محمد امین قانعی راد در گفتگو با نوآوران مطرح کرد

دموکراسی و وجدان عمومی

  1. ۳ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
دموکراسی و وجدان عمومی
نوآوران -

مرتضی سیمیاری-محسن فیض الهی مفهوم جامعۀ مدنی در تاریخ اندیشۀ سیاسی، از نقش واهمیت دیرینه یی بر خوردار است. ما نخستین بار به این مفهوم در نوشته های سیاسی روم باستان بر میخوریم، سپس با شکل گرفتن ذهنیت مدرن در عصر رنسانس، مفهوم جامعۀ مدنی حیات و سرنوشت فلسفی جدیدی مییابد.. . 

 جامعۀ مدنی یکی از بحث برانگیزترین مفاهیم فلسفۀ سیاسی است؛ این عبارت در زبان فارسی، معادل کلمۀ انگلیسی

(Civil Society) به کار می‌رود. جامعه، جمعی از افرادند که ارتباط معنادار و کنش متقابل میان آنان وجود دارد و مدنی کلمۀ عربی است که به مفهوم شهر نشینی استفاده می‌شود؛ به طور کل جامعۀ مدنی، مفهوم زند گی اجتماعی شهری را می‌رساند. این مفهوم، در گسترۀ تاریخ گاهی به صورت پراتیک و اغلب به طور تئوری کاربرد داشته و تعریف‌های متعددی از آن صورت گرفته که هر یک بااعتبار از جایگاه خاص و ویژه یی برخورداراند؛ اما به طور قطع نمی‌توان بر صواب بودن همه آنها مُهر صحه گذاشت؛ زیرا از یک سو گسترده گی این مفهوم و آنچه در زیر این چتر جای می‌گیرد محتوای آن‌را پیچیده و مغلق کرده و از طرفی هم در بسا از تعاریف دانشمندان و اندیشمندان، بی‌طرفی آنچنانی مراعات نشده؛ می‌توان گفت که حتی برای ترجمه و تعریف این مفهوم هم برخورد ایدیولوژیک صورت گرفته است.

به باور دانشمندان، مفهوم جامعۀ مدنی در طول تاریخ، در سه مرحله و به سه شکل گوناگون مصداق عینی یافته است:

قبل از پیدایش دولت و بعد از ایجاد جوامع ابتدایی تا قرون وسطی، تجمع‌هــای انسانی و انجمن‌های مختــلفی برای تأمین نظم، امنیت و همبسته‌گی‌های گوناگون وجود داشته اند. در این زمان که پس از رنسانس و قبل از دوران مدرن بوده است، جامعه مدنی، حوزۀ قدرت اجتماعی تعدیل کننده بوده و این قدرت، زمینه شکل گیری گروه‌های اجتماعی را برای مقابله با سلطه قدرت سیاسی فراهم آورده و جامعۀ مدنی را مقابل دولت قرار داده است.محمد امین قانعی راد استاد و رئیس انجمن جامعه شناسی ایران معتقد است ایران هنوز در مرحله مدنیت قرار نگرفته و قبل از جامعه مدنی به وجدان عمومی نیاز داریم .

   ایران با فقدان داشتن یا ساختن جامعه مدنی روبرو است،یا به عبارتی دیگر با جامعه‌ای روبه‌رو هستیم که با جامعه مدنی و نهادهای اجتماعی توانمند غریب بوده است. به نظر شما چرا این مشکلات که از اهمیت خاصی برخوردار هستند در ایران حل نشده باقی مانده است؟

