وقتی حسن در لباس عروسی دستم را گرفت تنم لرزید و ...

از دیدن چهره های وحشتناک افرادی که به آن لانه رفت و آمد می کردند، ترسیده بودم. نمی دانستم آن پسر جوان که ساعتی قبل با او در خیابان آشنا شده بودم مرا به کجا آورده است و سرنوشتم چه می شود! از دیدن نگاه های هوس آلود، ترس سراسر وجودم را فراگرفته بود که مرد جوانی در آن خانه وحشت انگیز به من نزدیک شد و...

  1. ۱ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
دستبند
نوآوران -

دختر 15 ساله ای که حلقه دستبندهای قانون Law بر دستان لاغر و ظریفش گره خورده و به اتهام ارتباط با جوان غریبه دستگیر شده بود در حالی که گریه می کرد، با صدای لرزانی به کارشناس اجتماعی کلانتری سجاد مشهد گفت: شب گذشته وقتی توسط ماموران انتظامی دستگیر شدم و شب را پشت میله های بازداشتگاه کلانتری بانوان گذراندم، تازه فهمیدم که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده ام و بدترین راه را برای حل مشکلاتم انتخاب کرده ام. اگر ماموران انتظامی مرا دستگیر نمی کردند، معلوم نبود امروز به چه سرنوشت شومی دچار می شدم. دختر نوجوان که دیگر کمی آرام گرفته بود به روزهای تلخ جدایی پدر و مادرش از یکدیگر اشاره کرد و گفت: چند سال قبل تیغه تیز «تبر طلاق» بر ریشه زندگی خانوادگی ما فرود آمد و رشته عشق و محبت را بین پدر ومادرم قطع کرد. از آن روز به بعد اگرچه از توهین ها، فریادها و کتک کاری ها در زندگی ما خبری نبود اما این سکوت نیز همانند آرامش قبل از توفان برایمان وحشت آور بود چرا که مرا مجبور کردند تا در کنار مادربزرگ پیرم به زندگی ادامه بدهم و برادرم نیز نزد پدرم ماند. در واقع ریشه های مهر و عاطفه در زندگی ما سوخت و انسجام خانواده مان از هم پاشید. من و مادربزرگم به دلیل تفاوت سنی زیاد، هیچ گاه نمی توانستیم همدیگر را درک کنیم. به همین خاطر با آمدن اولین خواستگار تلاش کرد تا من با «حسن» ازدواج کنم. مادربزرگم می گفت پای من لب گور است، اگر از دنیا بروم تو هم آواره و سرگردان خواهی شد. پدر و مادرم نیز که از این پیشنهاد خوشحال شده بودند اصرار کردند تا من با آن جوان گچ کار ازدواج کنم. بدین ترتیب در حالی به عقد حسن درآمدم که هیچ علاقه ای به او نداشتم. وقتی بعد از جاری شدن خطبه عقد دستم را گرفت، تنم لرزید. همواره سعی می کردم از او فرار Escape کنم. زندگی با کسی که دوستش نداشتم برایم بسیار سخت بود به همین خاطر 15 روز قبل، برای رهایی از ازدواج با او از خانه مادربزرگم فرار کردم. پس از چند ساعت که در کوچه و خیابان آواره بودم، با پسر جوانی آشنا شدم. او مرا به خانه مجردی اش برد اما آن جا لانه کثیفی بود به طوری که از چشمان هوس آلود افرادی که به آن مکان رفت و آمد می کردند، می ترسیدم. در آن خانه هر نوع کار خلافی انجام می شد و من هم مجبور بودم در کنار آن ها باشم تا این که جوانی به نام «ناصر» به من نزدیک شد و گفت مخارج زندگی ام را تقبل می کند و طلاقم را از حسن می گیرد. من هم قبول کردم اما جوانی که مرا به آن خانه آورده بود متوجه شد و از رفتن من جلوگیری کرد. بالاخره در یک فرصت مناسب از چنگ آن ها گریختم و به پارک ملت رفتم. آن جا منتظر ناصر بودم که توسط پلیس Police دستگیر شدم. وقتی حسن متوجه ماجرا شد، گفت: او نیز ناخواسته با من ازدواج کرده است چرا که مادرش از او خواسته برای ثواب آخرت با من ازدواج کند. حالا نیز قصد دارد مرا طلاق بدهد، دیگر نمی دانم آینده ام...