابیل و قابیل می‌شوند، اما دوستی به برادری نیاز ندارد» بسی کلام زیبا و اندیشه‌ای تابناک است.