برای دست یابی به چرایی و چگونگی فقدان های ذکر شده، باید تعریفی از جامعه و جامعه مدنی رسید. صرف نظر از تعاریف مختلفی که از این دو مفهوم وجود دارد، باید تعریفی دقیق تدوین کرد تا مقدمات بحث شکل بگیرد. در تعریف جامعه شناسی، جامعه و جامعه مدنی مجموعه ای متفاوت از انسان ها که با همدیگر دارای همبستگی، احساس مشترک، تعاملات اجتماعی و همبستگی اجتماعی است. این تعریف را می توان یک پدیده جدید قلمداد کرد. گفته می شود با وصف اینکه جامعه از افراد بی شمار تشکیل می شود، اما این افراد بسیار متنوع هستند. به عبارتی دیگر تعداد بسیار افراد صرفا جامعه را شکل نمی دهد، بلکه تنوع رفتاری و احساسی این افراد دارای اهمیت است. این افراد در عین تنوع و کثرت رفتارها و احساسات، دارای یک حس مشترک و یک احساس تعلقِ مشترک هستند. در این وضعیت با یک پارادوکس رو به‌رو خواهیم شد. چون از یک طرف گروه های مختلف، متنوع و متفاوت هستند که با همدیگر اختلاف منافع، علاقه، سلیقه و اختلاف هویتی دارند و حتی اختلافات زبانی، قومی، مذهبی وسیاسی نیز بین آنها وجود دارد، این در حالی است که همین افراد از طرفی دیگر با همدیگر یک کلیت را تشکیل می دهند. این دو لبه یا دوجانبه بودن، متفاوت بودن و در عین حال یکسان بودن چیزیست که جامعه یا جامعه مدنی را تشکیل می دهد. بنابراین رسیدن به خطی از سازماندهی زندگی اجتماعی، نیاز به ظرفیت های اجتماعی فرهنگی و سیاسی بالایی پیدا می‌کند. این خط سازماندهی زندگی اجتماعی، معمولا در یک فرآیند کم و بیش طولانی ایجاد و شکل پیدا می کند. اکنون باید طبق این تعاریف عنوان کنم که جامعه ما از این جهات در فقدان بوده است و خلاء این گفتمان در ایران نمود داشته است. اگر بتوانیم شکلی از ایران سنتی ترسیم کنیم. گرچه در جامعه سنتی ایران توانسته‌ایم در زمانی طولانی گروه های اجتماعی متکثر و متنوعی را در کنار همدیگر نگهداری و حفظ کنیم اما آن حس مشترک و احساس همدلی و همبستگی مشترک در بین آنها وجود نداشته است. بلکه عامل حفظ و در کناره هم قرار گرفتن این گروه های متنوع و متکثر تنها قدرت مقتدر بوده است. به عبارت دیگر به ضرب شمشیر مردم با هم متحد بودند و مردم با هم یک کلیت را تشکیل می دادند. بیشترین چیزی که درآن زمان وجود داشته، وجود تفاوت ها بود. در زمان پیش از مشروطیت آنچه که وجود و نمود بیرونی داشت، مساله قومیت ها، عشایر، ایلات، زبان های مختلف، مذاهب مختلف و گرایش‌های متفاوت بوه است.

  آیا می توان مفهوم جامعه «شبان واره»از میشل فوکو که در مورد پیدایش مساله حکومت در سده هفدهم به کار می برد، را به این برهه از تاریخ ایران

نسبت داد؟

من تعبیر دیگری برای این برهه از تاریخ ایران به کار برده ام، چون هر کدام از این گونه های مختلف جمعیتی، با وصف اینکه وجوه متفاوتی نسبت به همدیگر داشتند، قومیت ها و مذاهب دیگر را «دیگری» قلمداد می کردند، بنابراین منتظر فرصتی بودند تا سربرآورند و «دیگری» را منکوب و سرکوب کنند. پس می توان گفت نوعی از استبداد وجود داشت. استبدادی که از ناحیه قومیت یا مذهب ریشه دارد. و پر واضح است نتیجه استبداد هم تحکیم و تحکم و شمشیر و ... است. به عبارتی دیگر می‌توان این وضعیت را استبداد اجتماعی، استبداد فرهنگ های عشیره ای و قومیتی نیز نامید. مجموعه رفتارها و خصایص ذکر شده شاکله اصلی ایران پیش از مشروطیت را شکل می‌داده است. در این تعریف کشور ایران بسیار ناپایدار بوده، و هر لحظه در تیر رس ویرانی و فروپاشی قرار گرفته است، و بلافاصله یک قوم یا تبار دیگری با توجه به توانایی های انسانی و نظامی خود بر کشور حاکم می شدند. سلسله ها و خاندان های به وجود آمده در طول تاریخ نمونه بارزی از این وضعیت بوده است.این در حالی است که نمونه یک جامعه ایده آل، جامعه سیاسی(Political Society) است. به همین دلیل نمی توان گفت جامعه(با اغماض و مسامحه) پیش از مشروطیت جامعه در معنای دقیق کلمه بوده‌است.

