دکتر ناصر بزرگمهر:

برای کی بنویسم؟ چرا می‌نویسیم؟

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
دکتر ناصر بزرگمهر
نوآوران -

چه مظلوم است این فرزند خلف دموکراسی که در سرزمین‌های طلوع خورشید، در آفتاب شرق، به هزارمین شماره نرسیده، غروب می‌کند و می‌میرد تا همتی دیگر و باز هم تولدی دیگر.

تیمی را برای انتشار دور خودت جمع می‌کنی و به ده‌ها سوال نکیر و منکر پاسخ می‌دهی و از خط خودت تا ربط دیگران را پاسخگو می‌شوی تا شاید چرخ چهارم دموکراسی باد شود و یک نشریه جمع‌و‌جور گردد و در انبوه هزاران نشریه سازمانی و شبه سازمانی و رنگارنگی مجلات دختر بچه‌های ملوس و هفته‌نامه‌های قرمز و آبی این سرزمین، در گوشه یک پیاده‌رو، زیرچشم ملت قرارگیری، کلاه از سربرداری و در عبور گیج رهگذری، به یک رهگذر دیگر، با لبخندی بی‌معنی بگویی: «صبح بخیر، روزگار، روزگار مهربانی نیست، روزگاروصل نیست.».روزگار، روزگار شاگرد و استادی نیست، از در که وارد می‌شوند، نمی‌‌گویند چقدر می‌دانند، چقدر می‌فهمند، می‌پرسند چقدر می‌دهی؟ دانایی در سبد توانایی ارزیابی نمی‌شود، سال‌هاست که ترازودار عدالت، چشم بسته عمل می‌کند، چشم بسته را هنر می‌داند، زیرچشمی می‌نگرد و برگ‌های سبز را می‌شمارد، شاگردان هم می‌خواهند زندگی کنند، برگ سبز هم که تحفه درویش است. در این میان من و خیلی‌های دیگر هم گاهی نمی‌دانیم، این یادداشت‌ها را برای چه خط و ربطی می‌نویسیم، نمی‌دانیم روزنامه چه حرفی را می‌خواهد دنبال کند و برای امثال من که 40 سال حضوری بی‌وقفه در حوزه مطبوعات و رسانه‌های کشورم داشته‌ایم، همه این سوالات نامفهوم و بی‌معنا است. به عبارت دیگر، اصلاً مهم نیست، مهم این است که باز هم آرشی دیگر، تیر را از کمان رهانده است، تا برگ سفید را با اندیشه‌های سبز رونق بخشد و رنگین‌کمانی از تفکرات مختلف برای ملتی که سزاوار روزهای بهتر است را تدارک ببیند.

من و همه همکارانم در حوزه قلم، حرف‌‌های ملت‌ را می‌شنویم، می‌خوانیم، می‌بینیم و می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم، هر چند که سال‌ها قبل نوشتم، برای کی بنویسیم، برای کی بگوییم، چرا بگوییم، چه بگوییم، از کجا بگوییم، چگونه بگوییم و اگر گفتیم و نوشتیم، چه خواهد شد؟ مگر این‌قدر یا آن‌قدر گفتند و نوشتند، چه شد؟ اما همان سال‌‌ها قبل به خود پاسخ دادم و امروز تکرار می‌کنم تا همکاران جوانترم هم بدانند، اگر ننویسیم، اگر نگوییم، اگر ننویسند، اگر نگویند، تاریخ همچنان در برگ‌های نخست خود سرگردان مانده بود.

ما می‌نویسیم و گاهی یک نفر دیگر به خودش اجازه می‌دهد که سانسورمان کند و یا تغییرمان دهد؟ گاهی این سانسور توسط خودمان با عنوان «خودسانسوری» یا توسط همکاران خودی تحت عنوان «مصلحت‌گرایی» و یا توسط «محرمعلی‌خان‌ها» تحت عنوان قدرت حاکمه در طول تاریخ روزنامه‌نگاری وجود داشته و دارد؟ اما بازهم می‌نویسیم.

می‌گویند یک روز از یک جاهل کلاه‌ مخملی پرسیدند که شنیده‌ایم، مرتباً کارهای خلاف می‌کنی، چرا این کارها را ادامه می‌دهی؟ بنده خدا پاسخ داده بود: «واله ما دلمان نمی‌خواهد کار بد بکنیم، اما اصرار دوستان را چه کنیم؟»

قصه نوشتن من وخیلی‌های دیگر هم، چیزی شبیه مرض جاهل کلاه مخملی فیلم‌فارسی است، حداقل در مورد من، در جهالت که شبیه هم هستیم، حالا اصرار دوستان و من‌جمله سردبیران عزیز روزنامه‌ها هم مزید علت این بیماری است.می‌نویسیم و روزنامه ومجله منتشر می‌کنیم که بگوییم هستیم و می‌خواهیم سرزمینی سبزتر داشته باشیم.