روایت فرزندان طالقانی از مدارای پدر

محدودیت نداشتیم

مهدی طالقانی با بیان اینکه ما هیچ وقت فکر نکردیم بچه آخوندیم، گفت: مثلا مادر ما هر روز صبح سحر بلند می شد و بچه ها را مجبور به خواندن نماز می کرد، ما هم غُر می زدیم. یادم است که آقا یک روز صبح بلند شد گفت «نمازی که قرار است به زور خوانده شود نه به درد خدا می خورد نه به درد بنده خدا، اینها باید خودشان به جایی برسند که فکر کنند نماز برای شان لازم و واجب است» این جمله آقا هنوز در گوش من است. همان حرف آقا باعث شد که بیشتر به نماز خواندن اهمیت دهیم.

  1. ۲ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
محدودیت نداشتیم
نوآوران -

وی با بیان اینکه آقا هیچ مسأله ای را با فشار به ما نمی گفت، افزود: ما هیچ وقت احساس نمی کردیم که خیلی محدودیم. در بعضی خانواده ها می دیدم خیلی به بچه های خود فشار می آوردند.

مهدی طالقانی ادامه داد: آقا یک دوستی در محله امیریه به نام سید محسن بهبهانی داشت که همسایه روحانی ما بود. سید محسن بهبهانی در رادیو و تلویزیون زمان شاه صحبت می کرد و ماه رمضان ها موقع افطار برای سخنرانی می آمد، حرف می زد و دعای افطار می خواند. آقا هر وقت با دوستانش می خواست به بیرون شهر برود می گفت «بگویید سید محسن هم بیاید».

فرزند مرحوم آیت الله طالقانی یادآور شد: من یک دفعه سینما نور بالاتر از خانه مان رفتم. آن زمان در سینماها قبل از پخش فیلم اخبار می‌گذاشتند که شاه کجا رفت و چه کار کرد. من همانجا دیدم که سید محسن آمد دست شاه را بوسید و یک قرآن به شاه داد. من حالا مانده بودم چه طور این مسأله را به آقا بگویم.

وی ادامه داد: رفتم گفتم «آقا سید محسن را خوب می شناسید؟»، گفت «بله، آدم بدی نیست»، دوباره گفتم «آقا سید محسن را خیلی خوب می شناسید؟»، گفت «چی می خواهی بگویی؟»، گفتم «دست شاه را بوسید و قرآن به شاه داد»، گفت «تو کجا دیدی؟»، گفتم (خنده) «یک جایی دیدم»، گفت « کجا دیدی؟»، گفتم «رفتم سینما قبل از پخش فیلم جزء خبرها بود»، گفت «همینجوری می روی سینما؟»، گفتم «بله رفتم سینما». آقای خیلی ناراحت شد، به هر حال ارتباطش با سید محسن قطع شد اما به سینما رفتن من زیاد گیر نمی داد یعنی خیلی در فشار نبودیم.

مهدی طالقانی اظهار کرد: مریم ما روسری سر می کرد بیرون می رفت. یک بار به مناسبتی چادر سرش کرد. آقا به او گفت «چرا دکورتو عوض کردی؟ همان طوری که بودی بیا»، حالا یادم نمی آید چه کسی می‌خواست بیاید که خواهرم مریم چادر سر کرد.

طاهره طالقانی نیز در بخشی از این گفتگو با خبرآنلاین، گفت: ما دختران هم در فشار نبودیم. یک بار به ما نمی گفت حجابتان چرا این طور است؟ چرا حجاب ندارید؟ چرا حجاب تان محکم نیست؟ ما سئوالات زیادی از آقا می پرسیدیم که خیلی با حوصله جواب می داد.

دختر آیت الله طالقانی افزود: دختر خاله ما که الان هم مرحوم شدند، بی‌حجاب بود هر دفعه می آمد منزل در می زد ما می رفتیم در را باز می کردیم، می گفت «اگر آقا است چادر بدهید من با چادر به داخل منزل بیایم». یک بار که در خانه ما را زد، من در را باز کردم دیدم هایده خانم است. آقا هم داشت در حیات قدم می زد، هایده خانم خودش در را پیش کرد یک کناری ایستاد تا بروم برای او چادر بیاورم، حاج آقا همین طوری که قدم می زد آمد در را باز کرد و او را دید، گفت «بفرمایید»، (خنده) دختر خاله هم عقب عقب رفته بود و گفت «منتظرم طاهره برای من چادر بیاورد»، آقا گفت «از کوچه آمدی همه شما را دیدند من یکی گناه کردم شما را ببینم». (خنده) خیلی برای هایده خانم و ما جالب بود. آقا می گفت خود جوان ها باید به مسائل دینی شان برسند و رعایت کنند امری و دستوری جواب نمی دهد.