   برخی واژها بعداز مشروطیت وارد واژگان ادبیات سیاسی ایران شدند، حتی مردم آن زمان معنی واژه «وطن» را هم نمی دانستند، عارف قزوینی می گوید: من در زمانی تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از هر 10 هزار نفرش نمی‌دانست که وطن یعنی چه؟

بله، دقیقا همین‌طور است. البته پیش از مشروطیت فقدان‌ها و کاستی های زیادی وجود داشته است. حتی واژه های مانند «مردم» یا «ملّت»در آن زمان موجودیت نداشته است بلکه از ثمرات برخورد ایرانیان با دنیای جدید یا مدرنیته بوده است. من برای شرایط و وضعیت آن زمان از تعبیر «جامعه چند پاره» استفاده می‌کنم. «جامعه چند پاره» نمی تواند جامعه مدنی باشد، چرا که به تعبیر شما از خیلی از مفاهیم و ویژگی های متعلق به جامعه مدنی تهی است. جامعه چند پاره در معنایی که عنوان کردم، نمی تواند جامعه مدنی باشد، چون هرپاره لزوما در صورت با هم بودن نمی توانند یک «مدینه» را تشکیل دهند. با ذکر یک مثال می‌توان موضوع را روشن کرد، پس از مهاجرت مسلمانان به مدینه- با تمهیدات پیامبر (ص)تدابیری اساسی اندیشیده شد وپیمان نامه ای با عنوان «پیمان نامه عمومی مدینه» منعقد شد که به صلحی بین مشرکان، مسلمانان و دو طایفه «اوس» و «خزرج» انجامید. این پیمان منجر به تشکیل یک مدینه شد. اما آن نزاع ها و جنگ های قبیله ای بین این دو طایفه وجود داشت. در کل با صرف این در کنار هم بودن «شهر» در معنای جدید آن شکل نخواهد گرفت. چرا که این مدینه ها بخش یا جزئی از «جوامع چند پاره» هستند.

جوامعی که فقط گروه ها و نیروهای متعارض و جدای ازهمدیگر را در درون خود جای دهد، لزوما دارای احساس مشترک نیستند و نسبت به همدیگر دارای روابط خصمانه و دشمنانه هستند. بر حسب شرایط زمانه، یکی از این نیرو ها بر سایر نیروها غلبه پیدا کرده است. این غلبه نیز از نوع هژمونی(Hegemony) که مد نظر آنتونی گرامشی بود نیست. یعنی پذیرش فرهنگی و پذیرش درونی از طرف همه آنها صورت نگرفته است. درواقع آنچه که غلبه پیدا می کند، سیف(شمشیر) و قدرت است و دیگرانی که از قدرت برخوردار نبوده مجبور به‌سکوت اختیار کردن هستند. در مقابل این جامعهسنتی و ابتدایی، باید دید که جامعه ایده آل چیست؟ جامعه ایران در حال گذار از یک «جامعه چند پاره» به یک جامعه متکثر و دارای حس مشترک است. جامعه ای که با وجود تفاوت‌ها و تضادها دارای یک وحدت در زیست عمومی هستند و یک حیات عمومی مشترک دارند. جامعه مدنی در همچنین شرایطی شکل خواهد‌گرفت. چون صرف وجود نیروهای مختلف در جامعه نمی‌تواند جامعه مدنی را تشکیل دهد. شهر وقتی شکل گرفت تفاوت های نسلی و جنسیتی و قومی و ... را سرکوب نمی‌کند، بلکه شهر جایی برای بازنمایی تفاوت ها، تخالف ها، و تکثر آنهاست. حتی ممکن است که هر کدام از گروه‌ها خودش را به قدرت برساند، اما این قدرت دیگر قدرت سرکوبگر نیست. بلکه این قدرت حاصل نوعی از توافق مدنی بین گروه‌های مختلف اجتماعی است. و به معنای آن نیست که هویت‌های مختلف در صدد ابراز خودشان در مدینه بر نمی‌آیند. بلکه بر اساس یک پیمان مشترک است که ابراز وجود می کنند، و این نوع از ابراز وجود، همان مشروعیت است.

