دختر 16 ساله طعمه جوان شیطان صفت

همه این ماجراهای تلخ آنچنان سریع رخ داد که اصلا نفهمیدم چگونه به این راحتی فریب خوردم و با یک آشنایی خیابانی همه هستی ام را تباه کردم به طوری که دیگر نه تنها آبرو و حیثیتم برباد رفته است بلکه با وقوع این حادثه وحشتناک امید به آینده را هم از دست داده ام چرا که...

  1. ۱ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
دستبند
نوآوران -

مینا دختر 16 ساله ای است که در پی یک دوستی خیابانی طعمه جوانی شیطان صفت شده و مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود. این دختر در حالی که از نگاه کردن به چهره مادرش شرم داشت، در حاشیه رسیدگی قضایی به پرونده اش به تشریح چگونگی وقوع این حادثه تلخ پرداخت وگفت: همه چیز از دوستی خیابانی با یک جوان 18 ساله شروع شد. پدر و مادرم هر دو کارمند هستند و من که تک فرزند بودم همواره در تنهایی به سر می بردم به همین خاطر تلاش می کردم برای پرکردن ساعاتی از این اوقات تنهایی برای ورزش و تفریح به پارک ملت بروم.

گاهی حضورم در پارک طولانی می شد چرا که می دانستم کسی در خانه انتظارم را نمی کشد. مدتی به همین ترتیب سپری شد تا این که روزی پس از گردش در اطراف پارک ، برای رفع خستگی روی نیمکتی نشستم. در همین حال جوانی شیک پوش وخوش چهره خیلی طبیعی در کنارم نشست و به بهانه ای سر صحبت را باز کرد. او در حالی که از رفتار مودبانه و باکلاس من تمجید می کرد و مدام لبخند می زد گفت همانند من تک فرزند خانواده است وقصد دارد با دختری مودب و زیبا ازدواج کند. من هم که در همان نگاه اول دلباخته او شده بودم تحت تاثیر حرف های عاشقانه اش قرار گرفتم و این گونه رابطه من و اتابک آغاز شد. آن روز تصمیم گرفتیم تا بیشتر در پارک یکدیگر را ملاقات کنیم.

من هر روز زودتر به محل قرار می رفتم و ساعت ها با یکدیگر درباره ازدواج و آینده صحبت می کردیم به طوری که اتابک اعتماد کامل مرا جلب کرده بود و من همه حرف هایش را به راحتی می پذیرفتم. او گاهی نیز با خودرویی که عنوان می کرد از دوستش به امانت گرفته است به سراغم می آمد و با یکدیگر به گشت و گذار در شهر می پرداختیم، تا این که روزی با چند تن از دوستانش به محل قرار آمد و آن ها را دوستان مورد اعتمادش معرفی کرد. سپس از من خواست سوار شوم. پس از طی مسافتی در بزرگراه فجر احساس کردم، او وارد جاده حاشیه شهر شد و به سمت خین عرب ادامه مسیر داد ولی به خاطر اعتمادی که به اتابک داشتم سخنی نگفتم. تا این که او خودرو را داخل یک سوله برد. آنجا بود که به اتابک اعتراض کردم ولی ناگهان یکی از دوستانش تیغه چاقو را زیر گلویم گذاشت و مرا ترساند.

وقتی به نیات پلید و شیطانی اتابک پی بردم با گریه و زاری التماس کردم تا رهایم کنند ولی آن ها توجهی به التماس های من نداشتند و مرا مورد آزار قرار دادند حتی از اعمال کثیفشان فیلم گرفتند و گوشی تلفن مرا هم پنهان کردند تا با کسی تماس نگیرم. آن روز وحشتناک خیلی ترسیده بودم به طوری که حتی جرأت گریه کردن هم نداشتم. آن ها پس از آن که مرا تهدید کردند به کسی چیزی نگویم دوباره در پارک ملت رهایم کردند. وقتی مادرم وضعیت آشفته مرا دید و درباره گوشی تلفن همراهم پرسید نتوانستم حقیقت را کتمان کنم و همه چیز را بازگو کردم. سپس با شکایت ما، ماموران آگاهی اتابک را دستگیر کردند اما زندگی من نابود شده است و...