ایران هرگز این «عروسی» را فراموش نخواهد کرد! + عکس

در یکی از خانه‌هایی که حالا ویران شده بود، مجلس بله‌برون دو جوان برپا بود.

  1. ۵ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
عروسی
نوآوران -

در یکی از خانه‌هایی که حالا ویران شده بود، مجلس بله‌برون دو جوان برپا بود. گویا شیرینی تمام می‌شود و داماد و برادر عروس می‌روند شیرینی بخرند. وقتی به خانه برمی‌گردند به جای خانه و مجلس شادی، گودال بزرگی می‌بینند؛ زمینی خالی و ویرانه خانه‌هایی که آشنا به نظر می‌رسید.


 جنگ نه شیرینی دارد، نه نوستالژی! آنقدر تلخ است که بعضی ها خاطرات به جا مانده از روزهایش را در دالان های متروک ذهنشان می گذارند و گاهی با شنیدن صدای مهیب انفجار یا هر اتفاق تلخی، ناخودآگاه سراغش می روند و با غم مرورش می کنند؛ اینکه چه کسانی را از دست داده اند، چه صحنه هایی را به چشم دیده اند و... .


ایران ترابی که کتاب خاطراتش با نام «خاطرات ایران» چندین بار تجدید چاپ شده است، از بمباران بیمارستان امام حسین(ع) و حوالی آن برایمان گفت؛ صحنه هایی که قلب هر انسانی را به درد می آورد.

                                     

آن سالها در بیمارستان امام حسین (ع) تکنسین بیهوشی بودم. ما در بیمارستان امام حسین(ع) برای پوشش درمانی مناطق بمباران شده کشور، تیم پزشکی اضطراری داشتیم. وقتی موشکباران تهران شروع شد، لازم دیدیم تیم هایی هم برای حضور پزشکان در مناطق حادثه دیده تهران ایجاد کنیم تا کارهای ضروری را برای مجروحین در محل حادثه انجام دهند و بعد آنها را به بیمارستان بیاورند. در این تیم آقای دکتر مبصری متخصص بیهوشی، مسئولیت بخش های مختلفی را به عهده گرفتند. من و آقای خسروی هم تکنسین بیهوشی بودیم. از پرسنل اتاق عمل هم آقایان نوروزی، رعیتی و خانم قادری در تیم فعال بودند. تصمیم بر این بود هرزمان موشکی در شهر افتاد، در محل حاضر شویم. البته آمبولانسی هم در بیمارستان بود که تیم موشکباران را به محل حادثه می برد و مشغول کار دیگری نمی شد تا در امدادرسانی به مجروحین موشکباران وقفه ای پیش نیاید.


سال 66 بود. یک شب، تقریبا بعد از نماز مغرب موشکی پشت بیمارستان امام حسین افتاد. سریع خودمان را رساندیم. گویا قرار بر این بود که دشمن موشک را روی بیمارستان بفرستد. انگار در محاسباتشان اشتباه کرده بودند!


وقتی وارد کوچه ای که موشک در آن افتاده بود شدیم، دیدیم بچه های هلال احمر هم هستند. لودرها در کوچه کار می‌کردند تا آوار را کنار بزنند و مردم را زودتر از زیر آوار بیرون بیاورند. ظاهرا موشک 9 متری بود و گودال بزرگی در محل درست کرده بود. چندین خانه کنار هم ویران شده بودند. اجساد مردم زیر آوار مانده بود. مردم هم به کمک مامورین هلال احمر آمده بودند شاید بتوانند کسی را زنده از زیر آوار بیرون آورند، اما چیزی که واضح بود؛ همه اهالی خانه ها کشته شده بودند.


دردناک تر از همه آن که در یکی از خانه هایی که حالا ویران شده بود، مجلس بله برون دو جوان برپا بود. شروع کردیم به کمک؛ شاید بتوانیم برای آنها کاری کنیم و در همان حال گریه می کردیم.


قضیه از این قرار بود که در خانه مجلس بله برون می‌گیرند. تعدادی از اقوام داماد و تعدادی از اقوام نزدیک عروس دور هم جمع می شوند. گویا شیرینی تمام می شود. داماد و برادر عروس می روند شیرینی بخرند. وقتی به خانه برمی‌گردند به جای خانه و مجلس شادی، گودال بزرگی می بینند؛ زمینی خالی و ویرانه خانه هایی که آشنا به نظر می رسیدند.