  طبق توضیحات شما، آیا می توان نتیجه گرفت که سیاست راستینی وجود ندارد و مردم با حضورشان در جامعه همانی می شوند که ژاک رانسیر آن را « سوژه سیاسی» می‌نامید؟

بله، همین طور است. البته سوژه سیاسی هم می تواند به امر سیاسی وفادار باشد و هم می تواند به آن وفادار نباشد.مااز یک نوع سوژه سیاسی صحبت می کنیم که در عین حالی که در یک تنازع قدرت، رقابت قدرت قرار گرفته و یا در پی کسب قدرت است، می‌تواند به یک آیین مشترک نیز بیاندیشد وفکرکند.

  و در عین حال می تواند سخن بگوید و خودش را نمایندگی کند؟

بله، اما نمایندگی اش باید در چار چوب باشد. یعنی در عین حالی که تنوع و تفاوت خود را بازنمایی می کند، باید بتواند او را با یک کلیتی مرتبط کند. تاکید من بیشتر بر مفهوم «حیات مشترک» و کلیت مرتبط است. با وجود تکثر، تنوع و تفاوت، تاکید بیشتر جامعه مدنی بر همین مفهوم«حیات مشترک» است. بنابراین در ایران پیشامدرن ما شاهد یک جامعه متکثر و متنوع بودیم.ایران به علت موقعیت جغرافیایی، در چهارراه حوادث تاریخ قرار داشته است، و همین امر مسبب شکل گیری قومیت ها، زبان ها و مذاهب مختلف در ایران شده است. بنابراین جامعه سنتی ایران در طی تاریخ یک جامعه متکثر و در عین حال متنوع بوده است.

  ترکیبی از هویت های متکثر بوده است.

اما به طور تاریخی این هویت های متکثر نافی همدیگر بوده اند. یعنی نفی کننده و سرکوب کننده همدیگر بوده اند. و باید روندی را طی کرد که به جامعه مدنی دست پیدا کنیم البته جوامعی که در پی حذف همدیگر نیستند، با افکار و ایده های متفاوت به رقابت همدیگر می پردازند، و از همه مهمتر وارد یک بازی جدی می شوند. معنای بازی کردن در این جا یعنی قائل شدن یا متعهد به یک قاعده مشترکاست. چون این بازی داوری می پذیرد، و کسی نمی تواند داور خود باشد. در جامعه مدنی، سیاست تبدیل به یک بازی می شود، و قاعده مند می‌شود. بنابراین قاعده تعیین می کند که چه کسی، بر چه اساسی، تا چه زمانی و در چه شرایطی قدرت را در دست بگیرد. حتی قاعده تعیین می کند که آن شخص در چه زمانی قدرت را تحویل دهد. در صورتی که ما در چارچوب جامعه سنتی، چیزی به نام تحویل دادن قدرت نداریم. چون قدرت در جامعه سنتی، سایه خداوند بر روی زمین(ظل الله فی الارض) تلقی می شد.سایه خداوند نیز مستدام و همیشگی است.

  در واقع باید نقش پلیس، دولت اقتدارگرا یا اربابان قدرت و تمرکز قدرت را در جامعه از بین بُرد، تا بتوانیم به سمت یک جامعه متعادل و متوازن قدم برداریم.البته رانسیر در پس زمینه نظری خود به سیستم «پلیسی» طعنه می زند و آن را در تضاد با سیاست قلمداد می کند. در نظر ایشان جایی که پلیس باشد، سیاست نمی تواند وجود داشته باشد. نظر شما در این‌باره چیست؟

نباید آرمانی اندیشید. جامعه بدون پلیس امکان پذیر نیست.

  به نظر شما دولت مطلوب و با صلاحیت چه دولتی می‌تواند باشد؟

وقتی قاعده‌ای بنیانگذاری می شود باید این ظرفیت وجود داشته باشد تا قاعده را در درون وجدان مردم یه نوعی درونی کند. بنابراین نمی‌توان روی مبحث پلیسی تاکید کرد. بلکه بر وجدان مردم باید تاکید داشت. یعنی اون حس اجتماعی و فرآیند جامعه‌پذیری که شهروندان را تربیت می‌کند، و به جامعه ارائه می دهد باید بتواند قاعده ها را به افراد منتقل کند. بنابراین مهمترین پایگاه و مهمترین خاستگاه حفظ قواعد، وجدان عمومی است. اما در رده دیگر، پلیس و دادگاه موضوعیت پیدا می‌کند، در رده ای دیگر نیز قدرت را خواهیم داشت. در دسته بندی‌ها نباید اینگونه برداشت شود که جامعه با تکیه بر قدرت و پلیس یا دادگاه شکل نخواهد گرفت. بلکه با تکیه بر وجدان عمومی به چرخش در می‌آید. بنابراین هر جامعه موجودی هم نیازمند پلیس هم نیازمند وجدان عمومی است. در مجموع جامعه‌ای را می‌توان جامعه مدنی دانست که مبتنی بر وجدان عمومی باشد، نه مبتنی بر پلیس. چون تکیه صرف جامعه به وجود پلیس از ویژگی های جوامع سنتی است. در جامعه سنتی نظم توسط شمشیر و پلیس حفظ می شد، ولی این نظم به هیچ وجه مشروعیت در معنای جدید کلمه نداشت.

  پس به تعبیر شما تا زمانی که وجدان عمومی در جامعه به وجود نیاید، و بلوغ سیاسی در جامعه شکل نگیرد،نمی توان انتظار داشت که جامعه مدنی پا بگیرد؟

بله دقیقا. به همین دلیل است که در عرض دهه ها، سخن گفتن ما از دموکراسی یا پلورالیزم، فقط در حد حرف باقی مانده است ولاغیر. چرا؟ چون نتوانستیم زمینه این مفاهیم را در وجدان عمومی فراهم کنیم.

  چگونه می توان فقدان جامعه مدنی و فقدان وجدان عمومی را در جامعه پُر کرد؟و چه اتفاقی باید شکل بگیرد تا وجدان عمومی موجودیت پیدا کند؟

معمولا جنبش های اجتماعی در این وضعیت بسیار مفید و کارگر خواهند بود. در مقاطع مختلفی از تاریخ شاهد تحولاتی بوده ایم، و انسان های متفرق بنا بر دلایلی گرد هم می آمده اند و به هم نزدیک شده اند و یک کلیت را شکل داده اند. اما باید بین آنها گفت و گو و تعامل صورت بگیرد تا یک حیات مشترک در این مجامع به وجود بیاید. گفت و گو و تعامل بین نیروها و گروه های پراکنده بسیار نقش مهمی می تواند ایفا کند. انقلاب مشروطه می توانست چنین فضایی را ایجاد کند. پس از آنکه گروه های متنوع به هر دلیلی به یک برنامه مشترک دست پیدا کردند، می بایست دست به گفت و گو می زدند، چون اگر در مورد آن برنامه های مشترک، گفت و گو و تعامل خود را حفظ کنند. نه اینکه نیروی نظامی تعیین کننده و پایان بخش