وقتی برگشتند، ما آنجا بودیم. جعبه های شیرینی از دستشان افتاد. مبهوت شده بودند. بعد شروع کردند به سروسینه زدن. آن روز عروس، خانواده عروس و داماد و اقوام نزدیکشان شهید شدند. از این ماجرا تنها پسر بچه سه ساله ای زنده ماند که در کمد روی او افتاده بود و او را از ریزش آوار حفظ کرده بود. او را از زیر آوار بیرون آوردیم. حالت شوک به او دست داده بود. تمام مدت گریه می کرد. او را به بیمارستان بردیم، برایش آرام بخش تزریق کردیم و زخم هایش را پانسمان کردیم. پدر و مادرش هم در موشک باران کشته شده بودند و او تنها مانده بود. آن زمان برای کارهای مربوط به سرپرستی و پیدا کردن اقوام کودک، پلیس بیمارستان اقدام می کرد.


خاطره تلخی بود. چند روز بعد هم دوباره موشکی نزدیک بیمارستان افتاد. وقتی به محل رفتیم، با همان صحنه ها روبه رو شدیم؛ خانه های ویران و مردم نگران و وحشت زده بر تل آواری که از خانه شان مانده بود؛ یا کمک می کردند یا دنبال خانواده شان می گشتند. چندین خانواده شهید شده بودند. تعداد کمی هم که به شدت زخمی شده بودند به بیمارستان رساندیم تا کاری برای نجاتشان بکنیم. خانمی بود که گردنبند و جواهرات زیادی به گردن و دست هایش داشت. بدنش گرم بود. دستم را به سمت گردنش بردم تا آنها را باز کنم و ببینیم برای نجاتش کاری از دستم برمی‌آید؟ وقتی دستم را زیر سرش بردم، تمام موهایش در دستم جاماند و کاسه سرش بلند شد! جاخوردم! اینطور که پیداست عراق در موشک هایش موادی به کار می برد که اجساد مردم را به این روز می انداخت.


اعلام کردند که از بستگان این خانواده کسی اینجا هست؟ یکی از همسایه ها آمد و گفت: من آنها را می شناسم. ما هم طلاهای خانم را به همسایه سپردیم تا به خانواده اش برساند. البته از او رسید گرفتیم تا اگر کسی دنبال جواهرات آمد بگوییم با آنها چه کرده ایم.


بیشتر، شب ها یا طرف های عصر تهران موشک باران می شد. روزی موشک طرف های امام زاده یحیی افتاد. نگران بودم. رسیدیم و با همان صحنه ها روبه رو شدیم. سریع خودمان را رساندیم. آن زمان منزل خواهرم آنجا بود. ویرانی بزرگی در محل به وجود آمده بود؛ چون خانه ها کوچک و نزدیک به هم بودند، خانه های زیادی خراب شده بود و گودال بزرگی از انفجار موشک به جا مانده بود. وقتی موشکی فرود می آمد، همه کشته می شدند؛ خیلی کم پیش می آمد که زخمی به جا بماند. در حقیقت نمی توانستیم آنقدرها مثمر ثمر باشیم. حضورمان کمک کمی بود. در موشکباران همه شهید می شدند و ما اجساد شهدا را به بیمارستان می رساندیم تا برای دفن به خانواده هایشان بسپارند. هرجا که حاضر می شدیم، همه شهید شده بودند و با بدن های تکه تکه مردم روبه رو می شدیم.


آن روزها میدان بهارستان را بخاطر وجود مجلس شورا و حوالی بیمارستان امام حسین(ع) را به این دلیل که بیمارستان فعالی بود و در زمینه پزشکی به جبهه ها کمک فراوانی می کرد، موشکباران می کردند. به طوری که یک بار هم بیمارستان هدف قرار گرفت. در حیاط بیمارستان یک موشک 9متری افتاده بود که به لطف خدا منفجر نشد و بچه های تخریب سپاه آمدند و آن را خنثی و از حیاط بیمارستان خارج کردند. اگر موشک منفجر می شد یا به ساختمان بیمارستان برخورد می کرد، تمام مجروحین و کادر بیمارستان از بین می‌رفتند. تنها همین سقوط موشک در حیاط باعث شد تمام شیشه های بیمارستان خرد شود، اما حوشبختانه به کسی آسیبی نرسید.