گفت‌و گو ها باشد. فرایند انقلاب مشروطه در پی آن بود که مدنیت را پیش ببرد اما نظامیان توانستند مانع و خود حاکم شوند. بعداز این اتفاقات در دهه‌های به طور کوتاه شاهد شکل گیری تحرکاتی در جهت شکل گیری جامعه مدنی هستیم اما باز اجازه فعالیت به آنها داده نشد و باز  شکست خوردند. 

  به معنای دیگر می توان گفت پروژه ساخت جامعه همیشه با شکست مواجه شده است؟

بله. در طول تاریخ، پروژه ساخته جامعه با شکست روبرو شده است. ملت ایران یعنی آن کلیتی که اقوام و جریان‌های مختلف در آن با همدیگر به یک وحدت دست پیدا می‌کنند و به یک اشتراکی می رسند. خیزش‌های زیادی اما کوتاه صورت گرفته وبین جریان‌های که می توانستند مدنیت را برقرار کنند، تکرار شد اما با شکست روبر وشدند. در مقابل این جریانات گروه های نیز وجود داشتند که نظام‌های میلیتاریستی را شکل دادند و در پی حاکم کردن نظامی‌گری بودند. اما اینکه چطور می‌توان این جریانات را مهار و کنترل کرد، یکی از مهمترین برنامه‌های جهان سوم شده‌است که همیشه با آن روبه‌رو بوده و باید بتوانند بر آن عبور کنند. همیشه در تلاش بودند که از تسلط نظامیان بر امور بکاهند و جامعه مدنی را بر امور مسلط کنند. افغانستان نمونه کاملی از تسلط نظامیان بر همه امور افغانستان است. همیشه دعوای بین نظامی‌گری و مدنیت وجود دارد. نظامی‌گری از موضع قدرت خواستار ساختن جامعه هستند. اما جامعه مدنی در سایه تعامل و حس همبستگی و اندیشیدن به حیات مشترک خواهان ساختن جامعه است.

  چه اتفاقی در غرب رخ داده است که پروژه اصلاح طلبی و ساختن جامعه در غرب به راحتی عبور کرده اند و از وضعیت پیشا مدنیت عبور کرده و به مدنیت دست پیدا کنند. آیا درمورد ما به این بر نمی گردد که ما دست به کپی‌برداری زدیم و در پیاده کردن این پروژه ها تعجیل داشته ایم در صورتی که در غرب مدت دار بوده است طول کشیده؟

اینکه ما یک نگاه سطحی و ظاهری و بیرونی به امور داشته ایم امری است که نمی توان آن را منکر شد.بنابراین ما مدرنیته را صرفا ماشین، تلگراف، کارخانه اسلحه سازی و قند تعبیر کردیم. در این جریان یک نگاه شبهه مهندسی و حتی یک نگاه شبهه نظامی نیز پیدا کردیم. نمونه مهم این نگاه تقلیل گرایانه یا شبهه نظامی را می توان شکست ایران از جنگ های با روسیه عنوان کرد. مدرنیته دقیقا در این زمان برای ایران معنا و مفهوم پیدا کرد، و در این زمان بود که میل به داشتن و ساختن سلاح در ایران بالا گرفت. حاکمان وقت یا پیش روان تفکر مدرنبر این باور بودند که چون غرب تکنولوژی، اسلحه یا کارخانه های اسلحه سازی دارد تواسنته است پیشرفت کند. ولی به علت سنگینی چندین هزار ساله نظام و مفهوم سنت بر ذهن انسان ایرانی نتوانست به کنه و پشت این تکنولوژی و اتفاقات توجه کند. در آن زمان به «کنترل نفس هایی» که در زیر مفهوم ماشین وجود داشت و راننده می بایست آنها را ببیند و درک کند، توجهی نشان ندادند، و به همین خاطر با بی توجهی به باطن در ظواهر امور غرق شده بودند. اگر چه غرب هم مسیر تجدد و مدرن شدن را به سادگی طی نکرده است و پیچیدگی های خاص خود را از سر گذرانده اند. اگر با دقت بنگیرم متوجه خواهیم شد که با توجه به آنچه که گفته اند و نوشته اند، برخی ریشه های مدرنیته رادر قرن 12 می دانند. و این اندیشه و نظام از اندیشیدن به صورت مداوم و مستمر در جریان قرار گرفته است.یعنی متوالی و پشت سر هم، از رنسانس تا رفرماسیون های مختلف مذهبی و سیاسی و از انقلابات صنعتی و ... تا انقلاب فرانسه به تدریج شکل پیدا کرده است.گرچه در درون خود الگو‌های داشته اند، اما رونویسی و کپی برداری نکردند و می اندیشیدند. بنابراین باید می اندیشیدند. بعداز سالها این جریان اندیشه و فکر کردن تا کنون نیز وزنی پیدا کرده است.

  در واقع در غرب برخلاف ایران، شاهداستیلا و تسلط یک راسیونالیزم و یا عقلانیت و خرد جمعی هستیم، که در تجربه چندین ساله آنها از مدرنیته وجود داشته است.

بنابراین شاید اندیشه های مثل کانت هگل و حتی جامعه شناسان مهمی مثل دورکیم و وبر و ... مفهوم جامعه را شکل دادند. در مجموع و به طور کلی می توان گفت، مهمترین کشف مدرنیته دو چیز یا دو مفهوم بوده است، یکی کشف مفهوم فردیت و دیگری کشف مفهوم جمعیت یعنی جامعه است.

  تاکید شما به نوعی، اصالت بر مفهوم جامعه یا جمعیت است؟ 

تاکید من بیشتر بر گروه ها و افراد متنوعی که در عین حال «حیات مشترک» دارند، است. بنابراین در این مفهوم یا قالب هم فردیت و هم گروه های متفاوت موضوعیت دارد. تعامل و موجودیت «فردیت » و«جمعیت» بود ک غرب را شکل داد. بنده این تعریف را نمی‌پذیرم که توسعه عبارت است از حرکت از جمع گرایی به سمت فرد گرایی یا رشد فرد گرایی را معنای اصلی توسعه نمی دانم. مدرنیته را نمی‌توان فقط در فردیت خلاصه کرد. هم عنصر کلی و هم عنصر جزئی و در عین‌حال رابطه و تعامل بین این دو نقش تعیین کننده‌ای در معنا و مفهوم مدرنیته بازی می کند.گاهی فردیت بر جمعیت غلبه پیدا می کند. رشد ناسیونالیسم همان رشد جمعیت، و به معنای جمع گرایی است. در جای دیگر فردگرایی های شدیدی هم وجود داشته که بر جمعیت غلبه پیدا کرده است. می توان از سبک های هنری، ادبی و سبک‌های زندگی روزمره به عنوان مثال یاد کرد. بنابراین با کنار گذاشتن فردگرایی افراطی و جمع گرایی افراطی، به این نتیجه خواهیم رسید که تمدن غرب یا مدرنیته، مبتنی بر یک نوع تعامل بین جمع گرایی و فردگرایی بوده است. برخی نظریه پردازان مثل دورکهیم و یا گیدنز از مفهوم فردگرایی اجتماعی صحبت می کنند. بر این باور بودند که نوعی فردگرایی است که در سپهر همبستگی اجتماعی شکل پیدا می‌کند. منظور این است که نوعی از فردگرایی وجود دارد که دارای جهت‌گیری جمعی است که قاعده اجتماعی ومصلحت عمومی را

 می‌فهمد و می پذیرد.